June 4, 2004
روابط نامشروع
من امشب با يکی حرف زدم که دلم براش يه ذرّه شده بود، يه دوست عزيز و قديمی، يکی از اون چند نفری که غربت و تنهاييم با جای خاليشون خيلی پررنگ تر می شه، جريان دوست شدنمون هم جالبه، اونم تو دانشگاهی که همه زير ذرّه بين هستن و ....
جريان از اينجا شروع شد که ما (من و همخونه ايهام) تصميم گرفتيم جلسات کتابخونی تو خونه راه بندازيم، طبق معمول هم ايده از من ِ(به قول کاميار) ورجه وورجه بود. اوّل که شروع کرديم هفت نفر بوديم و اوّلين کتابی هم که خونديم سووشون ِ سيمين دانشور بود، خلاصه جلسات همچنان ادامه داشت تا اينکه به اين فکر افتاديم که اگه پسرها هم تو جلساتمون شرکت کنن بحثها به مراتب همه جانبه تر و ديدگاهها متفاوت تر می شه، ولی مشکل اينجا بود که تو اون شهرستان کوچيک (بابلسر) و تو يه خونه دانشجويی که پنج تا دختر تنها زندگی مي کنن چطور ممکن بود پسرها رفت و آمد کنن؟؟؟
نهايتاً برای اينکه خانومها و آقايون همسايه دچار اين توهّم نشن که ما از راه راست منحرف و دچار فساد اخلاقی شديم، تصميم گرفتيم جلسات رو تو دانشکده تشکيل بديم.
اينجوری تعداد دخترهای شرکت کننده هم بيشتر می شد، آخه با توجّه به اينکه جلسات شبها تشکيل می شد، رفت و آمد به خونه برای خيلی از دخترها هم مشکل بود.
من دقيقاً چند ماه قبل از شروع جلسات، عضو هيأت تحريرية نشريه انجمن اسلامی شده بودم و از اين طريق رو بعضی از بچه ها تا حدودی شناخت پيدا کرده بودم، اين شد که وقتی داشتيم فکر مي کرديم که از کيا دعوت کنيم که تو جلساتمون شرکت کنن من يه ليست بلند بالا داشتم که شامل اين دوستم هم ميشد، ناگفته نماند که اون موقع دوستم نبود.
نهايتاً تعدادی از پسرها هم به گروه کوچولوی ما اضافه شدن و همونطور که حدس ميزديم اين تغيير، تاثير مثبتی رو روال کار داشت، جلسات همچنان ادامه داشت تا اينکه به تعطيلات آخر ترم نزديک شديم و من که به هيچ وجه حاضر نبودم جلسات رو از دست بدم، از بچه ها دعوت کردم که اونهايی که ساکن تهران هستن جلسات رو تو خونه ما ادامه بدن، اينجوری هم از درگيريهايی که کم کم داشتيم با بسيج و .. پيدا می کرديم جلوگيری می شد و هم اين فرصت پيش می اومد که دوستای تهرانم و گاهی هم بابا و داداشم سری به جلسات بزنن.
الأن که مدّتها از اون روزا می گذره، از اون جلسات و اون کتاب خوندنا چند تا دوست برام موندن که با دنيا عوضشون نمی کنم و يه سری کتاب که من هم از نگاه خودم خوندمشون و هم با چشمای دوستام.
Posted by Sahar at June 4, 2004 1:21 AM
« »
سلام سحر خانوم! بهترین چیزی که از دوران دانشجویی به یاد می مونه همین دوستا و کتابهاست! چیزایی که همیشگی هستند و می مونن! حتی اگه خیلی دور باشیم!
سبز باشید
سلام
واقعا دوستيهاي دوران دانشجويي از بهترين ها هستند... موفق باشي..
