March 2, 2004

نتیجه گیری با خودتون

بعد از ظهر روز جمعه بود. برعکس بقیه جمعه ها که برام کسل کنندس، کلی شور و حال داشتم. طوری که فراموش کرده بودم تیم ملی بازی داره. پنج نفری دور میز شیشه ای خونه نشستیم و بحث داغه داغه. من تازه ذهنم داشت باز می شد. روز و شب مشغول باز کردن بندهایی بودم که محیط اطرافم در طول 21 سال در مغزم بافته بود. شهروز بود، یار غار همیشگی و طبق معمول با لبخندی فقط شنونده بود و همه چیزو زیر نظر داشت. نوید با دید باز و ذهن فرارش. آقایی که بعدها آقای شریعتی نامیدیمش، از بس که به کتاب ها و نوشته های علی شریعتی تسلط داشت. اولین بار بود که در جمع ما بود. عینکی با یقه بسته (البته نه حزب الهی وار). ظاهر خاصی داشت و آقای مستعار که فوق لیسانس فلسفه داشت.
بحث داغ داغ بود و طبق معمول موضوع آن خدا. من سواد کافی نداشتم و فقط سوال های ذهنی خودمو مطرح می کردم و بقیه رو به جون هم می انداختم. اوج بحث بود که زنگ در به صدا در اومد.

حالا بگم بقیش برای فردا! ولی نه، این بار سنت شکنی می کنم.

مسعود از پای آیفون داد زد که "منم، اومدم بازی رو با هم ببینیم." در رو باز کردم و اومد بالا. خودمو آماده کردم برای مدیریت مواقع بحرانی. همونطور که می شد حدس زد مسعود لباس مشکی پوشیده بود، محرم بود. همه رو معرفی کردم و نشستیم و مسعود تلویزیون رو روشن کرد. بازی داشت شروع می شد. از قضا یه مداح آورده بودن تو استادیوم آزادی و داشت برای صدهزار نفر روضه می خوند. یکی برگشت گفت ببین چطور از موقعیت سواستفاده می کنن برای عوام فریبی! و برای اولین بار چشم مسعود برق زد.
بلافاصله حرف رو عوض کردم و رفتم چای بیارم. شهروز هم که مسعود رو از قبل می شناخت احساس منو فهمیده بود و مواظب حرفایی که رد و بدل می شد بود. مشغول دیدن بازی شدیم و به بهانه حرفی که گزارشگر زد در مورد خواست خدا و پیروزی تیم ملی، چند جمله ای رد و بدل شد و من حواسم حسابی به مسعود بود. کاری از دستم بر نمی آمد. فقط می توانستم حرف را عوض کنم، اما فایده ای نداشت، آمده بودند بحث کنند و با هر بهانه ای شروع می کردند.
نیمه اول بازی تمام شد و مسعود رفت دستشوئی. وقتی برگشت به نظر چشمهایش خشمناک بود. وسط اتاق وایستاد و رو به همه فریاد زد:
شما فکر کردین کی هستین؟ نشستین اینجا واسه خودتون عالم و آدمو زیر سوال می برین؟ کی به شما حق داده خدا رو زیر سوال ببرین؟ همین که نفس می کشین به خاطر اونه! کورین مگه! خدا به این واضحی. دیروز تو محله ما، تو یکی از هیئتا یه آدم فلج یهویی خوب شد و شروع کرد راه رفتن. از این واضح تر؟
و بهانه ای آورد و رفت.

Posted by Kamyar at March 2, 2004 12:19 AM   «  »
نظرها

ye joori tamoom shod ke engar baghiye dare

Posted by: somayeh at March 2, 2004 1:20 AM

البته چيزي که من مي خواهم اينجا بنويسم هيچ ربطي به پيام امروز اين وبلاگ ندارد. اما از آنجا که اين وبلاگ را دوست دارم ، تصميم گرفتم اين مطلب مهم را اينجا مطرح کنم .
نمي دانم چه قدر دکتر علي اکبري را که افتخاري بزرگ براي ايرانيان است مي شناسيد . او فردي است که با استفاده از نيرودرماني بيماران بسياري را در سراسر جهان شفا داده است . او از نيروي خارق العاده اي برخوردار است که در دنيا چندين نفر آن را دارا مي باشند .
اين فرد تابحال بارها و بارها در شهرهاي مختلف ايران حضور يافته و بيماران بسياري را شفا داده است .
اکنون مدت چندماهي است اين مرد زنداني است . او تابحال چندين بار توسط دادگاههاي جمهوري اسلامي به جرم کلاهبرداري ، دخالت در امور پزشکي و ... بازداشت و در همه موارد هم تبرئه شده است . اما قاضي اي که اين دفعه به تورش خورده ، تصميم گرفته به هر نحو ممکن بلايي به سر او بياورد .
با وجود وثيقه 100 ميليون توماني که براي او جور کردند ، هنوز دکتر علي اکبري را در زندان نگاه داشته اند . علاوه بر آن قاضي تقاضا کرده هرکس از او شکايتي دارد ، آن را مطرح کند و استعلامهاي دانشگاههاي اميرکبير و علوم پزشکي تهران که نيروي خارق العاده او را تاييد کرده اند ، کذب مي داند . همچنين دکتر ماندگار را که از وي حمايت کرده است بازداشت کرده !!!!!
دراين شرايط از شما خواهش مي کنم همانطور که براي آن زن ايراني نامه به دکتر حداد عادل مي نويسيد ، به فکر اين افتخار بزرگ ايران باشيد که در زندانهاي جمهوري اسلامي درحال از بين رفتن است . آيا اين است طرز برخورد با يک استثناء و با يک افتخار؟
جهانيان درمورد ما چه فکر مي کنند؟ چرا به اندازه تفاله هم در جهان ارزش نداريم ؟؟؟

