شنبه، ۱۱ آذرماه ۱۳۸۵
شاید فردایی دیگر
یکی بود یکی نبود
و همه چی و هیچی نبود.
امّا بالاخره،
قصّه همه چی و هیچی یه روزی به سر میرسه
و کلاغه می مونه و سیاهیه شب و یه حوض پر از برگای پائیزی.
نام: ایهام
تاریخ تولد: آبان ماه 1382
تاریخ مرگ: آذر ماه 1385
سه شنبه، ۳ مردادماه ۱۳۸۵
احمد شاملو، یادش گرامی باد
به موقع پیدایش کردم!
تازه فکرم را خانه تکانی کرده بودم. با یک ذهن سپید و خالی از مهملاتی که بیست و یک سال به خوردم داده بودند. درست مثل یک نوزاد. یه شب بارونی تو تهران، تازه سرمون گرم شده بود. با نوید و شهروز راه افتادیم تو خیابون به بهونه اینکه نوید سیگار بخره ، از دکه روزنامه فروشی سر خیابون روزولت. همون روزنامه فروشی که یه روز در میون در جواب سؤالم می گفت "نه آقا جون! هنوز کیان نیومده!".
اولین شبی بود که نوید رو می دیدم. ظاهرش خیلی با تعریفایی که شنیده بودم جور در می اومد. شوریده بود و لاابالی، البته به معنای مثبت. آزاد!
یک هفته بعد نوید چند کتاب برام آورد و یک نوار کاست. روی نوار نوشته شده بود "کاشفان فروتن شوکران". از فردای آن روز این نوار شد زندگی من. صبحانه و شام و نهار. سیر نمی شدم، هنوز هم نشده ام. بعد از نه سال. صدای گرم احمد شاملو، موسیقی پر صلابت فریدون شهبازیان و واژه هایی که تمام هستی آدم را می تکاند. شعر به شعر، مهلت نفس کشیدن نمی دهد. گاه می خواهی بال در بیاوری، و می آوری. به سرت می زند عصیان کنی، و می کنی. بر علیه خودت، بر علیه خدایت، بر علیه هر چیز و ناچیز. و یک باره تسلیم می شوی. سر به زیر می آوری مثل بره، در برابر این همه زیبایی، این همه معنا که آن غول زیبای شعر از دل واژه ها می زاید.
یاد احمد شاملو گرامی باد!
که هست. در دل هر آن کس که به آزادی ایمان دارد، و به انسان از آنگونه که او معنایش کرد.
گزارش هایی از مراسم ششمین سالگرد در گذشت احمد شاملو
سه شنبه، ۱ فروردینماه ۱۳۸۵
شرف کیهانم من
خجالت می کشم، باری که به دوش گرفت تنها بار خودش نبود. بار من و تو و بچه های من و نوه های تو و ...
احساس غرور می کنم که بشرم، "شرف کیهانم من"
حسودی می کنم،
و هر چقدر با خودم کلانجار می روم نمی توانم از واژه ستایش استفاده نکنم.
ببینید
شنبه، ۲۷ اسفندماه ۱۳۸۴
یک کلمه: آزادی!

به راستی که "تنها طوفان کودکان ناهمگون می زاید"
چگونه می شد آزادی را بهتر از این تصویر کرد؟
باور کن که تنها یک لبخند می تواند دنیایی را برایت از نو معنا کند. نگاهی می تواند آنچنان ژرف باشد که تمامی آنچه را از آزادی خوانده ای و دیده ای و شنیده ای در گردآب برق خود فرو کشد. حیران می مانی! حیران تر از همیشه، حتی شاید حیران تر از لحظه تولدت. نمی دانی باید گریه کنی! بخندی! قهقهه بزنی! برقصی! فریاد بزنی! بنویسی؟
هر آنچه در ذهنت به واژه آزادی مربوط می شود هجوم می آورد. سیلی از واژه ها تنها برای معنا کردن یک تصویر: "شرمسار و سرافکنده گذشتن تباهی از درگاه بلند خاطره"، "نگاهی که شکست ستمگرییست"، "معنا کردن نام انسان اما نه به یاوه" و آزادی و آزادی و آزادی و...
