October 7, 2005

انقلاب مخملی نارنجی رنگ

اول نوشتم "خانوما، آقایون، باید جنگید." ولی حالا میزارمش وسط گیومه و دوباره می نویسم؛

خانوما، آقایون، حق داریم که بجنگیم. برای چی؟ برای اون آدمی که می خوایم باشیم. برای اونی که حق داریم باشیم. به احتمال زیاد قبلا هم این بیت رو اینجا نوشته باشم:

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

این یه بیت شعر برای من مثل میله بارفیکس می مونه. گاهی نیاز میشه که یه تکون محکمی به خودت بدی و چنگ بندازی به میله بارفیکس و چند باری خودتو بکشی بالا و باور کنی که هستی. باور کنی که هنوز توانشو داری که خودتو بالا تر بکشی. همّت می خواد.

کی بود نوشت کامیار مرد؟! چرا شایعه پراکنی می کنی قربون اون شکل ماهت. بنده سر و مر و گنده اینجا نشستم مثل شاخ شمشاد. همونطور انقلابی و بی ملاحظه و متغیّر و نترس. امروزم دوباره یه انقلاب کردم اساسی و الان هم دولت موقّت اوضاع رو کاملا تو دست خودش داره. حالا جریان انقلاب چیه!

اول یه دو دو تا چهار تا کردم دیدم عمر متوسط آدم اگه هفتاد سال باشه، نصف همه جمعه هاشو که جمع بزنی میشه یک چهاردهم زندگیش یعنی پنج سال. خود پنج سال اصلا کم نیست. فرض کنین از همین الان تا پنج سال دیگه شبانه روز از همه چیز لذت ببرین و روزگار به کامتون باشه. زیاده نه؟ پس نتیجه می گیریم حالا که تو هفته نمیشه نفس کشید، جمعه رو که ازت نگرفتن. فقط باید به قول غربیا refresh (تر و تازه) کنی خودتو. اینجوری شد که یه انقلاب مخملی تو خودم کردم؛

طرز انجام انقلاب مخملی:

وان حموم رو پر از آب ولرم می کنین، چراغ حموم خاموش. یه شمع روشن می کنین و کنارشم یه عود. دراز می کشین تو وان و آروم می گیرین. سکوت ... به هیچی نباید فکر کرد. البته که فکر آدم شیطونی می کنه و ورجه وورجه می کنه ولی باید تا حد ممکن سعی کرد. مثل یه بچه دست به سرش بکشین و آرومش کنین. با محبت البته نه با دعوا، حتی اگه برای بار صدم شیطونی کنه. خیره بشین به دودی که از عود بلند میشه و نرم و آروم می رقصه و بالا میره و محو میشه. محشره باور کنین، به امتحانش میارزه.

بعد که از حموم اومدین بیرون یه موسیقی که خیلی به دلتون میشینه، یه نور کم و آرامش بخش، یه چای داغ. اگرم اهل ساز هستین که یه ساز دستتون بگیرین و باهاش قاطی بشین...

آخر سر هم می تونین با یه فکر باز و گرسنه کتاب دلخواهتون رو بگیرین دستتون و توش غرق بشین. یه انقلاب مخملین و برای من نارنجی رنگ.

 

گر بر فلکم دست بدی چو یزدان
برداشتمی من این فلک را ز میان
وز نو فلک دگر چنان ساختمی
کآزاده به کام دل رسیدی آسان

Posted by Kamyar at October 7, 2005 7:58 PM   «  »
نظرها

اول بشم باز هم میام....

Posted by: شهلا at October 7, 2005 8:37 PM

به به به
فکر بسیار پسندیده ای کردی.
کامیار جان این انقلاب درونی ات رو هم شاد باش می گویم.

Posted by: شهلا at October 7, 2005 8:41 PM

کامیار جونم
انقلابت مبارک
انقدر خوب توصیف کردی که منم حسابی کیف کردم
شاد باشی عزیزم و همیشه انقلابی

Posted by: جهان دخت at October 7, 2005 10:24 PM

دقیقا منم نیاز به یه همچین انقلابی دارم. البثه مال من مدلش فرق داره اولا که تو اتاقک حمام مدرسه که به قول بابا صد رحمت به زندان انفرادی وان حموم پیدا نمی شه بعدشم حمومی رو که 5 نفر دیگه به جز منم ازش استفاده می کنن نمی شه انقدر اشغال کرد و ... ولی من در هر حال انقلاب خودم رو می کنم چرا که من نه انم که زبونی کشم از چرخ فلک

Posted by: سحر at October 9, 2005 8:34 PM

seyed jan ye charta shishe ham beshkani va 2 ta koktol molotafam bendazi vasate khiyabon dige enghelabet takmil mishe dadash:)))

