March 3, 2004
کف بینی!
یه دوست دختر داشتم، حدود دو سال با هم بودیم. من نوزده - بیست ساله بودم. از اون عشقای اوایل جوونی که الان وقتی یادم میاد کلی بهش می خندم. بذار اول از آشناییمون بگم بعد برم سر اصل مطلب.
یه پسر تو ساختمون ما بود به اسم کامبیز، خیلی شر و شور بود و همه زندگیش با دختر بازی و شیطونی می گشت. همیشه می گفت هر کی رو دلم بخواد بی برو برگرد مخشو می زنم. واقعا هم اینکاره بود.
یه شب تو حیاط بودیم، من باغچه آب می دادم (به این کار خیلی علاقه دارم) که دو سه تا دختر وارد ساختمون شدن، مهمونای یکی از دخترای همسایه بودن. این دختر همسایه مثل من از قدیمی ترین بچه های ساختمون بود و از بچگی (سه سالگی) با هم دوست صمیمی بودیم. خیلی دختر با معرفتیه. 3-4 سال پیش هم با یه پسر باحال و با معرفت مثل خودش عروسی کرد که من خیلی خوشحال شدم. مخصوصا اینکه تو یکی از مهمونی های من با هم آشنا شده بودن.
یکی از اون دو سه تا دختر خیلی ناز و خوشگل بود. من و کامبیز یه نگاهی به هم انداختیم و ساکت شدیم. از تو چشمای کامبیز معلوم بود داره به چی فکر می کنه. برگشت گفت "خوشگل بودا!". منم با تظاهر به بی تفاوتی گفتم "ای، بد نبود". اما از شما چه پنهون خودمم همچین قلقلکم اومده بود. کامبیز گفت "حتما دوباره بر می گردن! خدا کنه بیان تو حیاط." منم رگ شیطونیم گل کرد و با خودم گفتم بذار ماجرا جالب بشه.
گفتم: حاضری شرط ببندی؟
- واسه چی؟
- سر اون دختره!
- اصلا راه نداره، مال خودمه.
- خوب شرط می بندیم، می ترسی؟
- نمی ترسم، بگو سرچی؟
- سر یه کلاه کپ هفت هزار تومنی.
- بزن قدش.
خلاصه یکمی تو حیاط ول گشتیم و هی رفتیم و اومدیم تا شاید بیان تو حیاط. ساعت ده شب بود، داشتن می رفتن خونه که جلوشون سبز شدیم. شیرین کاری های کامبیز شروع شد و هی شر و ور می گفت. اما طرف زیاد تحویلش نمی گرفت. منم زد به سرم گفتم کف بینی بلدم، نقطه ضعف خیلی از دخترا. جاتون خالی شروع کردم گشتن تو خط های کف دستش و هی شر و ور بافتن. بعضی چیزا رو که می گفتم چشماش گرد می شد و به دوستش می گفت: "وای! راست میگه". تو دلم می خندیدم. می دونستم آس رو کردم و کامبیز داره خون خونشو می خوره. اما آخر سر من رو هم زیاد تحویل نگرفت و رفتن. دیدم اینطوری نمیشه! باید پارتی بازی کرد. صبح زنگ زدم به همسایمون و بهش گفتم" تلفن منو میدی به دوستت میگی زنگ بزنه. باید جورش کنی و الا دیگه نه من نه تو!". جالبه که خیلی خوشحال شد و گفت نترس با من.
جمعه بعدی که تو کوچه داشتیم والیبال بازی می کردیم. یهو دیدم کامبیز داره اشاره می کنه که "داره میاد". یه نگاه سر کوچه انداختم دیدم راست میگه. به ما که رسید یه سلام احوالپرسی گرم با هم کردیم و بهم گفت" الان بر میگردم، می خوام برم خرت و پرت بخرم میای با هم بریم؟"
کامبیز حسابی جا خورده بود. نمی دونست سه شبه دارم تا صبح با خانم پای تلفن لاس می زنم.
دیگه برای اصل مطلب جا نمونده. میذارم فردا پس فردا می نویسم.