گاهي دلم براي خودم تنگ ميشود
ترا گم مكنم هر روز وپيدا مكنم هر شب
بدين سان روز ها را با تو زيبا مكنم هر شب
اين لجوج دير باور عجيب را در ميا ن خيش راه مي دهيد
لجوج دير باور عزيز
جواب نمي دي عزيز! خودت كه خوب مي دوني، اراده كني قدمت رو چشم ماست. هوله رو خونده بودي؟ فكر كنم زلزله خوبي باشه اگه به تكون خوردن احتياج داري. فكر كنم بالاي 8 ريشتر قدرت داشته باشه. می بینی چقدر فکر می کنم!!!
ز منظر اسلامي كه به قضيه نگاه كني چيزي اين وسط عوض نشده رابطه هنوز نامشروع هست...حاج كاميار بيشتر در جريان هست:)) راستي سيد يادم رفت تو ايميل بگم...ببين براي اين شميم طفلكي يه كليپ درست كن كه معطل هست...با ما اشنا در امده ...هواشو داشته باش...قربوست
نمي دونم از كجا برات بگم . اما الان اينقدر دلم تنگه كه ... . شما سحر خانم از روابط نا مشروع نوشته بودي . از بسيج نوشته بودي . از عاشقي و دل و ... نوشته بودي . اي باب بجاي اينكه نظرم رو در مورد اين مقاله بگم ببين تا كجا رفتم .ببخشيد قصد نصيحت ندارم اما قدر اون جلسه ها و با هم بودنا رو بدونيد . آخه خيلي ها دلشون مي خواد تو همچين جمعي باشن ولي بخاطر خفقانها , كوته نظريها و خيلي چيزايه ديگه نمي تونن. هر چند كه ميدونم كه ميدونيد .
دوستایی که تو زندگی تأثیر خاصی میذارن هیچ وقت از یاد آدم نمیرن
داداش كاميار ايميل ما رسيد؟!سيد ،رمز عمليات رو توش نوشتم:))
dosty ke tasir nadashte bashe roye shakhs dost nist mishe paye eshgho hal
سلام سحر جان، سلام کامیار جان. فقط اومدم چاق سلامتی. مدتیه یه در میون بهتون سر زدم و معذرت میخوام. البته شمام یه در میون مینویسید پس این به اون در. دوستتون دارم.
سلام حاجي.....يه سر بيا پيش من كارت دارم!
من تنها چيزي كه تو زندگي بهش احترام ميگذارم روابط بين دوستاست
حالا چرا روابط نامشروع؟
كي ميگه نامشروعه؟
من كه دنيا را با لحظه اي كه كنار رفقا هستم عوض نميكنم
ميدوني بهترين دوستام مربوط ميشن به سربازي
وبعدش به دانشگاه
بچه هاي هم رشته اي من (سينما)همشون يه جورايي(يه نموره)زيادي باحالا هستن
اما تو رفاقت بي كلك بي كلك
مثل كف دست ميمونن
صاف صاف
راستي منو يادت اومد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اميدوارم هميشه و در همه كارها موفق باشي.
من از اینکه امروز با سایت شما آشنا شدم خیلی خوشحالم ولی خیلی از سایتها را باز نمی کند به دلیل عدم وجود فیلتر شکن مناسب
در این باره در صورت امکان اقداماتی انجام دهید
مرسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دöستي دوران دانشگاهي دوستي خوبيه ولي به شرتي که به روابط نامشروع تبديل نشه
من ونايمه دوستيمون به همه ي شما ديوونه ها مي ارزيد. چقدر حال مي كرديم /با گريه ميگم/ هر چند الان توي يك كلاسيم وبا هم تا ابد قهر ولي هيچ وقت فراموشش نميكنم
به نظر من در دوران دانشجويي حوسها به شدت
ميزنه بالا و هميبن است كه ما فكر ميكنيم براي اين دوران دلمان تنگ ميشود
شايد آن زمان هرگز نفهميدم كه چه لذتي دا از دست خواهم داد و اكنون افسرده ترازهر زمان سربازم مطلب شما ناخودآگاه مرابه اصفهان برد .
با آنكه بيش از هر زمان درس ميحواندم ولي همه آن سختيها اكنون خاطراتي است كه با آنها شب را صبح ميكنم
این حرفهارو بی خیال آقا شهرام بچسب" که ماها همه آره داداش