Posted by: sepanta at October 9, 2005 11:22 PM

to in dolate jadidet ye naghshi ham be ma bede seyed....abdarchi daftar lazem nadari?:)))

Posted by: sepanta at October 9, 2005 11:23 PM

to in dolate jadidet ye naghshi ham be ma bede seyed....abdarchi daftar lazem nadari?:)))

Posted by: sepanta at October 9, 2005 11:23 PM

عشق پسرک چوبی و دخترک کبریتی


پسرک چوبی، عاشق دختر کبریتی شده بود
و خیلی هم دوستش داشت.
از هیکل قشنگش خوشش می‌اومد
و با خودش فکر می‌کرد که اون چه پُر شور و حرارته.

ولی مگه ممکنه یه شعله
برای یه تیکه چوب و یه کبریت روشن بمونه؟
آخرش این شعله کار خودش رو می‌کنه.
همونطور که پسرک قصه‌ی ما رو سوزوند.

جشن سال نوی پسرک چوبی


پسرک چوبی متوجه شد
که درخت کریسمسش خیلی سالم و سرحال تر از خودش به نظر می‌رسه.

سو


برای اینکه بر علیه مون دادخواست نَدَن،
* اونو فقط « سو» صدا می‌کنیم.
همون دختره رو می‌گم که دلش می‌خواد
همیشه قوطی چسب رو بو کنه.


اینو از اونجایی می‌گم
که همیشه وقتی فین می‌کنه،

دستمال به دماغش می‌چسبه.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
علاوه بر اینکه نامی است برای دختران، به معنای «شکایت» یا «پیگرد قانونی» نیز هست. (Sue) در زبان انگلیسی ‹‹سو›› *

پسری که میخ توی چشم‌هاش رفته بود


پسرکی که میخ توی چشم‌هاش رفته بود،
درخت کریسمسش رو علم کرد.
ولی به چشم خودش چیز عجیب و غریبی از کار در اومده بود.
چون در حقیقت اون اصلاً چشم‌هاش نمی‌دید.


Posted by: shahrouz at October 11, 2005 12:51 PM

سال سوم دانشجويي - در گيرودار کشف هويتي داغ! تازه!
- من اصلا نمي‌فهمم چرا اين پسرا هر کاري دلشون مي‌خواد مي‌کنن اما ما دختراي بدبخت ... تو به اروپايي‌ها نگاه کن! ما هم درست مثل اونا نيازمند حقوق برابر هستيم. يعني چي که ما بايد برده پدرا و برادرامون باشيم! من نمي‌فهمم چرا پدرم اجازه نداد رشته دلخواهمو توي شهرستان دنبال کنم اما برادرم تونست براي ادامه تحصيل بره قبرس! يا اصلا همين قضيه عاشق شدن داداش کوچيکم! مادرم وقتي فهميد غش غش زد زير خنده اما اون دفعه که من و پسر همسايه روبروي هم دراومديم و يدفه مادرم هم سررسيد، کلي سين جيم شدم که "با اين پسره چي مي‌گفتي!" يا همين قضيه کار کردن ...
جي‌اف - ببين! من با همه حرفات موافقم. ولي يادت نره که اينجا ايرانه!
- ايران يا اروپا! من اجازه نمي‌دم کسي برام تکليف معين کنه!
جي اف - يعني چي اونوقت؟
- يعني اينکه! من ديگه زير بار حرف زور نمي‌رم!
سال چهارم دانشجويي - عشق! جنس مخالف! رمانتيزم! سرکشي!
بي‌اف - تو با دختراي ديگه فرق داري. خيلي برام جالبه که مدافع حقوق زنايي. تا هر جا بري جلو منم پشتت هستم.
- مرسي!
بي‌اف - ببين! من خيلي دوستت دارم. چطوري بگم! دلم مي‌خواد ... دلم مي‌خواد براي هميشه مال من باشي. مي‌فهمي؟
- آخی، يعني مي‌خواي بياي خواستگاريم؟
بي‌اف - آره! حتما! ولي قبلش بايد يه چيزاي ديگه‌اي رو با هم تجربه کنيم. مي‌فهمي که؟
- راستش نه خيلي.
بي‌اف - واضح بگم! من نمي‌تونم با دختري ازدواج کنم که نمي‌تونه منو از نظر جنسي ...
- به من شک داري؟
بي‌اف - نه! نه عزيزم! فقط براي اينکه پايه‌هاي عشق مشترکمون محکم‌تر بشه! باشه؟
- ببين! تو خوب مي‌دوني که من يه پاپاسي هم براي سنتهاي کبره بسته اين جامعه متحجر ارزش قائل نيستم ... باشه! اين حق رو برات قائل مي‌شم. حتي اين حق رو براي خودم هم قائل مي‌شم.

