November 18, 2003پارک ملت، برف و ودکاآدم بعضی شبهای زندگی-ش را هیچوقت فراموش نمی کنه. حدود سه سال پیش بود. آخرین روزهایی بود که تهران بودم. برف عجیبی اومده بود. برای اینکه درک کنید اون شب به من چقدر خوش گذشت چند تا چیز رو باید بدونید: Posted by Kamyar at November 18, 2003 11:20 PM
« »
نظرها
bazi in rafighe joonevaret belakhare miad?mikham sefarehs bedam baram pooster biare اگر چه ودكا ش رو يكمي تجربه كردم اما قبل از اينكه اسم خنده رو بياري تو متنت رفته بودم توي حس خيلي خوش مزه اي و كلي حال كردم و بعدش خنديدم نصفه شبي . اي ول با حالي خيلي آقا خيلي حال ميده. هوس كردم. منم يه بار ديزين ودكا برده بودم. فكر كن مست بودم و با سرعت اسكي مي كردم. چه حالي و چه احوالاتي. پس چرا خبری ازت نیست؟ فراری شدی نکنه؟ ما منتظریم ها! شبهاي شعر خواني من بي فروغ نيست نازلی سخن نگفت ؛
غوغا بود. :) من تو ايران اينا رو تجربه نکردم ولی تو انگليس چرا ... دقيقا" کيف اون وقتتو ميفهمم. دقيقا". عالی نوشتی. عالی. دروغ چرا ؟ به جز ودكاش بقيه ي حس اش را داشته ام و بايد بگم كه من ودكا نخورده مست و ملنگم ! همين مونده كه ودكا هم نوش كنم ! مم يه شعر قشنگيه كه ميگه : بده شراب نابم . بكن مست و خرابم . زدم به سيم آخر . كه مخلص شراب ام نظر بدهید
Design by MAQSAD.com: Web Design in Dubai -
Powered by Movable Type 3.31
|