آمد رسولی از چمن، کاین طبل را پنهان مزن
ما طبل خانه-ی عشق را از نعره ها ویران کنیم
بشنو سماع آسمان، خیزید ای دیوانگان
جانم فدای عاشقان، امروز جان افشان کنیم
سه شنبه، ۱۸ بهمنماه ۱۳۸۴
چه کنم که بسته پایم
اومدم بنویسم، چشمامو بستم تا ببینم چی به ذهنم میاد. یه روزی می نوشتم که باشم. حالا دارم می نویسم که نوشته باشم. اینه اوضاع و احوال یه آدمی - یا بهتر بگم آدمکی - که هر روز صبح به امید اینکه هوا بارونی باشه چشماشو باز می کنه و نور خورشیدی که قراره به اصطلاح امید بخش باشه با شلاق می کوبه تو مردمکش که: "زود باش. کلی کار داری، باید پول در بیاری". خیلیا میگن هوای ابری و بارونی دلگیره. اما برای من هیچوقت اینجوری نبوده. تو هوای ابری دلم هوس می کنه مثل عقاب بالاشو باز کنه خودشو از رو زمین بکنه و بره یه جایی که نمی دونم کجاس. فعلا اسمشو میذارم بهشت. الان اگه بخوام بهشت خودمو براتون تصور کنم اینجوری از آب در میاد:
کنار ساحل خزر دراز کشیده باشم روی ماسه ها - جوری که انگار خودمو به صلیب کشیده باشم - و نگامو بدوزم به آسمونی که پر از ابرای با سخاوته و هر چند لحظه یکی از قطره های بارون فرود میاد تو چشمام و ناخودآگاه پلکام بسته میشن. اما مگه میشه بسته نگاهشون داشت؟ بوی دریا، صدای موج و تلنگرای انگشتای بارون که انگاری رو پوستت ضرب گرفتن. تازه اگرم هوس کنم و چشمامو ببندم، همه اون آدما و لحظه هایی که هر کدومشون به نوعی برام عزیزن و یه گوشه خاصی از وجودمو نقاشی کردن میان جلو چشمام رژه میرن و دلمو قلقلک میدن. دختر کوچولو که موهای سیاه و لختش ریخته تو صورتش و لپای خوشگلشو پوشونده و علامت سوالی که همیشه تو چشمای درشتش ورجه وورجه می کنه. اون جوونک شیدا که حرکات سرش نشون میده از بلند بودن موهاش خیلی لذت میبره و تا فکرشو انگولک می کنی دستاشو میاره جلو و می خونه "آی لیلی-ه سیا، اینقد برام عشوه نیا!". یا اون پسر آسمونی - همزاد دوران درویشی - که یه روزی از ته دل بهش گفتم "چشمات از خوشگلی مثل چشم گاو می مونه".
لیستم بلند شد اومدم سر خط که حوصلتون سر نره. یکی دیگشون چفیه به گردنش بسته و وقتی بهش میگم "نکنه از بی معرفتی ها دلخوری!" می خنده و میگه "صلوات بفرست سید. حاجی و دلخوری!؟". نفر بعدی خانمیه که وقتی شنیدم تازگیا شکسته شده آنقدر دلم گرفت که بلند شدم رفتم لب دریا. انگاری هنوز که هنوزه تو بغلشم و داره برام لالایی می خونه.
یا اون آب باقالی خور علاف که از هیچ فرصتی برای از ته دل خندیدن نمیگذره و ...
اوهوی پسرک خیال باف، هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟
- همه آرزویم اما ...
غرض از این همه آسمون و ریسمون بافتن اینکه امروزم هوا ابری نبود!
دوشنبه، ۹ آبانماه ۱۳۸۴
رمانتیک
شنبه، ۷ آبانماه ۱۳۸۴
باور خدا
اگر خدا را باور داشتن خطای دل است خدا را باور نداشتن خطای مغز است!
یکی می گفت این جمله از ارسطوست. من در اینمورد هیچ اطلاع موثفی(دیکتش درسته؟) ندارم و زیاد هم برام مهم نیست که این جمله از کیه. چیزی که دوست دارم بدونم اینه که شما راجع به این جمله چی فکر می کنید.