23 سالگي - ضربه! شکست! دنياي واقعي!
جي‌اف - مگه اين پسره عاشقت نبود، پس چرا ولت کرد؟
- راستش نمي‌دونم عاشقم بود يا نه! ولي توي آخرين نامه‌اش نوشته بود:"دختري که انقدر راحت خودشو واگذار کنه بدرد زندگي نمي‌خوره!"
جي‌اف - آشغال. همون بهتر که رفت.
- اهميتي نداره! من به پاي باورام هر چيزي رو فدا مي‌کنم.
جي‌اف - يعني چي؟
- يعني حالا که شروع کردم تا آخرش مي‌رم.

24 سالگي - پافشاري! اعتراض!
جي‌اف - چرا به خواستگاري پسرخاله‌ات جواب رد دادي؟ براي دختري تو موقعيت تو مورد خوبي بود.
- چرا جواب رد دادم؟ مردک هر کاري عشقش کشيده اون ور دنيا کرده، حالا اومده روبروي من نشسته مي‌گه:"دختراي کانادايي مثل دوغ و نوشابه‌ان، اما تو خودِ آبي! هيچکي دختر ايروني نمي‌شه"
جي‌اف - خر نشو! کتاب گذشته رو ببند. من يه دکتر زنان مي‌شناسم که ...
- ممنون! خطايي ازم سرنزده که بخوام پنهونش کنم.
25 سالگي - بلوغ! اميد!
جي‌اف - تا دنيا دنياست مرد ايراني همينه! تو نمي‌توني طرز فکرشو عوض کني.
- آره نمي‌تونم! اما با اين مرد ايراني زندگي هم نمي‌تونم بکنم.
جي‌اف - آخرش که چي؟
- به دور و برت نگاه کن. انقدرا هم که تو مي‌گي وضعم اسفبار نيست. تعداد مرداي روشنفکر تو تمام دنيا رو به افزايشه. بالاخره يکي ميون اينا پيدا مي‌شه که فازش به من بخوره.
26 سالگي - عشق تازه! محل آشنايي: سمينار دفاع از حقوق زنان
عشق تازه - من عاشق دخترايي مثل توام. عاشق جسارت و سرکشي‌تون!
- خيلي خوبه. در واقع عاليه. اما يه سوال؟
عشق تازه - بگو!
- تو با دختري که باکره نباشه ازدواج مي‌کني؟
عشق تازه - معلومه که نـــــــــــــه!
- عجب! تو که توي مقاله‌هات بدجوري سنگ حقوق جنسي زنا رو به سينه مي‌زني!
عشق تازه - اونا مال بقيه است. من خودم هنوز نتونستم با اين قضيه کنار بيام!
- يعني همش يه مشت شعار بود ...
عشق تازه - شعار يا غير شعار عزيزم. چه دخلي به من و تو مي‌کنه؟
- دخلش اينه که من باکره نيستم.
عشق تازه - خداي من!!! دختره احمق! تو حيف بودي! حيـــف!
آغاز نااميدي مطلق:
27 سالگي
28 سالگي
29 سالگي
30 سالگي
31 سالگي
32 سالگي
33 سالگي
34 سالگي
35 سالگي
36 سالگي
...
همچنان سرگرم پرداخت بهاي سنگين مرد نبودن! بهاي سنگين زن بودن! بهاي چند دقيقه کوتاه از زندگي که مردان بارها و بارها از آن بهره مي‌برند و به عنوان مدال‌هاي افتخار و تجربه به رخ ديگر مردان مي‌کشند.
نه! اشتباه نکنيد! آنچه من از پس اين داستان تلخ به دفاع از آن برخواهم آمد، هم معناي آزادي‌هاي بي حد و حصار جنسي نيست. آنچه که مردان امروز بي‌شرمانه به آن تن داده‌اند.
حرف من بر سر جامعه‌اي است که دخترانش حق ندارند تجربه کنند! خطا کنند! و در پَسِ آن رشد! اينجا بيداري براي زن جرم است. بينش و آگاهي جرم است. نياز جرم است. زیرا اینها همه وابسته به حرکت هیولای غول پیکری به نام "تجربه" است. زن محکوم به خفقانِ اين جامعه مردسالار است. جامعه‌اي که در آن ملاک محک و سنجش پاکي دختران! گل انداختن گونه‌هاشان هنگامه لمس دستهايشان است و هر دختري که شب زفافش گريه کند! در دل مردش بيشتر جا باز مي‌کند. هر چه نادان‌تر! وابسته‌تر. هر چه وابسته‌تر، مطيع‌تر. و هر که مطيع، محبوب!
فلسفه‌اي که من از آن سخن مي‌گويم تابع تعادل و تعامل است. سخن از مفهوم ارتباط در معناي زناشويي است و در اين ميدان نه زندگي آنقدر وفادار است و نه آدمي آنقدر توانا! که بتوانيم به سوگ تجربه‌هاي عقيم فراوان نشسته و البته چيزي را هم نبازيم. آنچه که علم پزشکي و روانشناسي امروز قدرت انکار آن را ندارد و البته روشنفکران ديني ما نيز بر اثر غور در مفهوم دين و ارائه فقه پويا، به اين مهم معترفند. هر چند که شجاعت و جرات افشاي علني آن را ندارند. چرا که جامعه به علت جهل و رکود بانيان فرهنگي کشور در جهت بارور کردن قوه تفکر و تعقل و منطق! ظرفيت پذيرش و دريافت آن را ندارد. و البته دولتمردان دلسوز و نازنين و متعبد و مسئول (مابقی در ظرف حقير اين مقاله نمی‌گنجد) نيز مصرند تا جوان برومند قانون را مانند کودکي تنبان لاستيکي بپوشانند از ترس اينکه مبادا نم پس دهد.
با اينهمه پر واضح است که هر فلسفه‌اي براي اثبات نيازمند قرباني است. اما آنچه هست، در اين مسير زمان با زنان همگام نيست. بايد آرام‌تر قدم برداشت.
اين يک تنه جنگيدن هر چند بسي دردناک و تاسف‌برانگيز است. اما یک زن خوب مي‌داند که درد، نقطه پايان نيست بلکه سر آغاز تولدي ديگر است. از خاطر نبريم، که زنان و مردان فردا را، ما زنان امروز خواهيم پروراند و آن دردي که نقطه آغاز بود در فرداي روشن فرزندانمان به ثمر خواهد نشست. بي‌شک! آنها براي لذت بردن از زندگي و نفس کشيدن در هواي باورشان، بهايي به سنگيني بهاي مادران‌شان نخواهند پرداخت. به کودکان‌مان! انديشيدن! و انديشيدن! و هزار بار ديگر انديشيدن! خواهيم آموخت. از بند جهل و سنت و عادت‌هاي کورکورانه رهايشان خواهيم کرد و از بيراهه‌هاي هوس‌ها و ترس‌ها بازشان خواهيم داشت. شيرين روزگاري که دور نيست

