June 10, 2005

صندوقچه

یه صندوقچه دارم، اندازش نمی دونم چقدره. شاید اندازه یه قوطی کبریت، یه کمد یک متر در دو متر و شایدم اندازه کل این اتاق. حالا بعدا میگم چرا اندازش معلوم نیست.
اما محتویات این صندوقچه، اینم توضیح دادنش زیاد آسون نیست ولی خوب سعی-ام رو می کنم. فکر کنم براتون پیش اومده باشه که گاهی وقتا یه نفر رو برای اولین بار ببینین، ولی تو همون نگاه های اول یه حس عمیق آشنایی بهتون دست بده. حوصله دارین یه مثال بزنم؟ نه! خوب شایدم حق با شماست. بیشتر اونایی که میان و وبلاگ می خونن دنبال این هستن که نوشته زودی تموم شه و برن سر قسمت نظرها و یه جمله ای بنویسن و خلاصه ... بگذریم، یه وقت به دل نگیرین!
مثالم رو می نویسم برای اونا که حوصله دارن و بقیه می تونن یه راست برن سر نظرها ...
یه شب تو یه مهمونی بودم و حسابی نسبت به آدمای اونجا احساس غریبی می کردم، وجه مشترک زیادی باهاشون نداشتم و بیشتر برای خالی نبودن عریضه می نشستم کنارشون و باهاشون گپ می زدم. تنها چیزی که بیشتر از دیگران باهاش احساس نزدیکی می کردم بطری شراب بود. بعد از یکی دو ساعت که دیگه داشت حوصلم سر می رفت یه مهمون جدید رسید. صاحب خونه به من معرفی کردش و هنوز نمی دونم تو نگاه اول چی دیدم، طرز نگاهش یا تن صداش و یا ظاهر صورتش، و حس می کردم برای اون هم برخورد با من مسئله جالبیه. همین که گرم صحبت شدیم انگار ده سالی بود که همدیگرو می شناختیم. خلاصه براتون بگم که از اون لحظه تا وقتی که همه مهمونا رفتن دو تایی دور تر از بقیه نشسته بودیم و به هم شراب تعارف می کردیم و گپ می زدیم. اون از نیما و سهراب و حافظ می خوند و منم طبق معمول از شاملو و خیام. 2-3 ساعتی انگاری هیچکس و هیچ چیز دور و بر ما نبود. با چیزایی که تعریف می کرد عجیب احساس نزدیکی می کردم. مثلا سال اول دانشگاه شریف رشته مهندسی رو ول کرده بود و دوباره کنکور داده بود برای رشته هنر و تو دانشگاه تهران مشغول رشته موسیقی بود.
سرتونو درد نیارم، روز اولی که خونشون بودم و صدای تارشو شنیدم هوش از سرم پرید و خلاصه الان یکی از عزیز ترین آدما تو زندگی منه. حالا فرقی نمی کنه سالی یه بار صداشو بشنوم یا صد بار.
بریم سر صندوقچه، اگه فرض کنیم صندوقچه اندازه یه قوطی کبریت باشه اینجور افراد رو میگیرم فشارشون میدم و اندازه چوب کبریت می کنمشون و میاندازمشون تو صندوقچه خودم. انوقت یه همچین شبایی که هوس می کنم تنها باشم، با نور خیلی کم و بوی عود و یکمی آب شنگولی، در صندوقچه رو باز می کنم و دلم برای همه چوب کبریتا تنگ میشه. هوس می کنم زنگ بزنم و صداشونو بشنوم ولی ممکن نیست. اگه بخوام با همشون تماس بگیرم دیگه آخر ماه پول بنزین زدن هم ندارم.

ولی خوب از اینجا فریاد می زنم که خیلی دوستشون دارم، چه تو تهران باشن، چه گرگان، چه دبی، چه نروژ، چه مشهد، چه استرالیا و چه هلند و چه هر جای دیگه ...

خب، من برم تا قوطی آب جو یخ نزده از تو فریزر ورش دارم. به سلامتی همتون چه اونا که حوصله کردن . چه اونا که نکردن و چه اونا که اصلا این نوشته بی سر و ته رو نخوندن ...

Posted by Kamyar at June 10, 2005 10:37 PM   «  »
نظرها

akhe mage mishe neveshte bi in ghashangi ro nakhoon?!manam byad ye sandoghche baraye khodam dorost konam.

Posted by: somayeh at June 11, 2005 1:08 AM

کامیار عزیز سلام
به گفته شاملو :کوه ها با همند و تنهایند همچو ما با همان تنهایان

Posted by: جهان دخت at June 11, 2005 6:46 AM

با چشمها
ز حيرت اين صبح نا بجا
دستان بسته ام را ازاد كردم از زنجير زمان
فرياد بر كشيدم
اينك چراغ معجزه مردم
و
طائبيد و پاك ومسلمان
نماز را از چاوشان نيامده مردم
......
اي كاش متوانستم
اي كاش
تا اين خلق ......