شنبه، ۳۰ مهرماه ۱۳۸۴
نوزاد
آرامش بخش ترین فعالیت برای یک بشر چی می تونه باشه؟ با خودتون فکر کنین ببینین چه کاری و یا چه چیزی به شما بیشتر از کارهای دیگه آرامش میده.
یه جا نوشته بود که یکی از آرامش بخش ترین کارها بین همه ملیت ها و گروه های سنی مختلف بغل کردن و خوابوندن نوزاده. وقتی دقت کردم دیدم در مورد من که کاملا صدق می کنه. حتی دیدن تصویر خوابوندن نوزاد برام خیلی خوشاینده. از شما چه پنهون یه فایل ویدئویی پیدا کرده بودم که برای چند دقیقه شیر خوردن یه نوزاد از سینه مادرش رو ثبت کرده بود. دیدن این تصویر اینقدر برام خوشایند بود که گاهی روزا وقتی میرسیدم خونه و میامدم سر کامپیوتر اول میرفتم سراغ این فایل و حسابی ازش لذت می بردم. انگاری که چیز دیگه ای نمی تونه به اندازه این تصویر خستگی رو از تنم در کنه.
یه تصویر دیگه هم داشتم، از یه نوزاد که توی بغل مادرش بود و با دوتا دستش یکی از سینه های مادرش رو گرفته بود و جوری ذل زده بود بهش که انگاری کره زمین تو دستشه، ذوق زدگی از چشماش می بارید. این تصویر هم از تاثیر گذار ترین تصویر ها تو ذهن من بوده و همیشه به یادش می آرم. حیف که گمش کردم.
حالا ببینم شما ها هم اینجوری هستین؟ این جونورای کوچولو برای شما هم تا این حد خوشایند و دوست داشتنی هستن؟ شک ندارم که بین خیلی ها این مساله مشترکه.
سوال آخر؛ چی تو نوزاد و یا بچه وجود داره که اینقدر خوشاینده؟ فکر نمی کنین این مساله یه جور نوستالژی برای همه ما هاست؟
پنجشنبه، ۲۱ مهرماه ۱۳۸۴
جمعه، ۱۵ مهرماه ۱۳۸۴
انقلاب مخملی نارنجی رنگ
اول نوشتم "خانوما، آقایون، باید جنگید." ولی حالا میزارمش وسط گیومه و دوباره می نویسم؛
خانوما، آقایون، حق داریم که بجنگیم. برای چی؟ برای اون آدمی که می خوایم باشیم. برای اونی که حق داریم باشیم. به احتمال زیاد قبلا هم این بیت رو اینجا نوشته باشم:
چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
این یه بیت شعر برای من مثل میله بارفیکس می مونه. گاهی نیاز میشه که یه تکون محکمی به خودت بدی و چنگ بندازی به میله بارفیکس و چند باری خودتو بکشی بالا و باور کنی که هستی. باور کنی که هنوز توانشو داری که خودتو بالا تر بکشی. همّت می خواد.
کی بود نوشت کامیار مرد؟! چرا شایعه پراکنی می کنی قربون اون شکل ماهت. بنده سر و مر و گنده اینجا نشستم مثل شاخ شمشاد. همونطور انقلابی و بی ملاحظه و متغیّر و نترس. امروزم دوباره یه انقلاب کردم اساسی و الان هم دولت موقّت اوضاع رو کاملا تو دست خودش داره. حالا جریان انقلاب چیه!