Posted by: shahrouz at October 11, 2005 3:56 PM

می‌بینی خدایا!
می‌بینی چگونه دیو هفت سر سنت! ارزشهای والای بشری را در چنبره جهل خویش محصور کرد و اندیشه آدمیان را اینگونه زیرکانه به فرمانبری واداشت. مفهوم توکل و ایمان، لابلای بدعت‌ها و کج‌نگری‌ها لوث شد و دین از اوج رسالت اهورایی خویش به پست‌ترین مقام زمینی نزول کرد. شد ابزار!
و تو خدا! تو شدی دست آویزی برای بدست آوردن آنچه انسان "ندارد اما می‌خواهد" و مرهمی بر سختی آنچه انسان "دارد اما نمی‌خواهد".
اما خدایا! با تو عهد می‌بندیم:
نسل ما! برآمده از بطن مادر سنت، دین را، ایمان را، عشق را، عقل و اراده و حرکت را دیگر بار احیا خواهد کرد. ما زمین اجدادمان را شخم نخواهیم زد. اینک زمان، آبستن آدمیانی دیگر است. آدمیانی از جنس ابراهیم! که برای اثبات حقانیت خدایی که نمی‌توان دید، به تحریک تعقل قومش بر آمد. و فرمود: " غروب‌کنندگان را دوست ندارم" . و آدمیانی از جنس محمد! همان که فرمود: "اول ما خلق الله، العقل!". و نه! آدمیانی نزدیک‌تر. همانان که فریاد می‌کنند: "هر جا تحقیر عقل است، تحقیر آزادی است."1

Posted by: shahrouz at October 11, 2005 3:58 PM

inja che khabar shode! yeki(kamyar) az aramesho omido relax boodan harf mizane yeki (eshare be bala) az badbakhtiya! vali hamoome velarm khobe

Posted by: somayeh at October 11, 2005 9:53 PM

سلام
ایم بیت: چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
ماله کیه؟

Posted by: کیمیا at April 19, 2006 4:59 AM
نظر بدهید









یادآوری مشخصات شما؟      








Design by MAQSAD.com: Web Design in Dubai - Powered by Movable Type 3.31