January 17, 2005

من گذاشتم موهام بلند شه!

یه ظرف رنگی رو که توش باقی مونده نگرانی ها، خوشحالی ها، هیجان ها و خستگی های چند روز گذشته هست بردار، هفت هشت تا رنگ جدید رو بریز توش و با هم قاطی کن. نتیجه چی شد؟ هرکی فهمید به منم بگه. الان تو دل من یه همچین خبراییه و نمی دونم اسمشو چی بزارم. اصلا نمی دونم چی هست!

وقتی تو نامه-ت اسم وبلاگتو دیدم یه کم به نظرم آشنا اومد. وقتی رفتم توش یادم اومد که قبلا اومده بودم. پس تو بودی؟ حسابی جا خوردم. کلی-ش رو چاپ کردم و همون لحظه خوندم. چقدر عوض شدی، چقدر نوشتنت تغییر کرده! با همه تغییراتی که کردی ولی بازم خودتی. مثل همیشه خود خودت، بدون نقاب.

خسته-م. از این ظرف رنگی که هر روز، نه، هر لحظه یه رنگ جدید بهش اضافه می شه و از این که بی نظم و بدون هماهنگی این جریان ادامه داره خسته-م. نکنه ترکیب این همه رنگ با هم بشه خاکستری!!!؟

راستی به نظرم اومد بزرگ تر شدی. منم شدم. کاش اون روزا، تابستون دو سال پیش - وقتی داشتم یه حسی رو تو خودم می کشتم - می نوشتم. راستی هنوزم صبحا که بیدار می شی یه کم بد خلقی؟

یه وقتایی خوبه که کسی دور و برم نیست باهاش حرف بزنم، حداقلش میام اینجا یه چیزی می نویسم.

تو کچل کردی و من گذاشتم موهام بلند بشه. تو از موبایل و مهر می نویسی و من تازه دارم نیم نگاهی به هفت می اندازم. گاهی وحشت می کنم که نکنه این مدت دوریم از شما ها باعث بشه ازتون فاصله بگیرم! به نظرت مهمّه؟ به نظرت تأثیر میزاره؟
یه کمی خسته-م. نمی دونم از خوندن چیزایی که نوشته بودی یاد چی افتادم که دلم اینقدر گرفت. شاید یاد دوری از شماها. شاید یاد دو سال پیش خودم. شاید یاد الآنم.

فکر کنم فردا حالم بهتر بشه، یعنی امیدوارم. دلم می خواد امشب قبل از خواب همه چی رو از مغزم بریزم بیرون و سفید سفیدش کنم، بعد بخوابم.

فردا حالم بهتر میشه، می دونم!

Posted by Sahar at January 17, 2005 1:21 AM   «  »
نظرها

ميشه هفت رنگ...ميشه رنگين كمون...
مطمئن باش خاكستري نميشه...چون دور و برت پر از رنگاي سرخ و سبزه..حالا مارو كه مشكي هستيم بزاري كنار بقيه همه رنگاي شادن...فردا كه هوا افتابي بشه ديگه از اين رنگين كموني كه اذيتت ميكنه خبري نيست...حتما بهتر ميشي

Posted by: sepanta at January 17, 2005 10:14 PM

مواظب تركيب رنگها باش. گاهي بدجوري چرك ميشن با هم.

Posted by: avra at January 17, 2005 10:52 PM

يه موقعهايی همين قلب و مغز آدم ميشن جلادای روح ، جسم و تمام وجودت .ميدونی کی ؟موقعی که ميخوای با شدت از يه خاطره ای، از يه حسی ، از يه رنگی ، فرار کنی و همشونو از مغزت و يا از قلبت بريزی بيرون .يه دفعه ميبينی نميتونی ، نميشه .شايد اولش فکر کنی موفق بودی ولی يه ذره که بگذره ميبينی نه.....اون رنگای قديمی هنوزم با تو هستن .اون خاطره ها ، اون حس قديمی .اون موقع ميفهمی که اون چند لحظه ای که فکر ميکردی موفق شدی ،فريبی بيش نبوده .خاطره ها ، اون حسه ، اون رنگه، همه و همه هنوز هم با تو هستن .درست مثل سايه سمجی که هيچوقت رهات نميکنن. اون حس رو هيچوقت نميشه کشت .سعی نکن باهاشون بجنگی چون داغونت ميکنن...

Posted by: بهاره at January 18, 2005 9:43 AM

سلام سحر خانومی. خوبی گل گلم؟

منکه اصلا" دنبال آدمای قدیم تو زندگیم نیستم. همیشه فکر میکنم هر کسی مربوط به یک phase از زندگی آدم هست و اگه دوباره وارد زندگی آدم بشه equilibrium به هم میخوره.

بگذریم ... خودتو عشق است سحر خانومی گل. خودت چه جوری؟

Posted by: هاله at January 18, 2005 10:15 AM

چه سپيدي چه سياه
رنك يك رنگي و كم رنگي وبي رنگي
همه يكرنگند

Posted by: shahrouz at January 19, 2005 9:44 AM

از اونجا که می دونم یکی از با ارزش ترین جنبه های زندگیت دوستات هستن خیلی خوشحال شدم.
موضوع رنگ ها هم بستگی داره چه جوری بهشون نگاه کنی، می تونی لذت ببری و می تونی خودتو اذیت کنی. طبق معمول میگم: سخت نگیر!
فکر می کنم اگه هممون با دقت نگاه کنیم، همه حس ها تو خودمون شکل می گیره، یعنی خودمون شکلش میدیم. خوب یا بد، ریشه اش تو خودمونه نه محیط بیرون.

