November 17, 2003

اینجا قفس است

امروز تصمیم نداشتم بنویسم. چند دقیقه پیش یه ایمیل دریافت کردم از یه دوست بسیار عزیز که داغ دلم را تازه کرد و گفتم تا تنور دلم داغه خمیر را بچسبونم. شهروز نوشته:
"مطالبت را می خونم. گاهی به چپ و راست می زنی. انگار مثل یه پرنده تو قفس شدی که نور می بینه و هی خودش رو به در و دیوار می کوبه".
جانا سخن از زبان ما می گوئی. براتون بگم که حدود 3 ساله مقیم دبی هستم. این شهر کذائی چند تا خوبی داره که خیلی ها ازش لذت می برن. امنیت و اعصاب راحت که البته بسیار با ارزش هستند. اما برای من از نظر روحی فرقی با قفس نداشته. هر وقت این مسئله رو بیان کردم احساس کردم مخاطب تو دلش به من می خنده و می گه "یارو خوشی زده زیر دلش". شاید فقط مارال بوده که حرف منو فهمیده چون قبلا مقیم اینجا بوده و روحیاتی شبیه من داره.
تو این شهر ظاهرا بسیار زیبا، پشت زیبائی هاش هیچ معنایی وجود نداره. همه چیز فقط همونیه که به چشم میاد. اینجا مهم ترین حرف مردمش بحث در مورد آخرین مدل BMW و امکانات کذائی اونه. اینجا بزرگ ترین افتخار آدما خریدن خونه چند ملیون درهمی در جزیره های مصنوعیه. اینجا آدمها رو با قیمت لباس و کفشی که می پوشن اندازه می گیرن. اینجا کتاب خوندن احمقانه ترین کاره و مهم ترین مشغولیت قدم زدن در shopping mall هاست که هر روز مثل قارچ از زمین می رویند.
اینجا فکر کردن کاری احمقانس. مردم به دنیا میان تا در حد مرگ entertain بشن. چرا؟ چون فکر کردن کاری احمقانه و به درد نخوره. چون هیچ نیازی به فکر کردن وجود نداره. اینجا مهم ترین مسائلی که باید بدونی تا هم زبون مردم بشی، آخرین مدل لباس خواننده های هیپ هاپه. اینجا برای فیلم پاتال 500 نفر به سالن نمایش میرن اما پری، شاهکار داریوش مهرجوئی 6 بیننده داره. اینجا ... اینجا ... اینجا ...
از وقتی مارال شروع کرد به وبلاگ نویسی، من هم وسوسه شدم. اما تو این مدت کم این پنجره شده همصحبت من. هر روز میام اینجا و حرف دلم رو می زنم. برام مهم نیست چند نفر می خوننش. دوست دارم به جای اینکه 1000 نفر بخونن و نفهمن چی میگم، 10 نفر بخونن اما واقعا بخونن. برای همینه که از امیر خواستم بیاد اینجا و مطلب دو روز پیشم رو بخونه. چون حس می کردم یکی از تک و توک آدماییه که می فهمه چی می خوام بگم.

Posted by Kamyar at November 17, 2003 10:59 PM   «  »
نظرها

...che ashna bod in toziha in harfa
vaghean baezi mardom, baezi jameha injorieand...
vali adam niaz nist ke mesle baghie to jameh bashe...
just be your self
...

Posted by: No.1 at November 17, 2003 11:14 PM

آره... اونجام داره مثل غرب ميشه، يه چيزي توشه كه هميشه منو مي نرسونه... خيلي زياد...

Posted by: K1 at November 17, 2003 11:53 PM

باور كن من هم عين حرفات رو مي فهمم چه جالب من هم توي يك متنم از اين نوشته بودم كه دوست دارم خواننده كم داشته باشم اما ...
درياي دبي كه دلگير نيست پس دريائي باش اهل بي مرزترين دريا باش ...

Posted by: morteza at November 18, 2003 12:25 AM

كاميار جان سلام
نگران نباش ان جا هر چقدر هم كه بد باشد به پاي (ميهن اسلامي) خودمان نمي رسد.دست كم تو مي داني كه در غربتي و تكليف ات معلوم است من چه بگويم كه در شهروخانه ي خودم غريبم. پايدار باشي./

Posted by: پيمان at November 18, 2003 12:53 AM

سلام
دلتنگي نوع بشرربطي به مملكت و نظام و محيط سيلسي يا اعتقادي اي كه توش نفس مي كشيم نداره .
من فكر مي كنم هر جا باشم تنهام ... چون ذات من اينه .
يا همه يا هيچ ...

سربلند بموني و ايروني .

Posted by: masih at November 18, 2003 3:57 AM

سلام کاميار جان. ميفهمم چی ميگی ولی خودم اينجوری نيستم. هر جا آفتاب داشته باشه و ملت آدمو به حال خودش بذاره اونجا هيچوقت قفس نميشه واسم. راستی بايد از مارال تشکر کنيم که بانی خير شد. ميگن تغاری بشکند ماستی بريزد (ماست=وبلاگ کاميار) جهان گردد به کام کاسه ليسان (کاسه ليسان=هاله). x

Posted by: هاله at November 18, 2003 8:21 AM

كه مي گويد بمان اينجا،
كه پرسي همچو آن پير به درد آلوده مهجور:
خدايا! به كجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده خود را؟!
بيا ره توشه بر داريم، قدم در راه بگذاريم
كجا؟ هر جا كه پيش آيد ...

Posted by: کامیار (صاب خونه) at November 18, 2003 8:50 AM

كاميار عزيز ! مشكل دقيقا در اينجاست كه عده اي اينگونه مي انديشند كه وقتي داري از غربت حرف مي زني . سخن از جايي مي گويي كه خارج از محدوده ي جغرافيا مانندي گربه شكل به نام ايران است . گاهي انسان ها درك نمي كنند كه حس آـشنايي در وطن به خاطر محدوده ي جغرافيايي نيست . به اين سبب است كه كسي كه در كنارت است از جنس توست . آريايي است . حرفت را مي فهمد . درد تو را دارد و با تو همراه است . تو آنجا غريبي و ما اينجا . و هر دو به يك سبب . از ياد مبر كه من و تو روزي را انتظار مي كشيم كه مي دانيم روزي خواهد آمد . حتي آنگاه كه ما نباشيم .

Posted by: امیر at November 18, 2003 2:25 PM

و اين را هم از ياد مبر كه بامداد خطابت مي كند : _ كه مي گويد مايوس مباش ؟ من اميدم را در ياس يافتم . . .

Posted by: امیر at November 18, 2003 2:26 PM

ostad K1, avalan ke "gharb"ye ja nist bar khalaf ini ke mardom doost daran tasavor konan. badam balam jan bekhoda be pir be peighambar dorost nist adam ba 4 rooz ye ja raftan enghadr mohkam ghezavat kone

Posted by: maral at November 19, 2003 12:36 AM

نمیدونم برای چی دارم براتون نظرمو مینویسم چون همیشه فقط میخونم ولی فقط خواستم بدونید که باید خدا رو شکر کنید که یه حسی هنوز تو وجودتون هست که باعث شده این وبلاگو راه اندازی کنید این خودش کلیه قفس رو حس کردم و میخوام بدونی اینی که شما بش میگی قفس چیزییه که ساختیش
ولی قفس اونیه که وقتی توشی فقط و فقط به فرار ازش فکر میکنی

Posted by: samira at December 20, 2005 9:50 AM
نظر بدهید









یادآوری مشخصات شما؟      








Design by MAQSAD.com: Web Design in Dubai - Powered by Movable Type 3.31