November 28, 2004

زیبا، جادار، مطمئن ...

چکیده بلوغ سیاسی ایرانی. وجه مخالف آقای هخا. غیر ایدئولوژیک به تمام معنا.
زیبا، جادار، مطمئن ... (با وزن تبلیغات یخچال فریزر امرسان بخونین)

آقایان - خانمها، این شما و این فراخوان شصت میلیونی

خودمونیم فقط اسمش جالب نیست. آدمو یاد ارتش بیست میلیونی میندازه.

Posted by Kamyar at 7:29 PM | Comments (11)

November 21, 2004

چشم درد و این حرفا ...

خسته، خسته، خسته ...
چشم درد بهترین بهونه است برای حاضر نشدن تو مهمونی مجلل آقای فلانی. حتی بعد از اصرار های مادر خانم که مدام میگه: "زشته به خدا، خانوادگی دعوت شدیم. مریم که نمیاد. تو هم اگه نیای دیگه خیلی زشت میشه!".
با خودم میگم: "ولی دلیل من موجه تره! مریم شاید می خواد با مهبد چت کنه ولی من هم چشمم درد می کنه هم سرم. اگه قراره کسی کوتاه بیاد باید مریم باشه نه من." درست مثل بچه ها، نه؟!

خونه که خالی میشه (بدون مادر و پدر)، همینطور که دارم ساندویچ شنیتسل مرغ می خورم هوس می کنم یکمی زهر ماری (به قول مارال) بریزم تو لیوانم. راستی چه فکر خوبی!

به اندازه یه بند انگشت ودکا می ریزم تو لیوان و روش یه لیموی کامل می چکونم. بقیه فضای لیوان میشه مال کوکاکولا. یه کمی هم پسته و زیتون می زارم دم دست که مزش تو ذقم نزنه. لیوان اول رو که بلند می کنم به فکرم می رسه: "کی میشه این لیوان رو بزنم به لیوان سحری یا حاجی و بعد سر بکشم؟!". نصف لیوان رو سر می کشم به سلامتی حاجی و سحری و خودم و ... حس می کنم لیستم ناقصه! چشمامو می بندم و طبق معمول این حال و احوال، یاد هادی می افتم و شهروز با اون شبای رؤیایی که با هم داشتیم، آرش خان آسمونی که ازش خبری ندارم و نیما با صدای تارش که واقعا هوش از سر آدم می بره. آقای دیده بان و بهناز و حسن و هاله خانمی گل. نصفه دوم لیوان رو قلپ قلپ قورت می دم برای سلامتی همشون، البته نه فقط سلامتی، که شادی و خوشی، آخه این دو تا تنها واژه هایی هستند که تو ذهن من میشه بهشون صفت مقدس رو داد.

همه چراغ ها خاموش بجز آباژور کوچولو زرد رنگ. کنارش دو تا عود روشن می کنم و موسیقی بودا بار.

بی بی کوچولو نه تنها مزاحم نیست، بلکه میاد تو اتاق و سه تا جا شمعی خوشگل با خودش میاره که خیلی دوست دارم، توشون شمع می زاره و روشن می کنه و میره پی کارش. بعضی وقتا آدم تو کار بعضی آدما می مونه که چطور بهتر از خودت درکت می کنن؟!!!

پس یه پله جلو تر. می مونیم من و سه تا شمع و دو تا عود و دوست داشتن شما ها. بعد ار مدت ها دف رو از رو دیوار بر می دارم و تو خودم غرق میشم. برای چند دقیقه دور خودم می چرخم و دامب و دومب می کنم و عرق می ریزم. با صدای دف زیر لب می خونم "بودن به از نبود شدن ..." و تکرار و تکرار و تکرار ...

دیگه حالا لیوان سوم تموم شده و غم عجیبی تمام وجودمو تو مشتش گرفته. میرم لب پنجره و به بیرون خیره میشم. اون آقای عرب که تو خیابون وایستاده و به فروشگاه روبرو خیره شده دیگه برام مایه تمسخر نیست. نا خود آگاه خودمو جای اون می زارم و از دید اون به فروشگاه نگاه می کنم. احساس غریبی بهم دست نمی ده! به راحتی می تونستم جای اون باشم. حتی ممکن بود جای اون آقای مصری باشم که کنار باجه تلفن وایستاده و با موبایلش حرف می زنه!

بی هیچ دلیلی یاد مدیار می افتم. ممکن بود مدیار باشم و به جای اون تو همین لحظه یک ضربه شلاق به کف پای چپم می خورد.

