April 26, 2005

ع - د - ا - ل - ت

...

با چشمای بسته گوشه اتاق نشسته بود و زانوهاشو گرفته بود تو بغلش. درست مثل اون لحظه هایی که هنوز هوای دنیای ما وارد ریه هاش نشده بود و صدای گریه شو هیچکسی نشنیده بود. لحظه هایی که تو دنیای گرد و کوچک خودش -بی خیال و سرخوش- چرخ می زد و کسی کاری به کارش نداشت. لرزشی که گاه و بیگاه، از نوک پا تا فرق سرشو مثل جریان برق می لرزونه آدمو یاد جوجه ای میندازه که تو حوضچه یخ افتاده باشه و لب مرز منجمد شدن، سعی کنه خودشو زیر بالهای خودش جمع و جور کنه. جوجه ها بالهاشون خیلی کوچکتر از اونیه که خودشون فکر می کنن، باید یاد بگیرن اینجور موقع ها پناه ببرن زیر پر و بال مادرشون.
شاید به نظرتون عجیب بیاد ولی صحنه ای که دارم سعی می کنم تجسمش کنم لنگ ظهر، وسط چله تابستون داره اتفاق می افته. یه گوشه اتاق یه پنکه روشنه و همینطور که با کرختی سرشو می چرخونه هوای دم کرده اتاق رو به جریان میندازه. کف اتاق با کاشی های قدیمی فرش شده و دیوارا رو با کاغذ دیواری پوشوندن.
حدود یه متر اونور تر از دخترک ما، یه تشک خودشو ولو کرده رو کاشی ها و یه ملافه خاکستری -پر از چین و چروک- نقش و نگارای تشک رو پوشونده. از بالش خبری نیست. کنار تشک یه کیسه زباله دیده میشه، پر از دستمال کاغذی سفید و پلاستیک های بیضی شکل رنگی، همه شون خیس و لزج. حتما سعی کنین با دقت تجسم کنین، باید حالت تهوع بهتون دست بده.
داشتم فکر می کردم یه عروسک گوشه اتاق بزارم تا دستتون بیاد دخترک ما تو چه سن و سالیه، ولی نه! بزارین جور دیگه حالیتون کنم. معمولا دخترای تو این سن و سال قلبشون مثل آتشفشان می مونه، سرخ و گرم و بی قرار. گاهی با کوچکترین نگاه پسر همسایه فوران می کنه و همه وجودشونو ذوب می کنه. جامدادی صورتی رنگی که روز تولدشون از پدر کادو گرفتن، سارافون ارغوانی که قراره هفته دیگه تو مهمونی بپوشن، پسری که هر روز تو راه مدرسه بهشون لبخند می زنه و اگه شیطون باشن تجسم اولین باری که لبشون رو روی لب پسرک می زارن، اینا چیزاییه که هم سن و سالای لیلا -شبا وقتی سرشونو رو بالش می زارن- تو ذهنشون پرسه می زنه.
اما! .... دخترک ما فرق داره. وقتی چشماشو روی هم میزاره ده دوازده جور صورت متفاوت مردونه تو ذهنش داره که هر روز عوض میشن. جور و واجور، بیست ساله تا شصت ساله. یکی ریش داره و یکی سبیل. هر کدوم بوی عرقشون با اون یکی فرق می کنه. حتی زبری دستاشون که مثل سوهان رو پوست سینه های دخترک حرکت می کنه، بوی معده های خالیشون که با زبون رو لثه هاش حک می کنن، ضربه هایی که با سرعت های متفاوت به بین پاهاش وارد میشه و حتی اندازه آلت مردونگی شون، همه با هم فرق داره. گاهی هم از یک نواختی در میاد و چیزای متفاوت تری به این مجموعه اضافه میشه. صدای سوتی که بعد از خوردن سیلی تا چند دقیقه تو گوشش می پیچه، صدای زمختی که نعره می کشه: "لنگاتو باز کن کثافت کلی به ننت پول دادم!" ...

بازم بگم؟ بعضی هاتون دارین میگین "بابا اینم دیگه شورشو در آورده". نمی دونم، شایدم حق با شماست!

فقط اینو بگم که اگه می شد دخترک رو ببینم، نه براش پفک می بردم و نه شکلات و نه عروسک و نه هیچ چیز دیگه. پیشش می شستم و بهش می گفتم "دختر خانم، اینجا ام القرای اسلامه. اصول دین می دونی چند تاس؟ پنج تا. توحید، معاد، نبوت، عدالت، امامت. چهارمی رو یه بار تکرار کن. "ع - د - ا - ل - ت". این می دونی یعنی چی؟ یعنی باید تو رو دار زد. می خوای بدونی چرا؟ چون تو اون خونواده به دنیا اومدی. چون مادرت وقتی برجستگی سینه هات رو دید چشماش برق زد. چون بعضی مردا وقتی میفهمن با چهار پنج هزار تومن می تونن برای یه ساعت هر بلایی دلشون می خواد سر یه دختر همسن و سال تو بیارن، دیگه چشماشون هیچ چی رو نمی بینه. تا حالا گاو بازی دیدی؟ تو مثل پارچه قرمز می مونی براشون. باید دارت بزنن چون تو فرهنگ ما تو رو خلاصه می کنن به آلت تناسلیت، چون اگه زنده نمونی آقایون میرن پولشونو خرج زن و بچه شون می کنن. شایدم بندازن تو صندوق صدقات. عدالت باید اجرا بشه. می فهمی! "ع - د - ا - ل - ت"."

...

می تونین امضا کنین

Posted by Kamyar at April 26, 2005 9:27 PM   «  »
نظرها

سید جان هنوز مطلبت رو نخوندم...اما میدونم از این مطلب اشک در بیاراست....اما اول بزار من یه دل سیر بخندم:)))جون تو میدونستم الان سر و کله ات پیدا میشه...بوی سید میامد از سر شب....ببین هنوز جون حاجی وضعیت همونجوری و ما موندیم که اینجا باشیم...قاطی بچه های رزمنده:))

Posted by: sepanta at April 27, 2005 12:09 AM

سید ما رفتیم واسه امضا...ایشالا این دارالسلام همیشه سر افراز بمونه که برادرای مخلصی مثل شما ازش تعریف کنن!!

Posted by: sepanta at April 27, 2005 12:12 AM

كاميار جون خيلي تكان دهنده بود
منم ميرم براي امضا

Posted by: جهان دخت at April 27, 2005 6:51 AM

روسپيان خواهران آب وآيينه اند
عصمت به آينه مفروش
كه ما گناهكارترينيم

Posted by: shahrouz at April 27, 2005 2:48 PM
نظر بدهید









یادآوری مشخصات شما؟      








Design by MAQSAD.com: Web Design in Dubai - Powered by Movable Type 3.31