April 29, 2005تلخ و شیرینمیشه نشست و تکیه داد به دیوار یه معبد قدیمی و ذل زد به آسمون بی انتها. از ابرای آسمون یه قوی سفید و بزرگ و زیبا ساخت. یا چشما رو بست و یه گربه فسفری رنگ ساخت که به گردنش گردنبند طلا آویزونه، والبته از چایی شیرین و کلوچه لذت برد. و میشه بدو بدو از رودخونه و بیابون گذشت و راسته کوهو -هن و هن کنان- گرفت و رفت بالا. اون بالا با پاچه های خیس و ماهیچه های کوفته نفس عمیق کشید و به زمین نگاه کرد. دشت سر سبز پشت کوه و کره اسبای بازیگوش و دریاچه آبی رنگ. اونجا پشت کوه. روی زمین. خسته. با یه فنجون قهوه-ی تلخ تلخ تلخ.
Posted by Kamyar at 8:08 PM
| Comments (9)
April 26, 2005ع - د - ا - ل - ت... با چشمای بسته گوشه اتاق نشسته بود و زانوهاشو گرفته بود تو بغلش. درست مثل اون لحظه هایی که هنوز هوای دنیای ما وارد ریه هاش نشده بود و صدای گریه شو هیچکسی نشنیده بود. لحظه هایی که تو دنیای گرد و کوچک خودش -بی خیال و سرخوش- چرخ می زد و کسی کاری به کارش نداشت. لرزشی که گاه و بیگاه، از نوک پا تا فرق سرشو مثل جریان برق می لرزونه آدمو یاد جوجه ای میندازه که تو حوضچه یخ افتاده باشه و لب مرز منجمد شدن، سعی کنه خودشو زیر بالهای خودش جمع و جور کنه. جوجه ها بالهاشون خیلی کوچکتر از اونیه که خودشون فکر می کنن، باید یاد بگیرن اینجور موقع ها پناه ببرن زیر پر و بال مادرشون. بازم بگم؟ بعضی هاتون دارین میگین "بابا اینم دیگه شورشو در آورده". نمی دونم، شایدم حق با شماست! فقط اینو بگم که اگه می شد دخترک رو ببینم، نه براش پفک می بردم و نه شکلات و نه عروسک و نه هیچ چیز دیگه. پیشش می شستم و بهش می گفتم "دختر خانم، اینجا ام القرای اسلامه. اصول دین می دونی چند تاس؟ پنج تا. توحید، معاد، نبوت، عدالت، امامت. چهارمی رو یه بار تکرار کن. "ع - د - ا - ل - ت". این می دونی یعنی چی؟ یعنی باید تو رو دار زد. می خوای بدونی چرا؟ چون تو اون خونواده به دنیا اومدی. چون مادرت وقتی برجستگی سینه هات رو دید چشماش برق زد. چون بعضی مردا وقتی میفهمن با چهار پنج هزار تومن می تونن برای یه ساعت هر بلایی دلشون می خواد سر یه دختر همسن و سال تو بیارن، دیگه چشماشون هیچ چی رو نمی بینه. تا حالا گاو بازی دیدی؟ تو مثل پارچه قرمز می مونی براشون. باید دارت بزنن چون تو فرهنگ ما تو رو خلاصه می کنن به آلت تناسلیت، چون اگه زنده نمونی آقایون میرن پولشونو خرج زن و بچه شون می کنن. شایدم بندازن تو صندوق صدقات. عدالت باید اجرا بشه. می فهمی! "ع - د - ا - ل - ت"." ...
Posted by Kamyar at 9:27 PM
| Comments (4)
April 24, 2005بازم سلامبه نظر می رسه دوباره فارغ شدم. حالا نتیجه چی باشه در روزهای آینده مشخص میشه! پسره؟ دختره؟ سالم یا ناقص؟ تنها چیزی که میشه حدث زد اینه که احتمالا طبق معمول عقلش پاره سنگ بر میداره. منو حسابی یاد شعر خیام میندازه: اما خود کتاب، دو قسمت شو براتون می نویسم، قضاوت کنین و اگه خواستین پیداش کنین و مثل آدامس خروسی خوب بجوئینش. کسانی که آموزش خود را نه از طریق تأمل و تفکر، بلکه {تنها} از کتاب به دست می آورند، به همان میزان از سطح مردم نادان پائین ترند که مردم برخوردار از علم راستین از آنها بالا ترند... زیرا میان علم راستین و عقاید نادرست، جهالت حد وسط است. اراده انسان تبهکار متأثر از نفع ظاهری عملی است که انجام می دهد نه از نفس اندیشه عدالت خواهی. آنچه به اعمال آدمیان چاشنی عدالت می بخشد بلند طبعی و بزرگ منشی و شجاعت است (که به ندرت یافت می شود) و به واسطه آن آدمی از اینکه به خاطر شادی و خرسندی زندگی خویش به فریب و نقض عهد تن در دهد ننگ دارد. اسم کتاب هست لویاتان، نویسنده توماس هابز، ترجمه حسین بشیریه، نشر نی البته خوندنش حوصله خاصی می خواد. بازم سلام!
Posted by Kamyar at 10:26 PM
| Comments (6)
Design by MAQSAD.com: Web Design in Dubai -
Powered by Movable Type 3.31
Dubai Community Online
|