به خودم جرأت می دم و خودمو منتقل می کنم به جای کسی که شلاق تو دستشه! با تعجب خیلی زیاد باز هم احساس غریبی نمی کنم! راستی از کجا معلوم اگر تو خانواده اون به دنیا می اومدم و تو محله اون بزرگ می شدمو خلاصه اون بودم، الان شلاق تو دستم نبود؟!!!

باز چشمامو می بندم. سعی می کنم تجسم کنم کره زمین رو تو بغلم گرفتم، با همه آدمای روش، درست مثل یه معشوقه. دستامو می اندازم دور گردن دو انسانی که دو طرفم ایستادن و معلوم نیست کی هستن! چینی؟ هندی؟ اسرائیلی؟ آمریکائی؟ ایرانی؟ مسلمون؟ یهودی؟ کافر؟ بودائی؟ ...

چه فرقی می کنه؟ دوستتون دارم چون همتون خود من هستین.

حتی وقتی که چشم درد داشته باشم.

Posted by Kamyar at 10:41 PM | Comments (18)

November 19, 2004

هاروت و ماروت

در کتاب های مقدس یکی از مکاتب مذهبی بسیار قدیمی هند - حدودا 700 سال قبل از میلاد مسیح - که به خدای واحدی اعتقاد ندارند و به خدایان متعدد در مراتب سه گانه خدایان آسمانی، خدایان برزخی (میان زمین و آسمان) و خدایان زمینی باور دارند، از دو فرشته آسمانی به نام های "هورواتات" و "آمرتات" صحبت شده است. این دو فرشته در کتاب های ادیان ایرانی با نام های خرداد(Haurvatat) و امرداد(Ameretat) به عنوان فرشتگان مقرب (امشاسپندان) تکرار شده اند.
و اما بشنویم از قرآن مجید، سوره بقره آیه 101: "و ما انزل علی الملکین ببابل هاروت و ماروت".

تذکر: دین اسلام ادیان چند خدائی را به رسمیت نمی شناسد.
تذکر2: نویسنده قصد هیچگونه نتیجه گیری از نکات بالا را ندارد.

Posted by Kamyar at 12:27 AM | Comments (23)

November 9, 2004

مدیار

ترجمه فارسی پتیشن:
http://www.petitiononline.com/mojsn/petition.html

به کميسيون حقوق بشر، سازمان ملل:

ما، امضا کنندگان اين طومار، به زندانی شدن مجتبی سميعی نژاد، وبلاگ نويس ايراني، اعتراض ميکنيم. وی يکهفته قبل بی هيچ دليلی در تهران دستگير شده است. با باور به اينکه مجتبی سميعی نژاد بیگناه ميباشد قوه قضائيه بايد جرم او را سريعا" ابلاغ کرده و به وی فرصت حضور در يک دادگاه عادل و دفاع از خود را بدهد. متأسفانه طبق تجربه اين کار در سيستم قضائی جمهوری اسلامی ايران معمول نيست.

ما خواستار آزادی سريع او شده و بدينوسيله مراتب نگرانی خود را در مورد موج دستگيريهای اخير روزنامه نگاران و نويسندگان مطبوعات اعلام ميداريم.

خبر كامل رو در سرزمين آفتاب بخونيد.

اگر مایل بودید امضا کنید.

حاجی در این مورد

Posted by Kamyar at 7:42 PM

November 3, 2004

پریز برق

power_gangbang.jpg

اول یه نگاه به عکس بالا بندازین. به نظرتون خنده داره؟
به نظر من که نبود، تا دیروز شاید روزی چند بار نگام بهش می افتاد و اصلا خنده دار نبود. اما وقتی یه ایمیل تبلیغاتی بگیرین و به سایت مربوطه مراجعه کنین و با عکسی مواجه بشین که 7-8 تا خانم و آقای برهنه به طرز عجیبی به هم وصل شده باشن، اونوقت موضوع فرق می کنه.

به این آقا صادق هم سری بزنین که عجیب دور دوره بی ناموسیه. سوالهای مذهبی ملت رو جواب میده، البته به طرز مخصوص خودش. کامنت دونیش هم خوندنیه.

دیگه اینکه مژده، قراره مطلب بعدی رو سحر خانم قبول زحمت بفرمایند.

قربون همه شما

Posted by Kamyar at 10:13 PM | Comments (15)
Design by MAQSAD.com: Web Design in Dubai - Powered by Movable Type 3.31
Dance of Unity