Posted by: اصحابي at March 2, 2004 2:00 AM

خوب راست میگه دیگه حاجی یعنی چی که چی!:دي

Posted by: sepanta at March 2, 2004 2:06 AM

مگه ازين واضح تر هم ميشه؟ واقعا متاسفم !!! يعني شما رابطه بين آقاي گودرزي و خانم شقايقي رو نميفهمين؟ (همون گوز و شقيقه خودمون)

Posted by: uni at March 2, 2004 2:31 AM

دايي ما هم يه چيزي تو مايه هاي همين آقا ! وقتي تو بحث با من كم مي آورد مي گويد باز اين اينترنت رفتي ذهن ات خراب شد ؟

Posted by: امیر at March 2, 2004 5:16 AM

كامير خيلي بد جنسي جواب ايمييل نمي دي حداقل بگو نمي دوني خلاص

Posted by: مرتضی at March 2, 2004 7:24 AM

خوب اوني كه ميگه خدا از اين واضح تر ميتونه بگه كه چرا عزاداري مي كنه از كجا ميدونه كارش درسته

Posted by: mohsendanger at March 2, 2004 8:58 AM

و جهل سنتي سينه به سينه و نسل به نسل ادامه پيدا مي كند ......

Posted by: kimia at March 2, 2004 9:19 AM

اخه واقعا اين سواستفاده ز موقعيت و حضور مردم نيست كه مداح بيارند وسط استاديوم كه ضجه مويه راه بندازه.حكومت هر مملكتي لايق مردمشه.ما هم با اين تفكراتمون ولايت فقيه اساسي ترين ركن زندگيمون بايدم باشه!از ماست كه بر ماست!

Posted by: Amshasepandan at March 2, 2004 10:32 AM

man fekr mikonam , tassob to har zamineyi ebtedaye fosil shodane , amsale masoud agha dar mozee mokhalefesh ham ziadan .

Posted by: sepideyesahar at March 2, 2004 12:02 PM

راست ميگه ديگه !

Posted by: bastani at March 2, 2004 2:54 PM

بيا اينم از جوونای هم سن و سال ما،که مثلا هم داريم درس می خونيم، و فهم و شعورمون را بالا می بريم، ديگه چه انتظاری می شه از مردم عام کوچه و بازار داشت؟

Posted by: آدمک at March 2, 2004 10:57 PM

من نمي دونم چرا اغلب اين آدما با اين جور اعتقادات، اينقدر خشكه مذهب و يه سويه هستن و اصلا طاقت بحث و حرف مخالف رو ندارن؟ بهتره اصلا باهاشون بحث نشه تا اينكه كار به دعوا و اينا بكشه... موسي به دين خود عيسي به دين خود. ولي اگه تو كله شون فرو بره.

Posted by: پرنيان at March 3, 2004 7:41 AM

سلام
گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود

ترا گم مكنم هر روز پيدا مي كنم هر شب
بدينسان روزها را با تو زيبا مي كنم هر شب

يه چيزايي هست كه برات می فرستم
دلم
ذهنم
آبستن انفجاری دیگر است
صبوری میکنم
تا
سکوت
سقوط
ومدارا
تا باز کلمات تازه شوند تا باز پیش از دق الباب کوچه .....................

Posted by: شهروز at March 3, 2004 11:28 AM

بنده خدا !!!!!
انقدر دلم براي آدمايي كه مغزشون فيكس شده و نميتونن فكر كنن ميسوزه.
اينجور ادمها مثل كامپيوتري ميمونن كه فقط قادره با يك برنامه اونم ورژن پائينش كار كنه ! بايد ارتقائشون داد. مثلا اگر بتوني مغزشو عوض كني شايد درست بشه!!
فندق
ضمنن ممنون از كامنتت.

Posted by: فندق at March 3, 2004 12:21 PM

مسعود كه هيچي بيشتر آدمها فقط به همچين دلايلي نسبت به عقايدشون تعصب دارن نه تحقيق و استناد و ...

Posted by: somaye at March 3, 2004 8:05 PM

حيف جا من خالي بوده.دعوا را بندازم.....محرمِ جنونِ آنیِ هم مُجابِ عرب دوستها هم که عاشقِ دعوا و شمشیر کشی,چه دعوا خفنی میشود حیف ........

Posted by: shamim at March 10, 2004 11:47 PM

براي من خدا وجود داره اما اين راه دفاع از عقيده نيست دعوا كه نداريم اما كامي جون كاش يه جوري از مسعود هم ميخواستي بياد از موضع خودش دفاع كنه اين جوري نامردي!

Posted by: hhooby at March 29, 2004 12:06 AM

سلام اميدوارم موفق باشي به من هم سربزن منتظرتون هستم.

Posted by: نسترن at April 4, 2004 7:14 AM

سلام من تازه این وبلاگ رو دیدم اما دوستان پیاده شین با هم بریم . چند نفر به یه نفر؟
اگه اروپاییها پیشرفتی داشتن به خاطراحترام به عقایدشون وهمبستگی در مورداونهاست.مملکت ما تا افرادی مثل شماروداره هرگز به جایی نمیرسه میخوای بدونی چرا؟ به من ایمیل بزن تا بهت بگم منتظرم

Posted by: زیبا at September 24, 2005 9:52 PM

سلام ايرانيها حسود به تمام معنا هستند چشم ديدن بهتر از خودشان را ندارند مخصوصا دکترهاي ايراني

Posted by: مختاري at May 9, 2006 3:26 PM
نظر بدهید









یادآوری مشخصات شما؟      








Design by MAQSAD.com: Web Design in Dubai - Powered by Movable Type 3.31