January 7, 2004

شادی و تقدس

چند وقت پیش که هادی اومده بود دبی و 6 روزی رو با هم به عیش و نوش پرداختیم، یکی از دوستام یه کاری ازم خواست که گفتم متاسفانه وقتشو ندارم و دو سه روز دیگه حتما برات انجام میدم. بعدا که اومده بود و وبلاگ رو خونده بود ناراحت شده بود و نوشته بود که تو که داشتی خوش می گذروندی و مشغول نبودی؟
سال سوم دانشگاه بودم که یه تکون، شاید یه زلزله فکری همه باور هامو به هم ریخت. منم مثل بقیه، مقدساتی داشتم که جامعه و محیط به مغزم تزریق کرده بود و همه فکرم روی اونها سوار شده بود. یواش یواش ستون ها شروع کردن به لرزیدن، ستون که نه، چهار تا لنگه چوب که یه مشت کاهگل رو نگه می داشتن و منم دلخوش که مثل همه فکری دارم و سر پناهی. و امروز که پشت سر را نگاه می کنم، به راستی ایمانی را که مسبوق به شک نباشد، بهتر از خانه کاهگلی به چیزی تشبیهش نمی توانم کرد.
من بودم و تنهایی و کتاب هایی که مثل خوره به جونشون افتاده بودم و تند و تند می بلعیدمشون. آخر ماه که می شد، هرچی پول داشتم تو جیبم می ذاشتم و می رفتم روبروی دانشگاه تهران. از این کتاب فروشی به اون کتاب فروشی و لیست کتاب هایی که بعضی هاشون تو نایاب فروشی هم گیر نمی اومد. یه سالی گذشت، جنین داشت تو وجودم شکل می گرفت ...
این بار خودم خودمو به دنیا آوردم. یه بچه که بوی تازگی می داد و هیچ شباهتی به جد و آبادش نداشت. از نگاهش شک می بارید. یک "بی چرا زنده" تمام عیار. در گوشش نه اذانی خواندم و نه وردی، تا خود با گوش خود بشنود همه صدا ها را و خود بیابد صدای دلخواهش را. همه شب در "گهواره جنبان شک" می خوابوندمش و براش خیام می خوندم و لالائی های صادق هدایت. و شاملو که آنقدر به گوشش شیرین می آمد که نخستین کلامی که بر زبان راند چنین بود:

من بینوا بندگکی سر به راه نبودم،
و راه بهشت مینوی من بزرو طوع و خاکساری نبود،
مرا دیگر گونه خدائی می بایست!

دیگر مرده بودم و نوزاد، نوزاد خود بنیاد، خانه ای برای خود می ساخت، با دست های خود و به روی خرابه های خانه کاهگلی ویران شده و ستون های آن را از میان کتاب ها پیدا می کرد. تقدساتی که خود یافته بود و خود ساخته بود متناسب با قامت و نیاز خود.
یکی از این ستون ها شادی است!

خوش بودن و شاد بودن آئین من است / فارغ بودن ز کفر و دین، دین من است

Posted by Kamyar at January 7, 2004 9:48 PM   «  »
نظرها

کامیار جان ! و ما خدایی دیگرگونه آفریدیم / که نواله ی ناگریز را / گردن کج نمی کند ! . . . چه بگویم که شک در 14 سالگی به سراغم آمدئ و این روزها دیگر دارد به یک یقین هایی عجیب تبدیل می شود . یقین هایی که هیچ وقت 100 درصد نیست . حداقل حالاحالاهااا

Posted by: امیر at January 7, 2004 10:23 PM

نمي دونم اون دوسته من بودم يا نه لول اگه من بودم توي ايميل نوشتم كه ايميل هائي كه با مرتضي با يك a زدي رو نديدم چون ايميل من اينه : mortezAA@msn.com
و اما شك و بلوغ ...

Posted by: Morteza at January 7, 2004 10:23 PM

اون كامنتت، فارسي لاتين (آب روغن) قاطي كرده، عكس كيو ميخواستي؟
لپ پ پ پ !!؟؟؟

Posted by: K1 at January 7, 2004 11:51 PM

خوب ديگه ... حالا ديگه تو همين لحظه اومدی جزو تيم رسمی هاله. :)

Posted by: هاله at January 8, 2004 2:38 AM

http://shabyar.persianblog.com/#1263109
خداته
حزب فقط حزب صفر
(:

Posted by: علیرضا سعیدی at January 8, 2004 3:23 AM

اينجا گير ادبي داشتي آق پسر. دو سبك متضاد را قاطي كردي ولي محتوا زيباست.

Posted by: میلاد at January 8, 2004 8:17 AM

سلام. حالا اين نوزاد به دنيا اومده به كجاها رسيده....؟؟!!

Posted by: sima at January 8, 2004 3:13 PM

ايول حاجي واسه همينت ميخامت من به مذهب تو مسلمونم!!!!! در ضمن اگر حالمو بدوني؟!:( ...

