July 22, 2005بی تو کلمه یتیم شدهمه چی رو می ریختم به هم. چشمامو تیز می کردم و با دقت دنبالشون می گشتم، کوچکترین نشونه ای که از هر کدومشون می دیدم با چکش می افتادم به جونش و تکه تکه-ش می کردم و می ریختم تو خاک انداز و یه راست تو سطل زباله. جاتون خالی زباله دونی خیلی بامزه شده بود. کاش می شد ازش عکس بگیرم. پر بود از عقاید رنگارنگ و متضاد و ایمان های جور واجور و خدا های عجیب و غریب. و اون خدا بزرگه که هیچ وقت یادم نمیره، مثل موش از این سوراخ به اون سوراخ می رفت و مثل آفتاب پرست رنگ عوض می کرد. بعد هم که پیداش کردم به هزار و یک جور حیله دست زد تا نتونم خوردش کنم و بندازمش دور. چند ماهی باهاش در گیر بودم و گاهی هم حیله هاش جواب می داد و یکمی رامم می کرد. تا اینکه ... تا اینکه یکی از راه رسید و تو چشمام خیره شد. با صدای گرمش پرسید: "ببینم واقعا اینکاره ای؟! جرأت می خواد، فکر می کنی داری؟" گرمی صداش می تونست هر چی کوه یخی از عقاید بی سر و ته رو آب کنه. تو دلم گفتم: "چه به موقع رسیدی!". آب دهنمو قورت دادم و گفتم: "آره! جرأتشو دارم و لی زور چکشم بهش نمی رسه!". دستشو کرد زیر پالتو کلفتی که پوشیده بود و یه پتک بزرگ در آورد و گفت: "این خوبه؟" نگاهی به پتک انداختم، روی دسته-ش نوشته شده بود: من بینوا بندگکی سر به راه نبودم انگاری تمام انرژی زمین از طریق پاهام وارد بدنم می شد، جوری که حس می کردم اینقدر قدرت دارم که می تونم چنگ بندازم تو آسمون و از اون بالا بکشمش پائین و بزارم زیر پاهام. در حالی که بلندتر و بلندتر تکرار می کردم "مرا دیگر گونه خدائی می بایست" پتک رو بردم بالا و با تمام وجودم کوبیدم توی سرش. توی سر بزرگ ترین چیزی که بشر می تونست تو ذهن کوچیکش جا بده. تکه تکه نشد، کاملا محو شد. اون لحظه بود که متوجه شدم خیلی حقیر تر از اونی بود که فکر می کردم. حالا دیگه من مونده بودم و لوح سفیدی که می تونستم هرچی که دلم می خواد توش بنویسم. مرد پالتو پوش داشت یواش یواش دور می شد که فریاد زدم: "هی وایسا! تو میگی اینجا چی بنویسم؟!". صورتشو برگردوند و لبخندی زد و گفت: "خودتو بنویس، هر چی که عشقت می کشه آقا پسر. بنویس عشق، بنویس آزادی، بنویس انسان، بنویس زمین ... بنویس خودم خدای خودم!" ... و رفت! و امروز بعد از سالها دوباره قلمم رو بر می دارم و به یاد استاد پالتو پوشم روی این لوح سفید می نویسم: بی تو کلمه یتیم شد!Posted by Kamyar at July 22, 2005 4:13 PM
« »
نظرها
سيد من كشته مرده اون نگرانيهاي من كه گفت و نوشت هستم...روح بزرگش شاد با چشمها يه مدلهاي همه جوره قاطي ام حالا پس از سالها كه به عقب نگاه مي كنم ميبينم چي مي خواسم بشه! چي شد. نظر بدهید
Design by MAQSAD.com: Web Design in Dubai -
Powered by Movable Type 3.31
Dubai Community Online
|