January 5, 2005
سرگیجه!
چند وقت پیش داشتم به یکی از دوستام می گفتم که "از فکر کردن به این موضوع خسته نمی شم!"، یه دفعه با ذوق گفت "تو از فکر کردن به چی خسته می شی؟"
اولش خوشحال شدم، یکمی بعد حس کردم این حرفش جنبه تعارف داشته، بعدش یادم افتاد که اهل این حرفا نیست و خوشم اومد که منو اینجوری می شناسه، بعد فکر کردم نکنه واقعا اینجوری نباشم و طوری برخورد کردم که منو اینجوری که دلم می خواد - نه اونجوری که هستم - ببینه! باز فکر کردم که اصلا چرا این حرف رو زده و من چرا از این حرف خوشم میاد و چرا اصلا این موضوع اینقدر برام مهم شده و خلاصه به قول کامیار افتادم به انتگرال گیری از خودم و دوستم و حرفی که زده شده و ...
یادمه یه بار که مامان داشت راجع به من با یکی صحبت می کرد گفت: "سحر خودش کم محاسبه گر بود، ریاضی هم خوند بدتر شد!" می خواستم بپرم وسط حرفش که: "مامان سر کلاس جبر خطی نزدیک بود عاشق هم بشما!!"
یه جا می خوندم که آدم رو به کشتی تشبیه کرده بود و عقل و منطق رو به لنگر کشتی و قلب و حس رو به بادبان.
آسمون آبیه و من دلم می خواد سرمو بگیرم بالا و سقوط کنم وسط آسمون و ابراش.
آقاهه تو سمینار می گفت که مصرف کافئین رو اون قسمت مغز فلان تأثیر رو میزاره که یکی از نشانه هاش اومدن افکار بی ربط به مغزه و گفتن بعضی حرفا که دوست نداریم بگیم.
فکر کنم همه دوستای صمیمی-م رو از هرکجای دنیا که هستن باید جمع کنم اینجا. ده روز باهاشون تنها باشم، من و دوستام. نه اصلا دوستام هم نباشن. خودم تنها. ولی یه جایی باشم که آدما رو از دور ببینم، یعنی خیلی پرتِ پرت هم نباشم. حوصله حرف زدن هم ندارم. یعنی دارما ولی یه جورایی دوجور حرف کاملا متفاوت دارم. شدم یه یخ داغ، یا شایدم یه آتیش یخ. ولی خب، حال جالبیه. یعنی زیاد خوشم نمیاد، ازم خیلی انرژی می گیره ولی تجربه قشنگیه.
فکر می کنم تا چند ماه دیگه، شایدم چند روز دیگه یا لنگر رو بکشم بالا و یا بادبونا رو بکشم پائین و یا حداقل آب و کشتیم رو بهتر بشناسم، که بدونم کِی از کدوم استفاده کنم. جالبه که بعد از گذروندن هر پریود زمانی که می تونه از یک ثانیه تا چند سال طول بکشه، کلی کیف می کنم که قِلِق کار کشتی و دریا دستم اومده، ولی باز سر یه جریان جدید دوزاریم می افته که نه خیر! حالا حالا ها مونده، شایدم تا ابد بمونه.
این دفعه خیلی جدیه البته. بابا زنگ زد بهم تبریک گفت، خیلی ها هم بغلم کردن و تبریک گفتن که راه افتادم. ولی خودم هنوز مطمئن نیستم. آخه همش دله! البته میشه هم اینجوری تفسیرش کرد که همش فکره. هر آن امکان داره وسط راه تغییر مسیر بدم. تصور شوکه شدن آدمایی که بهم تبریک گفتن از شنیدن تغییر مسیر هم نگرانم می کنه و هم لبخند به روی لبم میاره.
چقدر همه چیز این دنیای لجبازِ شیطونِ مهربونِ دوست داشتنی قشنگه.
یه چیز واضح تو این حس های قاطی پاتی و فکرای قاطی پاتیم محکم و سالم مونده که هم از جنس بادبانه و هم لنگر، اونم میل به دوست داشتنه.
دوست دارم ! ! ! ! !
Posted by Sahar at January 5, 2005 3:10 PM
« »
به خدا سرگيجه گرفتم:))يه 10 بار ديگه بايد بخونم:))ولي چيزه..به اين ميگن دچار پارادوكس شدن....تجربه باحالي هست:).....راستي اين قسمت واسه كاميار..
از حاجي به سيد....سيد جان چهره سرخت از دور پيدا نيست ها....ايميل ما بهت رسيد يا نه ياهو تو راه لوطي خورش كرد.....دلتنگيم به مولا
افكار درهم و برهم....سخت به لغت در آوردن و نوشتنش
سلام خيلي جالب بود بخصوص اون مثل كشتي.......
كاميار جان :
توي اين سايت هاي فلش ايراني مثا سياه سژيد يا زاينده رود برو كليژ رو آژلود كن تا همه ببينن و منتشر بشه.
قربانت
علي
ای بابا چقئر سخت نوشتی !!!!!!!!!ولی با این همه من هم عاشق دوست داشتنم ولی حیف که این روزها دوست داشتن کمی مشکل شده
مرسی که سر زدی. فکر کردم ديگه بعد از چندماه فراموش شدم. نوشتهات هم يهخورده سرگيجه مياره. ولی فکر کنم فهميدم چی میگی.
بابا اينجا اگه کسی نخواد آدرس بده بايد کیرا ببينه!!!
ا، اين چرا کامنت من را خورد؟؟!!
منم خيلي دلم ميخواد سقوط كنم وسط آسمون و ابراش .بخاطر آبي بودن و شفاف بودن . صاف . با تيكه هاي كوچيك ابراي عاشقش. مرثي از اين همه مطلب جالبت. /جيمي.
چه خوبه اول دريارو شناخت بعد كشتي رو ساخت بعد ناخدا رو تو كشتي ميون اقيانوس رها كرد