اول یه دو دو تا چهار تا کردم دیدم عمر متوسط آدم اگه هفتاد سال باشه، نصف همه جمعه هاشو که جمع بزنی میشه یک چهاردهم زندگیش یعنی پنج سال. خود پنج سال اصلا کم نیست. فرض کنین از همین الان تا پنج سال دیگه شبانه روز از همه چیز لذت ببرین و روزگار به کامتون باشه. زیاده نه؟ پس نتیجه می گیریم حالا که تو هفته نمیشه نفس کشید، جمعه رو که ازت نگرفتن. فقط باید به قول غربیا refresh (تر و تازه) کنی خودتو. اینجوری شد که یه انقلاب مخملی تو خودم کردم؛
طرز انجام انقلاب مخملی:
وان حموم رو پر از آب ولرم می کنین، چراغ حموم خاموش. یه شمع روشن می کنین و کنارشم یه عود. دراز می کشین تو وان و آروم می گیرین. سکوت ... به هیچی نباید فکر کرد. البته که فکر آدم شیطونی می کنه و ورجه وورجه می کنه ولی باید تا حد ممکن سعی کرد. مثل یه بچه دست به سرش بکشین و آرومش کنین. با محبت البته نه با دعوا، حتی اگه برای بار صدم شیطونی کنه. خیره بشین به دودی که از عود بلند میشه و نرم و آروم می رقصه و بالا میره و محو میشه. محشره باور کنین، به امتحانش میارزه.
بعد که از حموم اومدین بیرون یه موسیقی که خیلی به دلتون میشینه، یه نور کم و آرامش بخش، یه چای داغ. اگرم اهل ساز هستین که یه ساز دستتون بگیرین و باهاش قاطی بشین...
آخر سر هم می تونین با یه فکر باز و گرسنه کتاب دلخواهتون رو بگیرین دستتون و توش غرق بشین. یه انقلاب مخملین و برای من نارنجی رنگ.
گر بر فلکم دست بدی چو یزدان
برداشتمی من این فلک را ز میان
وز نو فلک دگر چنان ساختمی
کآزاده به کام دل رسیدی آسان
یکشنبه، ۱۰ مهرماه ۱۳۸۴
به بهانه چند دقیقه صدای گرم و پر مهر تو، از عشق
همه لرزش دست و دلم از آن بود
که عشق پناهی گردد
پروازی نه!
گریز گاهی گردد،
آی عشق ... آی عشق
چهره آبیت پیدا نیست!
وقتی این صفحه رو باز کردم که بنویسم هیچ چی تو ذهنم نبود. یه لحظه چشمامو بستم و خورده ریزای تو مغزمو بالا پائین کردم ببینم چی توش پیدا میشه. از کمد آقای ووپی به هم ریخته تره آخه! نا خودآگاه چند عبارت بالا انگشتامو روی صفحه کلید بالا و پائین برد. احمد شاملو بزرگ ترین غول زیبای ذهنی من. اشتباه نشه البته، غول با بت فرق داره. از خود این غول یاد گرفتم که هیچ بتی رو نباید نشکسته گذاشت.
زیبا ترین مفاهیم تو ذهن من با واژه پردازی های این غول مخلوط شده. اونجا که زیبائی باشه بی درنگ به ذهنم میاد: میان خورشید های همیشه زیبائی تو لنگری است ...
بگذریم، آدم خودخواه تر از من تا حالا دیدین؟ تا حالا شده یه بار بنویسم و از خودم چیزی ننوشته باشم؟ (آره شده خوشبختانه). در جواب هزار و یک جور محبّت که بعید می دونم لایقش باشم و گهگاهی می پرسن که چرا نمی نویسی:
از دست های گرم تو
کودکان توامان آغوش خويش
سخن ها می توانم گفت
غم نان اگر بگذارد.
کامیار مرد! یعنی اون کامیاری که می شناختین. این روزا دیگه نه خیامّی تو دستمه و نه شب قبل از خواب هدایت برام لالایی می خونه و نه با هوای تازه نفس می کشم. شدم یه آدم ماشینی که صبح میره سر کار و دو دو تا چهار تا می کنه و درهم و دلار و ریال به هم تبدیل می کنه و شب هم که میاد خونه اینقدر مشغله فکری و خستگی و بی حوصلگی داره که اگه وقت کنه دو تا تیتر خبری بخونه و ایمیل های عزیزاشو بخونه و جواب نده کلّی شاهکار کرده. روزایی بود که با خودم فکر می کردم محال من اینجوری بشم ولی خوب ... بوی گند پوسیدگی داره خفم می کنه.
