October 2, 2005

به بهانه چند دقیقه صدای گرم و پر مهر تو، از عشق

همه لرزش دست و دلم از آن بود
که عشق پناهی گردد
پروازی نه!
گریز گاهی گردد،

آی عشق ... آی عشق
چهره آبیت پیدا نیست!

وقتی این صفحه رو باز کردم که بنویسم هیچ چی تو ذهنم نبود. یه لحظه چشمامو بستم و خورده ریزای تو مغزمو بالا پائین کردم ببینم چی توش پیدا میشه. از کمد آقای ووپی به هم ریخته تره آخه! نا خودآگاه چند عبارت بالا انگشتامو روی صفحه کلید بالا و پائین برد. احمد شاملو بزرگ ترین غول زیبای ذهنی من. اشتباه نشه البته، غول با بت فرق داره. از خود این غول یاد گرفتم که هیچ بتی رو نباید نشکسته گذاشت.

زیبا ترین مفاهیم تو ذهن من با واژه پردازی های این غول مخلوط شده. اونجا که زیبائی باشه بی درنگ به ذهنم میاد: میان خورشید های همیشه زیبائی تو لنگری است ...

بگذریم، آدم خودخواه تر از من تا حالا دیدین؟ تا حالا شده یه بار بنویسم و از خودم چیزی ننوشته باشم؟ (آره شده خوشبختانه). در جواب هزار و یک جور محبّت که بعید می دونم لایقش باشم و گهگاهی می پرسن که چرا نمی نویسی:

از دست های گرم تو
کودکان توامان آغوش خويش
سخن ها می توانم گفت
غم نان اگر بگذارد.

 کامیار مرد! یعنی اون کامیاری که می شناختین. این روزا دیگه نه خیامّی تو دستمه و نه شب قبل از خواب هدایت برام لالایی می خونه و نه با هوای تازه نفس می کشم. شدم یه آدم ماشینی که صبح میره سر کار و دو دو تا چهار تا می کنه و درهم و دلار و ریال به هم تبدیل می کنه و شب هم که میاد خونه اینقدر مشغله فکری و خستگی و بی حوصلگی داره که اگه وقت کنه دو تا تیتر خبری بخونه و ایمیل های عزیزاشو بخونه و جواب نده کلّی شاهکار کرده. روزایی بود که با خودم فکر می کردم محال من اینجوری بشم ولی خوب ... بوی گند پوسیدگی داره خفم می کنه.

دلم می خواد به در و دیوار چنگ بکشم و همه چیزو بریزم به هم. واقعا نمی دونم برای چی زندم. زنده که چه عرض کنم، بهتره بگم نمی دونم چرا نفس می کشم.

باز هم شاملو:

از نگفته ها، از نسروده ها پرم،
از اندیشه های نا شناخته و
از اشعاری که بدان ها نیاندیشیده ام.

عقده اشک من درد پری، درد سرشاری است.
و باقی نا گفته ها سکوت نیست، ناله ای است.

اکنون زمان گریستن است، اگر تنها بتوان گریست،
یا به رازداری دامان تو اعتمادی اگر بتوان داشت،
یا دست کم به درها - که در آنها احتمال گشودنی هست به روی نابکاران.

با این همه به زندان من بیا که تنها دریچه اش به حیاط دیوانه خانه می گشاید.

امّا چگونه، به راستی چگونه
در قعر شبی اینچنین بی ستاره،
زندانی مرا - بی سرود و صدا مانده - باز توانی شناخت؟!

Posted by Kamyar at October 2, 2005 7:47 PM   «  »
نظرها

manam modatie chizi be zehnam nemirese benevisam .mokham khalie!

Posted by: روبرتو at October 3, 2005 3:17 PM

درود بر تو کامیار جان
زیاد به این احساس های تلخ اجازه مانور نده نازنین...
فدای تو بدرود.

Posted by: شهلا at October 4, 2005 7:37 PM

کامیار خوبم
باورت نمی شه چقدر از دیدن نوشته ات خوشحال شدم
شاملو برای من همان شیر اهن کوه مردی ست که:
...دور دست امیدی نمی آموخت .
دانستم که بشارتی نیست:
این بی کرانه
زندانی چندان عظیم بود که روح
از شرم ناتوانی
در اشک پنهان می شد .

عزیزم
امیدوارم گهواره تکرار راترک گفته
حتی در سرزمینی بی پرنده و بی بهار
همیشه بهاری باشی .

Posted by: جهان دخت at October 4, 2005 10:05 PM

با سلام دوست عزیز خسته نباشی وبلاگ خوبی درست کردی به وبلاگ منم هتمن سری بزن و نظر بده متشکر از شما

Posted by: شاهرخ at October 5, 2005 12:53 AM

دوستان چه یکرنگند
چه یکسان
حتی در درد
حتی در مرگ!
حال و هوای منم این روزا مثل خودته داداش....همین که دیر بهت سر زدم و این نوشتت رو حالا میخونم معلومه دیگه:*

Posted by: sepanta at October 6, 2005 11:34 PM
نظر بدهید









یادآوری مشخصات شما؟      








Design by MAQSAD.com: Web Design in Dubai - Powered by Movable Type 3.31
Dubai Community Online