Posted by: کامیار at January 20, 2005 9:56 AM

سلام
یه رنگ پیشنهاد بدین ؟
از چیه رنگهایی تشکیل شده ؟
نظرتون در بارش چیه ؟
خوب فکر کنید
همه چیزهایی که میگید درسته ولی جالب اینجاست که هر کسی از یک راهی به اونها میرسه!
پس میشه راه بهتری پیداکرد
برای همه چیز
من اطمینان دارم که اگه فکر کنی بعد بخوابی حتما صبح بهتر از روز قبل هستی
در ضمن یادت باشه که ما آدمها خودمون افکارمون را برای خومون تبدیل به قله هایی دست نیافتنی میکنیم!!!!!!!
((((((((((((((((خواب خوبی داشته باشی)))))))))))))

Posted by: soufy at January 21, 2005 5:44 PM

در ضمن از اینکه پیامم همون موقع چاپ شد تعجب کردم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تبریک میگم

Posted by: soufy at January 21, 2005 5:46 PM

صدهزاربار از دوباره پیداکردنت خوشحالم.هنوز هم بد خلقم،هنوز هم عصبانی میشوم داد میزنم می لرزم و لحظه ای بعد پشیمانی میبینی اینها با کچل کردن تغییر نمی کنند!!!از راهی که رفته ای گلایه نکن عزیز من!یادت هست روزی را که از زبان آن خانم مسن شنیدی 16 ماهِ دیگر خواهی رفت و چه حسی داشتی.بالا کشیده ای خود را بی
شک و تغییراتی کرده ای به یقین.دلتنگی هاو دلنگرانی هایت را به جان می خرم انها هم لازمند،.. باید که مرد باشی هر لحظه درد باشی..باید که کوه باشی فرو شکوه باشی .....هزار بار از خواندنِ نوشته ات کِیف کردم .نکندبی اندازه خودخواه شده باشم و از اینکه مخاطبِ این قلم من بودم اینقدر خوشحال شدم!! ممنون!

Posted by: mood moody at January 22, 2005 12:16 PM

برادر كاميار...سيد جان ...من از دست شما چه كار كنم اخر...چرا اشك مرا در مي اوريد...الان رفتم تو وبلاگ هاله ميبينم يك كامنت گذاشته ايد سراسر بي ناموسي....گويا از ختنه شدن خود شاكي هستيد و اين عمل مقدس اسلامي برايتان گران افتاده...اقا نگوييد اين حرفها را جلوي جمع...ابروي هرچي سيد و حاجي است برده ايد...ميترسم فردا بياييد از باد فتق و بواسير هم بگوييد!...وا مصيبتا..وا حسينا..

Posted by: sepanta at January 23, 2005 9:30 PM

سلام كامي جوون. از اوون پسره كه تو مهمونيت تابستون ديدمش دانسجو اخراجي رودهن بود همون خوش خندهه ادرسي اسمي چيزي بهم ميدي؟

Posted by: amirhosein at January 24, 2005 2:39 AM

dfgdfgdfgdfg

Posted by: کامیار at January 25, 2005 12:20 AM

هنوز یادمه وقتی رفتی هیچ حرفی برای گفتن به هم نداشتیم

ولی وقتی رفتی تازه تمام حرفهام یادم اومده بود اما چه فایده داشت

اون کسی که میخواستم بشنوه دیگه نبود

تو رفتی و یه عالم فکر ویه دنیا تنهایی برام یادگاری گذاشتی

.

.

.

در پی اون رفتن ناگهانی در اون گذشته سرد سالهاست که با یادت زندگی میکنم

ولی هیچ وقت به بدی یادت نکردم

برگشتنت بعد اون همه سال نه تنها ناراحتم نکرد بلکه بهم اطمینان داد که باید به فکر یه دنیای دیگه باشم با آرزوهای دیگه و حتی با یه نفر دیگه

گفتی امشب این نامه را میخونی

برای همین نوشتمش

راستی چند سالشه                    چقدر قشنگه                چقدر دوست داشتنی

و چقدر دردناک

بسه دیگه

 از تو کاسه خیالم یک رنگ کم شد ولی به کاسه دلم هزارتا سطل رنگ قرمز ریختن

Posted by: soufy at January 26, 2005 2:03 AM

تو هم که مثلِ من تنبل شدی خانوم خانوما!

Posted by: mood moody at January 30, 2005 4:42 PM

سلام. به ایمیل سحر شما ایمیل زدم که برگشت خورد و نمیدونم چرا. به این ایمیلی که این بالا هست ایمیل میزنم... (همون متن رو فوروارد میکنم.)

Posted by: نوشی at February 23, 2005 6:10 PM

ایمیل این فو هم برگشت خورد... متاسفم.

Posted by: نوشی at February 23, 2005 6:11 PM

سلام
ممنون می شم به وبلاگ من پیرامون ادبیات و اجتماع و سیاست -با شعرهایی از خودم-سر بزنید.از نقد منفی و پیشنهاد سازنده ی شما استقبال می کنم.
خواستم از عطر گونه های تو با خودم حرف بزنم..توقیفم کردند.

Posted by: shabaviz at April 18, 2005 8:37 AM
نظر بدهید









یادآوری مشخصات شما؟      








Design by MAQSAD.com: Web Design in Dubai - Powered by Movable Type 3.31