دلم می خواد به در و دیوار چنگ بکشم و همه چیزو بریزم به هم. واقعا نمی دونم برای چی زندم. زنده که چه عرض کنم، بهتره بگم نمی دونم چرا نفس می کشم.
باز هم شاملو:
از نگفته ها، از نسروده ها پرم،
از اندیشه های نا شناخته و
از اشعاری که بدان ها نیاندیشیده ام.
عقده اشک من درد پری، درد سرشاری است.
و باقی نا گفته ها سکوت نیست، ناله ای است.
اکنون زمان گریستن است، اگر تنها بتوان گریست،
یا به رازداری دامان تو اعتمادی اگر بتوان داشت،
یا دست کم به درها - که در آنها احتمال گشودنی هست به روی نابکاران.
با این همه به زندان من بیا که تنها دریچه اش به حیاط دیوانه خانه می گشاید.
امّا چگونه، به راستی چگونه
در قعر شبی اینچنین بی ستاره،
زندانی مرا - بی سرود و صدا مانده - باز توانی شناخت؟!
سه شنبه، ۵ مهرماه ۱۳۸۴
هفت دقیقه از عشق با پسرک پاییز!
اول که گفتی حالم خوبه فکر کردم اینو میگی که من خیالم راحت باشه از راه دور و ... . ولی بعد که تاکید کردی تا حالا به این خوبی نبودی, اولین چیزی که به ذهنم رسید کلمه مقدس عشق بود. باورم نمی شد, تا چند ثانیه اول فکر می کردم داری شوخی می کنی. در دریایی بودن دلت و زیبایی احساست شکی نیست, ولی نمی دونم چرا انقدر به نظرم عجیب میاد. زنگ زده بودم صدات رو بشنوم و تاریخ تولدت رو بپرسم ,خبر نداشتم تو دلت چنین اشوبیه ,یا شاید پره از ارامش؟ آبی آبی هستی الان نه؟
همیشه عاشق باشی نازنینم!
پنجشنبه، ۳۱ شهریورماه ۱۳۸۴
از دل برود هر انکه از دیده برفت!
چقدر به نظرت طبیعی میاد که یه نفر هر هفته بعد از اخرین کلاسش با عجله سوار اتوبوس بشه و ده دوازده ساعت رو صندلیهای اتوبوس مچاله بشه تا برسه تهران. مستقیم بره خونه. ساکش رو باز نکرده بذاره گوشه اتاقش وبا اولین ماشینی که گیرش میاد از شرق تهران بکوبه بیاد غرب تهران که تو رو ببینه و هر جا که میری پا به پات بیاد تا شب که کنار تختت بشینه تا خوابت ببره. و روزهای بعد هر صبح قبل از بیدار شدنت دم در باشه وهر شب انقدر کنار تختت بشینه تا دیگه نتونی چشمهات رو باز نگه داری. و تازه بعد از دو سه روز که وقت رفتن تو می رسه دوباره صبح زود از شرق تهران بکوبه بیاد غرب تهران و تو رو سوار کنه ببره ترمینال شرق و وایسه تا اتوبوست حرکت کنه و بازهفته بعد همه چیز تکرار بشه. چقدر به نظرت طبیعی میاد که تک تک شاخه های گلی که بهت می ده خشک کنی وبریزی تو یه جعبه و سالها هرجا که میری با خودت ببری.
چقدر به نظرت طبیعی میاد که یه روزکه کنار میزت وایسادی و به جعبه پر از گلت نگاه می کنی که حالا دیگه حسابی کهنه شده و رد پای سفرها رو تکه تکه پوست مقواییش مونده صدای همین شخص رو بشنوی که ازاونور خط بهت می گه وقت ندارم گوشی تلفن رو بر دارم شمارت رو بگیرم و باهات حرف بزنم.
چه راحت به تغییرات عادت می کنیم.
...
