January 31, 2005تلخه تلخمگاهی اوقات بر می گردم و به عقب نگاه می کنم. خیلی وقته که دیگه اون ساعت ها و شرایط رؤیایی دیگه تکرار نمیشه. ای! حالا اگه هادی بتونه پاشه بیاد اینور آب و دو سه روزی زندگی کنم، نفس بکشم. یا سپیده سحر یه زنگی بزنه و برای چند دقیقه هول هولکی از حال هم خبر بگیریم و بال در بیارم که یکی هست درکم کنه و بفهمه چی می گم، چی می خوام، چی هستم و چی می خوام باشم. تلخه تلخم، چه غریبم روی این خوشه صبح، من کجا خوابم برد؟ نمی دونم، شاید به قول پناهی: جا مانده است، نه مو های سیاه و این دخترک هم یواش یواش داره خوردنی میشه.
Posted by Kamyar at 6:44 PM
| Comments (34)
January 17, 2005من گذاشتم موهام بلند شه!یه ظرف رنگی رو که توش باقی مونده نگرانی ها، خوشحالی ها، هیجان ها و خستگی های چند روز گذشته هست بردار، هفت هشت تا رنگ جدید رو بریز توش و با هم قاطی کن. نتیجه چی شد؟ هرکی فهمید به منم بگه. الان تو دل من یه همچین خبراییه و نمی دونم اسمشو چی بزارم. اصلا نمی دونم چی هست! وقتی تو نامه-ت اسم وبلاگتو دیدم یه کم به نظرم آشنا اومد. وقتی رفتم توش یادم اومد که قبلا اومده بودم. پس تو بودی؟ حسابی جا خوردم. کلی-ش رو چاپ کردم و همون لحظه خوندم. چقدر عوض شدی، چقدر نوشتنت تغییر کرده! با همه تغییراتی که کردی ولی بازم خودتی. مثل همیشه خود خودت، بدون نقاب. خسته-م. از این ظرف رنگی که هر روز، نه، هر لحظه یه رنگ جدید بهش اضافه می شه و از این که بی نظم و بدون هماهنگی این جریان ادامه داره خسته-م. نکنه ترکیب این همه رنگ با هم بشه خاکستری!!!؟ راستی به نظرم اومد بزرگ تر شدی. منم شدم. کاش اون روزا، تابستون دو سال پیش - وقتی داشتم یه حسی رو تو خودم می کشتم - می نوشتم. راستی هنوزم صبحا که بیدار می شی یه کم بد خلقی؟ یه وقتایی خوبه که کسی دور و برم نیست باهاش حرف بزنم، حداقلش میام اینجا یه چیزی می نویسم. تو کچل کردی و من گذاشتم موهام بلند بشه. تو از موبایل و مهر می نویسی و من تازه دارم نیم نگاهی به هفت می اندازم. گاهی وحشت می کنم که نکنه این مدت دوریم از شما ها باعث بشه ازتون فاصله بگیرم! به نظرت مهمّه؟ به نظرت تأثیر میزاره؟ فکر کنم فردا حالم بهتر بشه، یعنی امیدوارم. دلم می خواد امشب قبل از خواب همه چی رو از مغزم بریزم بیرون و سفید سفیدش کنم، بعد بخوابم. فردا حالم بهتر میشه، می دونم!
