November 18, 2003

پارک ملت، برف و ودکا

آدم بعضی شبهای زندگی-ش را هیچوقت فراموش نمی کنه. حدود سه سال پیش بود. آخرین روزهایی بود که تهران بودم. برف عجیبی اومده بود. برای اینکه درک کنید اون شب به من چقدر خوش گذشت چند تا چیز رو باید بدونید:
1- اینکه پارک ملت تهران با اون سرو ها و بید مجنون های بی نظیرش، وقتی که از برف سپید سپید میشه چه محشریه.
2- اینکه تو برف و سرمای زیر صفر درجه خودتون رو با ودکا گرم کنین چه کیفی میده.
3- اینکه کباب کوبیده داغ رو، در حالی که بخار ازش بلند میشه با ریحون و نون سنگک، تو برفا بخورین چه مزه ای داره.
4- نمی دونم تا حالا هادی، پسر بابا شکری رو دیدین یا نه. مخصوصا وقتی ادای عربهای اهواز رو در میاره و آدم ریسه میره از خنده.
5- نمی دونم وقتی سرتون از ودکا گرم گرم بوده با صورت تو برفا شیرجه زدین یا نه.
فکر کنم چهارچوب مطلب اومد دستتون. البته اینکه چقدر درکم کنید بستگی داره موارد پنجگانه بالا رو تا چه حدی تجربه کرده باشین. بعدشم یه آقایی از کنارتون رد بشه و سگش ملوس باشه و شبیه گربه، آقا هادی هم فی البداحه و خیلی جدی بگه "دیدی سگش چقدر گربه بود؟". حالا ببینم می تونین منو مجسم کنین که از زور خنده دل و رودم اومده بود تو دهنم یا نه؟

Posted by Kamyar at November 18, 2003 11:20 PM   «  »
نظرها

bazi in rafighe joonevaret belakhare miad?mikham sefarehs bedam baram pooster biare

Posted by: maral at November 19, 2003 12:32 AM

POSTER manzooram bood

Posted by: maral at November 19, 2003 12:32 AM

نوش.... هميشه شاد باشي.

Posted by: پیمان at November 19, 2003 12:47 AM

اگر چه ودكا ش رو يكمي تجربه كردم اما قبل از اينكه اسم خنده رو بياري تو متنت رفته بودم توي حس خيلي خوش مزه اي و كلي حال كردم و بعدش خنديدم نصفه شبي . اي ول با حالي خيلي

Posted by: morteza at November 19, 2003 2:42 AM

هميشه شاد باشي.

Posted by: سعید at November 19, 2003 8:18 AM

آقا خيلي حال ميده. هوس كردم. منم يه بار ديزين ودكا برده بودم. فكر كن مست بودم و با سرعت اسكي مي كردم. چه حالي و چه احوالاتي.

Posted by: میلاد at November 19, 2003 8:22 AM

پس چرا خبری ازت نیست؟ فراری شدی نکنه؟ ما منتظریم ها!

Posted by: ستاد خبری پیگیری وضعیت احمد باطبی at November 19, 2003 8:44 AM

شبهاي شعر خواني من بي فروغ نيست
اما تو با چجراغ بيا
تا بهتر ببينيم

Posted by: shahrouz at November 19, 2003 10:22 AM

نازلی سخن نگفت ؛
چو خورشيد
از تيرگی برآمد و در خون نشست ورفت ...
نازلي سخن نگفت ؛
نازلی ستاره بود
يك دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت ...
نازلي سخن نگفت
گل داد و
مژده داد : « زمستان شكست ! »
و
رفت ...

Posted by: shahrouz at November 19, 2003 10:52 AM

غوغا بود. :) من تو ايران اينا رو تجربه نکردم ولی تو انگليس چرا ... دقيقا" کيف اون وقتتو ميفهمم. دقيقا". عالی نوشتی. عالی.

Posted by: Haleh at November 19, 2003 3:15 PM

دروغ چرا ؟ به جز ودكاش بقيه ي حس اش را داشته ام و بايد بگم كه من ودكا نخورده مست و ملنگم ! همين مونده كه ودكا هم نوش كنم ! مم يه شعر قشنگيه كه ميگه : بده شراب نابم . بكن مست و خرابم . زدم به سيم آخر . كه مخلص شراب ام

Posted by: امیر at November 19, 2003 5:04 PM
نظر بدهید









یادآوری مشخصات شما؟      








Design by MAQSAD.com: Web Design in Dubai - Powered by Movable Type 3.31