پای در زنجیر پرواز می کنم
با غمهای درون اوج می گیرم
با شکستهایم به پیش می تازم
با اشکهایم سفر می کنم
با صلیبم به قله قلب انسان صعود می کنم
ای خداوند
ای خداوند
بگذار تا صلیبم را بستایم
گاندی
دوشنبه، ۱۰ مردادماه ۱۳۸۴
یه شب مهتاب - اکبر گنجی
چهارشنبه، ۵ مردادماه ۱۳۸۴
اينجا همه چي يه جوره ديگه است
اينجا همه چي يه جوره ديگه است. انگار مي خواد يه اتفاقي بيفته انگار مي خواد امام زمان توم ظهور كنه!
ميگن مي خواهي ايمان بياري راستي كلمه ايمان رو كه مي گم نا خوداگاه ياد يه نفري مي افتم علي خجسته، خاطرات ورق مي زنم.
هي ؟؟؟
ليلي سياه
اينقدر برام عشوه نيا
تو كوچه تو گذر
هر جا بري همراتم
سگ و سوتك مي دونه كشته عشوه هاتم
آره كه
خيابونا ميدونن، آره بابام! واسه همينه كه اين كله پوكو مي گيرم بالا از بي سيگاري ميزنم زير آواز
اينقدر مي خونم تا اين گلو وامونده وا بمونه
بعدشم
مي چپم تو يه چهارديوار حلبي كه عمو بارون رو طاقش
عشق خيالي مو ضرب گرفته
خوب شام كه نيست زحمت خوردنشم نداريم
بعد دل و مي سپارم به صداي فلوت يدي كوره
كه هفتاد سال تمومه عاشق يه دختر چهارده ساله بوره
منم عشق خيالي مو سوت مي زنم كه خوابم ببره
هي ليلي سياه
اينقدر برام عشوه نيا
تو كوچه تو گذر
تو سرتاسر اين شهر هر جا بري همراتم
سگ و سوتك مي دونه
كشته عشوه هاتم
حرف كه مي زنم تازه ياد نوشته ها میافتم، تو خيال! ياد روز هاي دور، البت نه خيلي دور مي افتم
امروز بد جوري اسير نوستالوژي شدم
سالها پيش كه دل من به عشق ايمان داشت
اندر اين مزرعه
آفت زده شوم حيات
شاخه گلي كاشت
منتظر بودم
كه تو كي ميايي
بر سر شاخسار دل من كه تو كي ميخوني
........
مدتهاست كه با نوشتن غريبه شدم، امروز انگاري مي خوام عقده گشايي كنم نشسته ام پشت كي بورد و ول كن نيستم
دنبال كسي ميگردي مگه؟ دنبال چيزي هستي مگه؟ نه نميدونم
بي بي، بي خوداين ورق را زيرورو نكن
سربازت نيامده
قبول، من كه تك مانده ام
من هم سربازتو
بي بي بيخود اين ورق را زيرو رو نكن
حكم همان دل
ياد اين يارو كه بد جور دوسش دارم مي افتم
شب از ستاره ها تنها تر است!
حالا مدتي است كه مي خوام يه مشت قواعد خيلي رايج رو بشكونم و يه جورايي از لاك هاي خودم درام. دارم مثل عنكبوتي ميشم كه دورو بر خودشو تار تنيده. بايد سيگاري بگيرانم. انگاري سنسور نوشتنم خراب شده بايد بفرستم تعمير!
گفتند با سيگار كشيده تر به نظر مياي
آما سيگار كه دود مي شد
زير سيگاري ام دفتري كه از خاطرات تو پر مي شد
حالا انگشتهاي تو لاي انگشتان من
به چشمهاي تو پك مي زنم
غزل مي چكد
سه شنبه، ۴ مردادماه ۱۳۸۴
| [ فرهنگی هنری ] | Kamyar |
جمعه، ۳۱ تیرماه ۱۳۸۴
| [ فرهنگی هنری ] | Kamyar |
بی تو کلمه یتیم شد
همه چی رو می ریختم به هم. چشمامو تیز می کردم و با دقت دنبالشون می گشتم، کوچکترین نشونه ای که از هر کدومشون می دیدم با چکش می افتادم به جونش و تکه تکه-ش می کردم و می ریختم تو خاک انداز و یه راست تو سطل زباله. جاتون خالی زباله دونی خیلی بامزه شده بود. کاش می شد ازش عکس بگیرم. پر بود از عقاید رنگارنگ و متضاد و ایمان های جور واجور و خدا های عجیب و غریب. و اون خدا بزرگه که هیچ وقت یادم نمیره، مثل موش از این سوراخ به اون سوراخ می رفت و مثل آفتاب پرست رنگ عوض می کرد. بعد هم که پیداش کردم به هزار و یک جور حیله دست زد تا نتونم خوردش کنم و بندازمش دور.
