January 7, 2004شادی و تقدسچند وقت پیش که هادی اومده بود دبی و 6 روزی رو با هم به عیش و نوش پرداختیم، یکی از دوستام یه کاری ازم خواست که گفتم متاسفانه وقتشو ندارم و دو سه روز دیگه حتما برات انجام میدم. بعدا که اومده بود و وبلاگ رو خونده بود ناراحت شده بود و نوشته بود که تو که داشتی خوش می گذروندی و مشغول نبودی؟ من بینوا بندگکی سر به راه نبودم، دیگر مرده بودم و نوزاد، نوزاد خود بنیاد، خانه ای برای خود می ساخت، با دست های خود و به روی خرابه های خانه کاهگلی ویران شده و ستون های آن را از میان کتاب ها پیدا می کرد. تقدساتی که خود یافته بود و خود ساخته بود متناسب با قامت و نیاز خود. خوش بودن و شاد بودن آئین من است / فارغ بودن ز کفر و دین، دین من است Posted by Kamyar at January 7, 2004 9:48 PM
« »
نظرها
کامیار جان ! و ما خدایی دیگرگونه آفریدیم / که نواله ی ناگریز را / گردن کج نمی کند ! . . . چه بگویم که شک در 14 سالگی به سراغم آمدئ و این روزها دیگر دارد به یک یقین هایی عجیب تبدیل می شود . یقین هایی که هیچ وقت 100 درصد نیست . حداقل حالاحالاهااا نمي دونم اون دوسته من بودم يا نه لول اگه من بودم توي ايميل نوشتم كه ايميل هائي كه با مرتضي با يك a زدي رو نديدم چون ايميل من اينه : mortezAA@msn.com اون كامنتت، فارسي لاتين (آب روغن) قاطي كرده، عكس كيو ميخواستي؟ خوب ديگه ... حالا ديگه تو همين لحظه اومدی جزو تيم رسمی هاله. :) http://shabyar.persianblog.com/#1263109 اينجا گير ادبي داشتي آق پسر. دو سبك متضاد را قاطي كردي ولي محتوا زيباست. سلام. حالا اين نوزاد به دنيا اومده به كجاها رسيده....؟؟!! ايول حاجي واسه همينت ميخامت من به مذهب تو مسلمونم!!!!! در ضمن اگر حالمو بدوني؟!:( ... درود .
سلام كاميار دقيقآ اين اتفاقات براي من هم افتاد . وفكر مي كنم اصولآ در زندگي هر كسي اي اتفاقات مي افته ، بعضي ها در نوجواني ،بعضي ها در جواني ، براي عده اي در ميا ن سالي و براي عده اي هيچ گاه. به قول بر تولت برشت :بسا مردمانند كه درشمار نيند.ارادتمنديم./ سخن موهومت رابه دشنه آشكاري در گرده اش به خون نشاندم باشد تا باورم كني باشد تا رستگار شويم كاميار جان حرفتو قبول دارم اما بين حقيقت و واقعيت تفاوت هست . سلام کاميار جان!متن زیبایی بود.اما مایلم كمي بیشتر درباره تفاوت حقيقت و واقعيت با شما Took the day off and was just reading up some blogs and thought I would post here من هم مثل شما هستم تا حدود زيادي . راستش همين امروز حوالي ساعت 5 بعد از ظهر داشتم فكر مي كردم كه چرا بايد اين طور باشه . بازم خوبه كه شما راهي رو پيدا كردي كه معتقدي درسته ولي من نميدونم چرا نمي تونم ... مدام فكر ميكنم كه نكنه بازم اشتباه ميكنم . نميدونم كسي متوجه حرفم مي شه يا نه ولي من شديدا به مشورت با افرادي كه دوست و آشنا نباشن محتاجم .تا قبل از خوندن اين صفحه تصميمم اين بود كه مدتي رو در تنهايي به فكر كردن بگذرونم ولي الان ميخوام نظر چند تا آدم با تجربه رو هم بدونم .اگر كمكم كنيد ممنون ميشم. I wish I had a Farsi keyboard so I could say much more, but I'm sorry I don't. I saw my beloved Akbar on his death bed, and there was nothing that I could do, other than shutting more and more tears. Akbar, as Saiid said: "pahlevan Akbar will never die," will never die. But, I truly want him alive to see the blossom of the seeds he planted. I wish our people knew what he is about and what he is offering us by contributing and sacrificing his own life. I have been just begging him not to go and begging the God all mighty not to take him, as we need him so much now. Long Live My Hero, Akbar. نظر بدهید
Design by MAQSAD.com: Web Design in Dubai -
Powered by Movable Type 3.31
|