November 8, 2003
شلاق
حاج آقا گفت: "پسر خوبی هستی، واقعا دلم نمیاد ولی چه میشه کرد، حکم صادر شده. به نفع خودت هم هست، گناهت پاک میشه. فقط امیدوارم دیگه از این غلطا نکنی."
در حالی که راهنمائیم می کرد به اتاق بغلی گفت: "بفرمائین، یکی از برادرا قبول کردن زحمتشو بکشن، ناراحت نباش تعزیریه."
وارد اتاق شدم، تمام در و دیوار با عکس شهید کاغذ دیواری شده بود. یه کمد پر از نوار و فیلم، یه تخت خواب دوطبقه فلزی که آدمو یاد زندان می انداخت و یه میز کوچک تمام چیزهاییه که تو خاطرم مونده. اصلا نمی ترسیدم، فقط دودل بودم. به خودم می گفتم مقاومت کنم و اصلا صدام در نیاد، یه ثانیه بعد می گفتم نه، بزار کولی بازی در بیارم تا یواش تر بزنه.
وارد اتاق شد، قد خیلی بلندی داشت. قیافش کاملا شبیه عکس همون شهید هایی بود که رو دیوار بود. روز قبل که دیدیمش اسمشو گذاشتیم شهید زنده. ریش بلند و پرپشت که تا زیر چشماش رو پوشونده بود. یه پیرهن سیاه یقه آخوندی که انداخته بود رو شلوار نظامی-ش. احساس کردم اول که چشماش تو چشمام افتاد خجالت کشید. البته فقط همون یه دفعه بود و دیگه نگاهش نکردم. سلام کرد. بعدش گفت وایستاده می خوری یا دراز می کشی؟ گفتم فرقش چیه؟ گفت هیچی، می تونی انتخاب کنی. نمی دونم چرا گفتم دراز می کشم.
وسط اتاق دراز کشیدم، با خودم گفتم باید بشمرم ببینم دقیقا چند تا میزنه. رفت از تو کشوی میز یه شلنگ نازک در آورد. سبز رنگ و حدود 30 سانت قدش بود با یه چیز سنگین فلزی داخلش که حدس میزنم زنجیر بود. نشست کنارم و با لهجه غلیظ گفت "بسم الله الرحمن الرحیم". منتظر ضربه بودم. گفت "والعصر، ان الانسان ..."
سوره که تموم شد اولین ضربه رو زد وسط کمرم. داغ شدم، اصلا فکر نمی کردم اینقدر درد داشته باشه. با خودم گفتم وای 79 تا دیگه. زیاد مهلت فکر کردن پیدا نمی کردم. به فاصله 3 ثانیه ضربه بعدی رو میزد. 2-3-4-5 ... تا 14 شمردم. دیگه قدرت فکر کردن نداشتم، بقیشو دیگه نتونستم بشمرم. خیلی سعی می کردم به فکرم مسلط بشم، به نظرم تجربه جالبی بود که باید ذره ذره شو تو خودم حفظ می کردم. ولی ضربه های متوالی فرصت فکر کردن نمی داد. شاید از ضربه 30 به بعد بود که حالم عوض شد، دیگه به ضربه ها فکر نمی کردم. یاد یکی از شعر های شاملو افتادم:
تو نمی دانی غریو یک عظمت
وقتی که در شکنجه یک شکست نمی نالد
چه کوهی است!
اونجا فهمیدم شعرهای شاملو چقدر تو وجودم رسوخ کرده. انگشتمو گذاشتم لای دندونام و چشمام رو بستم ...
ادامه دارد.
Posted by Kamyar at November 8, 2003 8:39 PM
« »
کاميار جان، مهم نيست که اين واقعا" برای خودت اتفاق افتاده يا قصه است يا واسه کس ديگری اتفاق افتاده و يا يک خواب بد. مهم اينه که اونجا هر روز داره اين اتفاق ميفته و گاهی خيلی هم فجيع تر. دل آدم به درد مياد.
be nazar e shoma chi baes mishe ke ba yek ensan injoori raftar konim??
آقا نوش جون، حالا هي بگو سنت شكني. خوردي؟
پايدار باشي مشلوق
باور كن الان كه مي گفتي من هم دردش رو احساس كردم.
همين
اي آقا ميبينم كه بد جوري زدنت خيلي با حال !(تيكه كلام يكي از بچه ها كه هر وقت اتفاقي داستاني موضوعي رو براش تعريف مي كني اينو ميگه)
en shalalah miladan nasibesh besheh be fiyz namouneh
اي لعنت به هر چه آخوند و بسيجي و ...
كه فقط با شلاق و كابل و طناب دار پابرجا هستند
انشالله اين ضربه ها نصيب خودشونم بشه من يكي كه با تمام وجود دردشو احساس كردم