Posted by Kamyar at March 3, 2004 9:36 PM
« »
بايد منتظر بقيه اش بنشينيم !
akh ke geryam gereft agha kamy nemishe kole dastano ba ham beferesty
سلام ايهام جان! بابا حالگيري كرديا!! تازه داشتيم كنجكاو ميشديم!!!!!!!! ...... خوب دوباره ميام!
موفق باشي!
باز تو سركاري نوشتي! بگو ببينم با اين خانم ناز خوشگل چي كارا كردي؟ رفتين با هم بستني بخورين؟
خوبه كم كم داري رو ميكني ها .....
حاجیییییییییی خدا از سر تقصیراتت نگذره مارو کشتی از خنده:)))))))) به مولا علی خونت حلاه بیایی ایران خودم حلالت میکنم ...مارو باش فکر میکردم این حاجی دین و ایمون حالیش میشه تو خجالت نمیکشی؟!لاس که میزنی شرط که میبندی باغچه که اب میدی! کف بینی هم میکنی! پس فردا هم حتما میخوای بیای تو وبلاگ من منور هوا کنی ، خوبه والا!...حالا از این صوبتا گذشته میای باجناق بشیم ولو شده 2 شب! تو بیا مشهد میبرمت حرم اقا 2 تا صیغه ای پیدا میکنیم حداقل این ثواب رو میبریم که با شما باجناق میشیم اجر اخرویمونم با خدا:دی
bazi baz khak bar sari khordi dari roo mikoni? agha be khoda do ta dige bendaze bala az hameye sex life esh, ke by the way hich khabar e hayajan angizi ham toosh nist,baramoon mige... pool e ealcohol ba man to bokhor bad dastan tarif kon...melat naboodin shab e sal e no man o Kamyar cheghadr khandidim...in bazi dar alame shangooli ye dastan e debsh az yeki az ashnahaye moshtarak baram goft, bazi yadete???
نوشته ات منو ياد پسرهاي همسايه مون مي اندازه خيلي با نمك بودن الان كه ديگه زياد جوان نيستم بهشون مي گم با نمك ....:)
خوب واسه من نه اصلا خوندني و جالب بود و نه ...
نه اون متنت در دفاع از اون خانم رو پسنديدم و نه خنديدنت به عشق.
چون مطمئنا عشق خنده نداره افسوس داره و اگر عشق نبوده بازي بوده پس طرفداري از حقوق زن كجاست وقتي احساسات به بازي مي ره. اگر صحبت رفاقت بوده ... اصلا بگذريم دارم واست روضه مي خونم آقا يا علي
حاجي يه شعري قديما ميخوندن الان دقيق يادم نيست فكر كنم همينه....گر چه راهيست پر خطر از ما تا بر دوست...اسان بود اگر واقف منزل باشي... البته در اينجا منظور از منزل خونه خالي نيست ها! يعني اينكه خيلي حاجيتو بخواي .... حاجي ميخوامت فطير...الهي حشرني مع الحاج كاميار في النار العظيم
نه كاميار جان اين چه حرفيه ؟؟ اشتباهي بيد ........
بي صبرانه منتظر آخر قصه ام!!
سلام
خوب من تا حالا يادمنيست پست كسي رو جز يكي كه فحش به اما حسين داده بود پاك كنم.
اما جواب به نظرت رو در يك متن مي دم شايد شب.
موفق باشي
نكنه برديش پشت بوم بلوك 7
اگر دختری هست با صفا به من پيغام بده تا
بيشتر اشنا بشيم .
داستان خيلي مسخره و مزخرف بود.
مسخره.مسخره.مسخره
نیکویی سیاست موجب پایندگی ریاست می شود
بابا پس كو بقيه اش ؟ كاشتي ماروهاعزيز
خیلی افتضاااااااااااااااااااااااااااااح بود لوس
عزيز اگه اطلاعاتي در مورد كف بيني داري يا كسي را مي شناسي كه در اين مورد اطلاعاتي دارد لطفا به من معرفي كن
عزيز اگه اطلاعاتي در مورد كف بيني داري يا كسي را مي شناسي كه در اين مورد اطلاعاتي دارد لطفا به من معرفي كن
bebin galiver age saite dar in zamine balade ke betone etelaate khobi be ma bede moarefi kon. are ghorbonesh