September 27, 2005

هفت دقیقه از عشق با پسرک پاییز!

اول که گفتی حالم خوبه فکر کردم اینو میگی که من خیالم راحت باشه از راه دور و ... . ولی بعد که تاکید کردی تا حالا به این خوبی نبودی, اولین چیزی که به ذهنم رسید کلمه مقدس عشق بود. باورم نمی شد, تا چند ثانیه اول فکر می کردم داری شوخی می کنی. در دریایی بودن دلت و زیبایی احساست شکی نیست, ولی نمی دونم چرا انقدر به نظرم عجیب میاد. زنگ زده بودم صدات رو بشنوم و تاریخ تولدت رو بپرسم ,خبر نداشتم تو دلت چنین اشوبیه ,یا شاید پره از ارامش؟ آبی آبی هستی الان نه؟
همیشه عاشق باشی نازنینم!

Posted by Sahar at September 27, 2005 12:59 AM   «  »
نظرها

حالا مي روم ميدان توپخانه را دور مي زنم
باز مي آيم
همانجا كه زني
فال حافظ و
عشوه ارزان مي فروخت

دارم مي تركم
انگار زمين آبستن انفجاري ديگراست
از دست اين امام زمان
پنجه ها روي كيبورد يورتمه مي رود
درست مثل اسب
منتها اسبي كه اينبار مست مي دود درست مثل مرثيه اي براي مستي اسبها
زمستان است اينبار در فصل گرما همه ميگويند هوا گرم است از دست اين نازي اينقدر غر مي زند تا آخر سرم رو يه گوشه بذارم از خستگي بميرم
هي مي گه هوا گرم اما هر كار مي كنم لرزش اين دستها كم نمي شه
يه بطري الكل سفيد گذاشتم كنار دستم يه ذره چيپس
چيپس رو مي ذارم رو زبونم و يه ذره فكر مي كنم كه چي كار مي خواستم بكنم تا ميام ذهن رو جمع كنم يه نفر از راه مياد ويه عالمه مشكل ميريزه رو ميز خبر نداره كه توم غوغايه
گير اين تيتر مهندسي افتادم ويه مشت نيرو كه بايد هدايت بشن؟؟!!!
هر كدام يه مشكلي دارن با يه مشت كار
حداقل تو اين چند دقيقه كه اومدم يه چيزي بنويسم هفت بار ايندفعه هشت بارقطع نوشته بوده
دوباره چيپس رو مي ذارم رو زبونم و نوك انگشتها مو مي زنم تو الكل كنار دستم
انگشتها مي دون
آهسته آهسته بعد هم يورتمه و چهار نعل
يه مشت افكار مي ريزه تو ذهن
از عدم آمده بودم و مي خواستم كه باشتم و بودني را مي خواستم كه خواست خويشتن باشد نه از ان گونه كه ديگران مي خواستند
با خودم فكر مي كنم اگر اين كاغذ نبود آدمها چه كار مي كردن نوشتن سنگيني بار هستي رو كاهش مي ده و تبديل به سبكي مي كنه
آهسته آهسته............
چهارشنبه ها روز جالبي است


Posted by: shahrouz at September 27, 2005 9:42 AM


گفتند با سيگار كشيده تر به نظر مي آيي
اما سيگار كه دود مي شد
زيرسيگاري ام دفتري كه از خاطرات تو پر مي شد
حالا انگشتهاي تو لاي انگشتهاي من
به چشمهاي تو پك مي زنم
غزل مي چكد

Posted by: shahrouz at September 27, 2005 9:45 AM

سلام
حال همه ما خوب است .ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور كه به آن شادماني بي سبب مي گويد
با اين همه طوري از كنار زندگي مي گذرم كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد نه اين دل وا ماندگار من
حال همه ما خوب است
ولي
تو باور نكن

Posted by: shahrouz at September 27, 2005 10:31 AM

:)

Posted by: k1-35 at September 27, 2005 4:26 PM

سحر جون سلام
از کامیار عزیزم چه خبر دلم حسابی براش تنگ شده
امیدوارم شاد و سلامت باشه
شما هم موفق باشی

Posted by: جهان دخت at September 28, 2005 12:38 AM

سلام عزیز نوشته هات خیلی قشنگه
موفق باشی

Posted by: زریر at September 28, 2005 9:07 AM

سلام جهاندخت عزیز
کامیار ظاهرا خوب خوبه (به قول خودش مثل همیشه!) و امیدوارم شما هم همیشه موفق و شاد باشی!

Posted by: سحر at September 28, 2005 1:03 PM

MerC Azizam. Az Koja Fahmidi Too delam Pore Aashoob. Pas To Boodi Zang Zadi

Posted by: موصوف at September 29, 2005 10:30 PM

کا میار جان من هم می خواستم حال تو بپرسم.می دونم که خوبی می خواستم مطمئن بشم.به من سر بزن.

Posted by: پیمان at October 1, 2005 11:19 PM

عشق یه چیزی مثه کشک و دوغه .....
تموم زندگی همش دروغه .....
هیچکسی هیچکسی و دوست نداره ....

Posted by: طناز at February 23, 2006 12:51 PM

Az sedaye sokhane eshgh nadim khoshtar.

Posted by: Farhaad at October 20, 2006 7:05 PM

عالي

Posted by: SARA at November 26, 2006 2:57 PM

میشه به یه نفر بگم هنوز عاشقتم هنوز فراموشت نکردم میشه.

Posted by: SARA at November 26, 2006 3:00 PM
نظر بدهید









یادآوری مشخصات شما؟      








Design by MAQSAD.com: Web Design in Dubai - Powered by Movable Type 3.31
Dubai Community Online