April 24, 2005بازم سلامبه نظر می رسه دوباره فارغ شدم. حالا نتیجه چی باشه در روزهای آینده مشخص میشه! پسره؟ دختره؟ سالم یا ناقص؟ تنها چیزی که میشه حدث زد اینه که احتمالا طبق معمول عقلش پاره سنگ بر میداره. منو حسابی یاد شعر خیام میندازه: اما خود کتاب، دو قسمت شو براتون می نویسم، قضاوت کنین و اگه خواستین پیداش کنین و مثل آدامس خروسی خوب بجوئینش. کسانی که آموزش خود را نه از طریق تأمل و تفکر، بلکه {تنها} از کتاب به دست می آورند، به همان میزان از سطح مردم نادان پائین ترند که مردم برخوردار از علم راستین از آنها بالا ترند... زیرا میان علم راستین و عقاید نادرست، جهالت حد وسط است. اراده انسان تبهکار متأثر از نفع ظاهری عملی است که انجام می دهد نه از نفس اندیشه عدالت خواهی. آنچه به اعمال آدمیان چاشنی عدالت می بخشد بلند طبعی و بزرگ منشی و شجاعت است (که به ندرت یافت می شود) و به واسطه آن آدمی از اینکه به خاطر شادی و خرسندی زندگی خویش به فریب و نقض عهد تن در دهد ننگ دارد. اسم کتاب هست لویاتان، نویسنده توماس هابز، ترجمه حسین بشیریه، نشر نی البته خوندنش حوصله خاصی می خواد. بازم سلام! Posted by Kamyar at April 24, 2005 10:26 PM
« »
نظرها
سلام سلام. خوش آمدی کامیارک من. اومدم بگم عشگ من دیدم ملت جنبه ندارن ممکنه حرف در بیارن :) خوشحالم که بلاخره بار نه ماه و نه روزه ات رو پائین گذاشتی و برگشتی. ببینم راستی راستی در چه حال بودی؟ کجا بودی؟ با که بودی و از اون مهمتر چه میکردی؟ گزارشی بنویس از احوالات این مدتت. به عنوان بزرگترت باید بدونم. :) البته شوخی بود. خوشحالم که هستی هر چند گه گاه. دلم برای سحرک هم تنگ شده. خیلی. دوستت دارم. سلام كاميار عزيزم كاميار جون سلام خيلي خيلي خوشحالم و مطلبت رو خوندم سعي مي كنم كتابي كه معرفي كردي بخونم موفق باشي عزيز كاميار جون سلام جیگر حاجیی.....فدای تو...فدای اون پیشونی بند یا ابالفضلت سید....دیشب جات خالی ما هم 2 تا قوطی اب زمزم خالی کردیم....میبینی دل به دل لوله کشیه سید...زودتر خبرمون میکردی گاوی گوسفندی..شتری...فرش سرخی برات پهن میکردیم....خوش اومدی سید که خوشیم از امدنت ُسید کجایی بابا...گفتی میام پیشونی بندت رو میبندم...سید جان بزار بگم الان من تو چه وضعیتی هستم و دارم برات کامنت میزارم تا درجه اخلاص ما رو به خودت درک کنی....جات خالی ساعتهایی پیش چایی خوردیم دو پیاله و پشت بندش رفتیم شیر موز زدیم و در انتها رفتیم با دوستان کباب ترکی با نوشابه اضافه خوردیم که جای شما خالی....الان که در حضور شما نشسته ام...لشکر کفر از همه سمت بر ما حمله ور شده تا درونیات مارا جر دهد و به سان اب زمزم از برونمان فواره زند...از طوفانهای صد و بیست روزه دیگر هیچ نمیگویم که یاد اور حدیث هیروشیما و ناکازاکی میشود برایتان...همین بس بدان که ما در هر حالتی از چاکران درگاهیم و نه به ماه گردون میفروشیمت ، نه به مهر افزون:)) نظر بدهید
Design by MAQSAD.com: Web Design in Dubai -
Powered by Movable Type 3.31
|