چند ماهی باهاش در گیر بودم و گاهی هم حیله هاش جواب می داد و یکمی رامم می کرد. تا اینکه ... تا اینکه یکی از راه رسید و تو چشمام خیره شد. با صدای گرمش پرسید: "ببینم واقعا اینکاره ای؟! جرأت می خواد، فکر می کنی داری؟"
گرمی صداش می تونست هر چی کوه یخی از عقاید بی سر و ته رو آب کنه. تو دلم گفتم: "چه به موقع رسیدی!". آب دهنمو قورت دادم و گفتم: "آره! جرأتشو دارم و لی زور چکشم بهش نمی رسه!". دستشو کرد زیر پالتو کلفتی که پوشیده بود و یه پتک بزرگ در آورد و گفت: "این خوبه؟"
نگاهی به پتک انداختم، روی دسته-ش نوشته شده بود:
من بینوا بندگکی سر به راه نبودم
و راه بهشت مینوی من بزرو طوع و خاکساری نبود،
مرا دیگر گونه خدائی می بایست ...
انگاری تمام انرژی زمین از طریق پاهام وارد بدنم می شد، جوری که حس می کردم اینقدر قدرت دارم که می تونم چنگ بندازم تو آسمون و از اون بالا بکشمش پائین و بزارم زیر پاهام. در حالی که بلندتر و بلندتر تکرار می کردم "مرا دیگر گونه خدائی می بایست" پتک رو بردم بالا و با تمام وجودم کوبیدم توی سرش. توی سر بزرگ ترین چیزی که بشر می تونست تو ذهن کوچیکش جا بده. تکه تکه نشد، کاملا محو شد. اون لحظه بود که متوجه شدم خیلی حقیر تر از اونی بود که فکر می کردم.
حالا دیگه من مونده بودم و لوح سفیدی که می تونستم هرچی که دلم می خواد توش بنویسم. مرد پالتو پوش داشت یواش یواش دور می شد که فریاد زدم: "هی وایسا! تو میگی اینجا چی بنویسم؟!". صورتشو برگردوند و لبخندی زد و گفت: "خودتو بنویس، هر چی که عشقت می کشه آقا پسر. بنویس عشق، بنویس آزادی، بنویس انسان، بنویس زمین ... بنویس خودم خدای خودم!" ... و رفت!
و امروز بعد از سالها دوباره قلمم رو بر می دارم و به یاد استاد پالتو پوشم روی این لوح سفید می نویسم:
بی تو کلمه یتیم شد!
جمعه، ۲۴ تیرماه ۱۳۸۴
اکبر گنجي - این شمع در حال خاموش شدن است ...
...
این شمع در حال خاموش شدن است. ولی این صدا خاموش نخواهد شد. این صدا، صدای زندگی مسالمت آمیز، تحمل دیگری، عشق به انسانیت، ایثار برای مردم، حقیقت طلبی، آزادیخواهی، دموکراسی خواهی، احترام گذاردن به مخالفان، پذیرش سبکهای مختلف زندگی، تفکیک دولت از جامعهی مدنی، تفکیک سپهر خصوصی از سپهر عمومی، تمایزِ نهاد دین از نهاد دولت، برابری تمامی انسانها، عقلانیت، فدرالیسم در چارچوب ایران دموکرات، نفی خشونت و... است.
این شمع در حال خاموش شدن است امّا این صدا، صداهای بلندتری به دنبال خواهد آورد:
شب با تابوت سیاه،
نشست توی چشمهاش
خاموش شد ستاره
افتاد روی خاک
اکبر گنجی زندان اوین ١٩/٠٤/١٣٨٤
پ.ن: آخرین عکس ها از اکبر گنجی - روز 35 اعتصاب غذا
