May 24, 2005فردوس دمی ز وقت آسوده ماستیک ساعت مونده به ظهر، گرمای چهل درجه، ترافیک بی موقع و هزار کار عقب مونده که دائم به مغزت پتک می کوبن و تشنه ساعت ها و دقیقه هایی هستن که برات عزیزن. و البته بی حوصلگی و لِرد ته نشین شده افسردگیِ ماه های پیش و هزار و یک کوفت و زهر مار دیگه ... یله بر نازکای چمن در تجرد شب همچون حبابی نا پایدار مسیر سوزان شهابی چشمانت را باز می کنی. لبخندی که شاید ماهها آرزویش را داشتی بر لبت می نشیند. از اینکه صدای بوق ماشین های پشتی را اصلا نشنیده ای لبخندت پررنگ تر می شود، اتفاقی که در هر حالتی دیگر می توانست عرق شرم بر پیشانیت بنشاند... و تمنای فریادی بلند از ته دل: "من بهشتم را کشف کرده ام. اینجاست، همینجا. وسط دشت خودم." Posted by Kamyar at May 24, 2005 9:29 PM
« »
نظرها
سید جان تو بهشتتون حوری هم دارین...ما رو هم راه میدین!؟ سید جان ما گلوله های آر پی جی رو هم چاق کردیم...بچه ها تشنه عملیاتن...با رمز یا علی خودت خیبر شکن خط شو..سید جان در ضمن دیروز سالگرد فتح خرمشهر بود...جای شما و ممد جهان آرا خیلی اینجا خالی بود....ایشالا فتح بیت المقدس..نماز تو مسجد القصی میگم مبدونم هیچی قبلا ننوشتم برات مدتی میشه... ولی هنوز میخونم اینجارو من میخونم و میخونم ولی هیچ نمیفهمم خوش باشی سلام کامیار جون همشهری ممنون از تبریکت. همشهری جان. هر کدام را خواستی بگو تا به دستت برسانم.بی تعارف(اینجا به قدر وسعم کتابخانه ای کوچک دارم) نظر بدهید
Design by MAQSAD.com: Web Design in Dubai -
Powered by Movable Type 3.31
|