Posted by: sepanta at January 9, 2004 12:13 AM

درود .
بايد بگم كه اين شعر مارگوت بيكل ( موطن آدمي را بر هيچ ...)رو منم شنيدم ولي ...
در مورد خدا هم بايد بگم كه :
خدا به انديشه هر انسان آماج برتريهاست .
خداي هر كسي به اندازه دركش هست .
خداي محمد و موسي و ابراهيم و عيسي به اندازه درك شون بود كه يكي گفت من بنده توام ديگري گفت من من فرزند توام ...
ولي حالا ديگه زمان اين حرفها گذشته ولي مردم هنوز فكرشون رو مشغول كردن به اون افكار قديمي .
خوب موفق و پيروز باشي
نيكي پناهت


Posted by: raha at January 9, 2004 2:00 AM

سلام كاميار دقيقآ اين اتفاقات براي من هم افتاد . وفكر مي كنم اصولآ در زندگي هر كسي اي اتفاقات مي افته ، بعضي ها در نوجواني ،بعضي ها در جواني ، براي عده اي در ميا ن سالي و براي عده اي هيچ گاه. به قول بر تولت برشت :بسا مردمانند كه درشمار نيند.ارادتمنديم./

Posted by: پیمان at January 9, 2004 2:34 AM

سخن موهومت رابه دشنه آشكاري در گرده اش به خون نشاندم باشد تا باورم كني باشد تا رستگار شويم
http://shabyar.persianblog.com/1382_10_shabyar_archive.html#1273720

Posted by: علیرضا سعیدی at January 9, 2004 6:31 PM

كاميار جان حرفتو قبول دارم اما بين حقيقت و واقعيت تفاوت هست .
واقعيت كه به خورشيد تشبيه اش كردي به نظر من مثل تهران ميمونه و حقيقت مثل تمام جاده هايي كه به اون ميرسن يكي ممكنه بگه من به طرف غرب اومدم و به تهران رسيدم (از جاده خاوران اومده(: )
و يكي هم ميگه من به طرف شرق اومدم تا به تهران رسيدن (كه از كرج اومده)
هر دوي اينا دارن حقيقت و ميگن ولي واقعيت ثابته و از هر جهت مسلماَ براي يك نفر غير قابله لمس درست مثل كوهي كه هر چي بهش نزديكتر ميشي به جزيياته يك جاييش بيشتر پي ميبري اما اون ذهنيتي رو كه از يك كوه بزرگ داشتي و از دور نگاش ميكردي از بين ميره.
من مطمئنم كه تو با حوصله اي كه داري انقدر دور كوه قدم ميزني تا همه جاهاشو ببيني فقط وقتي تموم شد حتماً يه سري هم به قله اش بزن.
موفق باشي

Posted by: علیرضا سعیدی at January 9, 2004 7:22 PM

سلام کاميار جان!متن زیبایی بود.اما مایلم كمي بیشتر درباره تفاوت حقيقت و واقعيت با شما
و علیرضا و سایر دوستانمون صحبت کنم.البته اگر بتونم جزو گروه دوستانت باشم.
ادرس من sara_ninijan@yahoo.com
شاد باشی و سربلند

Posted by: سارا at March 12, 2004 1:55 PM

Took the day off and was just reading up some blogs and thought I would post here

Posted by: Tawnee at August 11, 2004 11:51 PM

من هم مثل شما هستم تا حدود زيادي . راستش همين امروز حوالي ساعت 5 بعد از ظهر داشتم فكر مي كردم كه چرا بايد اين طور باشه . بازم خوبه كه شما راهي رو پيدا كردي كه معتقدي درسته ولي من نميدونم چرا نمي تونم ... مدام فكر ميكنم كه نكنه بازم اشتباه ميكنم . نميدونم كسي متوجه حرفم مي شه يا نه ولي من شديدا به مشورت با افرادي كه دوست و آشنا نباشن محتاجم .تا قبل از خوندن اين صفحه تصميمم اين بود كه مدتي رو در تنهايي به فكر كردن بگذرونم ولي الان ميخوام نظر چند تا آدم با تجربه رو هم بدونم .اگر كمكم كنيد ممنون ميشم.
هيچ كس در دل تاريكي شب
با چراغي به سراغم نرسيد
لااقل شماها راهنماي شب تار من باشيد.
كوچيك همگي

Posted by: fatemeh at February 4, 2005 1:56 AM

بابا زایمان (عجب داستانیه اقا)

Posted by: مینو at May 29, 2005 5:54 PM

پیوسته دلت شاد و لبت خندان باد

Posted by: سیامک فرید at July 15, 2005 6:48 PM

I wish I had a Farsi keyboard so I could say much more, but I'm sorry I don't. I saw my beloved Akbar on his death bed, and there was nothing that I could do, other than shutting more and more tears. Akbar, as Saiid said: "pahlevan Akbar will never die," will never die. But, I truly want him alive to see the blossom of the seeds he planted. I wish our people knew what he is about and what he is offering us by contributing and sacrificing his own life. I have been just begging him not to go and begging the God all mighty not to take him, as we need him so much now. Long Live My Hero, Akbar.

Posted by: Sirebbie at August 2, 2005 10:36 AM

خيلي مزخرفيد عكس سوپر نداريد

Posted by: كمال at April 16, 2006 11:28 PM
نظر بدهید









یادآوری مشخصات شما؟      








Design by MAQSAD.com: Web Design in Dubai - Powered by Movable Type 3.31