Posted by: shahrouz at June 11, 2005 8:46 AM

نوش

Posted by: fandogh at June 11, 2005 9:29 AM

کامیار جون سلام
مطلبت منو به فکر واداشت تا منم صندوقچمو کاوش کنم.....

Posted by: خانم ناظم at June 11, 2005 11:47 AM

سید جان خداییش مارو با این قد نردبونمون چه جوری میخوای تو قوطی کبریت بندازی:)))اونم مایی که همش یه دوشیکا سر شونمون داریم....سید جان فکر کنم دیشب عرق و آبجو زیاد به یادمون زدی چون صبحی حاجیت بالا آورد فطیر:))))دیگه یه تذکر هم بدم که باید میگفتی چه تهران چه مشهد چه گرگان چه استرالیا چه نروژ چه هلند و چه دبی باشند....اینجوری اگه بر اساس شهرهای ایران و بعد بزرگی مناطق دنیا میزدی هم جالب تر بود هم مهمتر از اون ما تو دلت رتبه دوم رو به خودمون اختصاص میدادیم:))))

Posted by: sepanta at June 11, 2005 2:00 PM

حوصله، آنهم مبسوط... دلسرایی را مگر می شود سرسری شنید؟

Posted by: k1 at June 11, 2005 5:10 PM

کاش من هم از این صندوغ چه ها داشتم ولی حیف که سخت داشتن یکیشون

Posted by: Hoveyda at June 11, 2005 8:39 PM

من‌ام یک عشگی دارم که خلاصه عاشگشم و حالا تولدشه و می‌خوام خودمو جر بدم که نیستش این‌جا که بچلون‌اش و تولدش رو تبریک بگم.

به قول روری: توالدت مبارک

کامیار عزیزم، آقای خوب و خوش نیت و گل وب‌لاگ‌آباد، دوست‌ات دارم و تولدت رو از ته قلب تبریک می‌گم.

خوب حالا چند ساله شدی؟ دیگه ۱۲ شیرین رو داری نه؟ (آخه مردا تا موهاشون رنگ دندونشون بشه مثل یه بچه دوازده ساله رفتار می‌کنن :)).

Posted by: هاله at June 13, 2005 4:57 AM

سلام کامیار عزیز از بلاگ این آقا سپنتای گل مگلی اومدم اینجا و از خوندن نوشته ات خیلی لذت بردم چون واقعا جریان جعبه جادوییت رو خوب تعبیر کرده بودی...راستش این جعبه هر اندازه ایی داره مهم نیست فقط اینکه توش هیچوقت پر نیست اگر یه موقع دیدی که توش پر چوب کبریته بدون که زیادی از این آب شنگولیها و آب جوهای تگری و شرابهای ناب خوردی. برات بهترین آرزوها رو دارم . سبز باشی.

Posted by: shohreh at June 13, 2005 9:43 AM

تولدت هم مبارک از کامنت هاله فهمیدم. امیدوارم که همیشه سلامت و موفق و پایدار باشی وبه تمام آرزوهای بزرگ و کوچکت هم برسی. happy birthday

Posted by: shohreh at June 13, 2005 9:45 AM

کامیار جون تولدت مبارک
تولد تولد تولت مبارک
مبارک مبارک تولدت مبارک
شادیت ارزوی من است

Posted by: جهان دخت at June 13, 2005 1:52 PM

سید جان تفلدت مبارک:*

Posted by: سپنتا at June 13, 2005 8:59 PM

http://www.hambastegibarayeazadiiran.com/new/index.php?url=uggc%2Sjjj.venaorevz.pbz%2Ssqvebbm%2S1.fugzy
حاجی اینو نگاه خیلی باحال

Posted by: سپنتا at June 13, 2005 9:03 PM

tebghe mamoul ba takhir tavallodet mobarak Kamyarii!!!! omidvaram hamishe shade shad o sarehal bashi

Posted by: sahar at June 13, 2005 10:56 PM

سلام تولدت مبارک

Posted by: خانم ناظم at June 13, 2005 11:57 PM

happy birthday kamyar jan!

Posted by: somayeh at June 14, 2005 12:51 AM

سلام
تولدت مبارك

Posted by: shahrouz at June 14, 2005 4:12 PM

اگه كبريتا بي خطر باشن,اونوقت حرفاي شما درست آقا سيد!!!!!!!!!!!!!!!

Posted by: سعیده at February 6, 2007 5:10 PM
نظر بدهید









یادآوری مشخصات شما؟      








Design by MAQSAD.com: Web Design in Dubai - Powered by Movable Type 3.31