Posted by Sahar at 1:21 AM
| Comments (17)
January 14, 2005پیش کشی برای دیکتاتوردوستی می گفت بزرگ ترین درد ما این است که حتی ساده ترین درس ها را هم از تاریخ یاد نمی گیریم. خوشبختانه یا بدبختانه، هنوز زمان زیادی از داستان سعید امامی نگذشته است. گوشه ای از جنایات یک دستگاه غیر پاسخگو به مردم (پاسخگو به دیکتاتور*) برملا می شود، بوی گند آن به قدری زننده است که خواب دیکتاتور آشفته می شود و سراسیمه به هر دری می کوبد برای فرار. یک دیکتاتور نیاز به هوش دو چندانی ندارد تا برای اینگونه مواقع راه فراری برای خود تدارک دیده باشد. اینجاست که آقای درخشان - نا خواسته شاید - پیش کشی بسیار گرانقیمتی را به دیکتاتور هدیه می کند. * دیکتاتور: یک یا چند عالیجناب به رنگ های مختلف
Posted by Kamyar at 9:45 AM
| Comments (15)
January 9, 2005برای قاضی مرتضوینامه سرگشاده جمعی از وبلاگ نویسان به قاضی مرتضوی آقای مرتضوی دادستان تهران اقارير اخير آقايان روزبه مير ابراهيمی و اميد معماريان در جلسه هيات نظارت بر قانون اساسی که تنها بخشی از آن و آن هم به شکل سربسته از طريق مشاور محترم رئيس جمهور جناب آقای ابطحی منتشر شد نشاندهنده تخلف آشکار شما و ارگان زيرمجموعه شما در برخورد با متهمين بود. از آنجايی که اينگونه برخورد ها در زير فشار گذاشتن متهمين و شکنجه آنها به قصد گرفتن اعترافات دروغين در مجموعه دادستانی سابقه ديرين دارد و اين کار مخالف اصول مصرح در قانون اساسی و اعلاميه جهانی حقوق بشر هست لذا ازديدگاه ما شما در دادگاه افکار عمومی متهم به جنايت عليه بشريت هستيد. آقای مرتضوی! شما بارها تبحر خود را در تهديد افراد به بازداشت و شکنجه واعدام به قصد اعتراف گيری از آنها يا وادار نمودنشان به سکوت اثبات کرده ايد. با کمال تاسف شواهد حاکی از احتمال تکرار اين رويه در مورد روزبه مير ابراهيمی، اميد معماريان،فرشته قاضی و سيد محمدعلی ابطحی است. آقای مرتضوی! ما نويسندگان اين نامه هر چند که در بسياری از اصول دارای عقايد و آرای متفاوتی هستيم ولی در جايی که بحث دفاع از شرافت و حرمت انسان هاست همه هم رای و هم صدا بپا می خيزيم و سکوت نخواهيم کرد. آقای مرتضوی! می دانيم که از قدرت و گستردگی نفوذ اينترنت در بين جوانان به خوبی آگاهيد که اگر جز اين بود اکنون شاهد فيلترينگ گسترده و بی سابقه آن نبوديم. پس به شما هشدار می دهيم که در صورت هر گونه تعرض به روزبه مير ابراهيمی، اميد معماريان، فرشته قاضی، سيد محمدعلی ابطحی و يا خانواده های شان، در يک اقدام هماهنگ وگسترده اعمال کاملا غيرقانونى و مستبدانه شما را با روش های مختلف به گوش جهانيان خواهيم رساند. پ.ن.(هاله) خواهش میکنم برای حمایت از بچه های داخل ایران این نامه رو در وبلاگهاتون منعکس کنید.
Posted by Kamyar at 7:12 PM
January 5, 2005سرگیجه!چند وقت پیش داشتم به یکی از دوستام می گفتم که "از فکر کردن به این موضوع خسته نمی شم!"، یه دفعه با ذوق گفت "تو از فکر کردن به چی خسته می شی؟" یادمه یه بار که مامان داشت راجع به من با یکی صحبت می کرد گفت: "سحر خودش کم محاسبه گر بود، ریاضی هم خوند بدتر شد!" می خواستم بپرم وسط حرفش که: "مامان سر کلاس جبر خطی نزدیک بود عاشق هم بشما!!" یه جا می خوندم که آدم رو به کشتی تشبیه کرده بود و عقل و منطق رو به لنگر کشتی و قلب و حس رو به بادبان. آسمون آبیه و من دلم می خواد سرمو بگیرم بالا و سقوط کنم وسط آسمون و ابراش. آقاهه تو سمینار می گفت که مصرف کافئین رو اون قسمت مغز فلان تأثیر رو میزاره که یکی از نشانه هاش اومدن افکار بی ربط به مغزه و گفتن بعضی حرفا که دوست نداریم بگیم. یه چیز واضح تو این حس های قاطی پاتی و فکرای قاطی پاتیم محکم و سالم مونده که هم از جنس بادبانه و هم لنگر، اونم میل به دوست داشتنه. دوست دارم ! ! ! ! !
Posted by Sahar at 3:10 PM
| Comments (9)
Design by MAQSAD.com: Web Design in Dubai -
Powered by Movable Type 3.31
Dance of Unity
|