May 29, 2005

افسون

چنین می آید که آن مرد فرزانه آمد
- نخستین آفریننده ترس از خدا -
قصه ای ساز کرد
به غایت فریبنده و هوش ربا،

حقیقت را در پس حجاب روایات دروغین نهفت
از خانه خدایان پر مهابت سخن گفت
- بر فراز گنبد گردان و خاستگاه عرش -
آدمیان را به بند هراس گرفتار کرد،

ایزدان را در کاشانه های دلفریب
گرداگرد مردمان - حلقه وار - گماشت،

افسون ساخت و مسحورشان کرد
و قوت قلب از ایشان ربود،

و بیقانونی به قانون و نظم بدل گشت.

شعری از کریتیاس - (فیلسوف یونانی حدود 450 پیش از میلاد)

Posted by Kamyar at 10:36 PM | Comments (12)

May 24, 2005

فردوس دمی ز وقت آسوده ماست

یک ساعت مونده به ظهر، گرمای چهل درجه، ترافیک بی موقع و هزار کار عقب مونده که دائم به مغزت پتک می کوبن و تشنه ساعت ها و دقیقه هایی هستن که برات عزیزن. و البته بی حوصلگی و لِرد ته نشین شده افسردگیِ ماه های پیش و هزار و یک کوفت و زهر مار دیگه ...
پشت چراغ قرمز بی هیچ دلیلی نوار کاستی رو که یادت رفته قراره صدای کی از توش در بیاد هل میدی تو پخش کننده... پنج ثانیه سکوت..... صدای شاملو:

یله بر نازکای چمن
رها شده باشی
پا در خنکای شوخ چشمه ئی،
و زنجره
زنجیره بلورین صدایش را ببافد.

در تجرد شب
واپسین وحشت جانت
نا آگاهی از سرنوشت ستاره باشد
غم سنگینت
تلخی ساقه علفی که به دندان می فشری.

همچون حبابی نا پایدار
تصویر کامل گنبد آسمان باشی
و روئینه
به جادوئی که اسفندیار.

مسیر سوزان شهابی
خط رحیل به چشمت زند،
و در ایمن تر کنج گمانت
به خیال سست یکی تلنگر
آبگینه عمرت
خاموش
در هم شکند.

چشمانت را باز می کنی. لبخندی که شاید ماهها آرزویش را داشتی بر لبت می نشیند. از اینکه صدای بوق ماشین های پشتی را اصلا نشنیده ای لبخندت پررنگ تر می شود، اتفاقی که در هر حالتی دیگر می توانست عرق شرم بر پیشانیت بنشاند...

و تمنای فریادی بلند از ته دل:

"من بهشتم را کشف کرده ام. اینجاست، همینجا. وسط دشت خودم."

Posted by Kamyar at 9:29 PM | Comments (6)

May 20, 2005

اتاقک

طبق معمول رو بروی در، به دیوار تکیه داده بودم و چشمم خیره به دستگیره در مونده بود. روزای اول که وارد اتاقک شده بودم همه چی سفید به نظر می رسید. در، دیوارا، سقف و حتی سنگ فرش زیر پاهام. غیر از این چند چیز که کارشون تعیین کردن محدوده اتاقکه چیز دیگه ای اینجا وجود نداره، چند روزیه که به این موضوع پی بردم. تازه فهمیدم که اون بادکنک های رنگی که روزای اول باهاشون بازی می کردم، اون کتابای تاریخ و جغرافی که از روی بی حوصلگی می جوییدم و نشخوارشون می کردم، کامپیوتری که گوشه اتاقک گذاشته بودم و روزا باهاش نقشه گنج طراحی می کردم و خلاصه همه اون چیزایی که از روز اول مشغولم می کرده زائیده ذهن خودم بوده.
چند وقتی گذشت تا متوجه شدم در و دیوار همشون سفید نیستن. دیواری که بهش تکیه دادم در اصل مشکی بود و دیوار روبرو بادری که رو سینه خودش داشت سفید رنگ بودن. یواش یواش فهمیدم دو تا دیوار دیگه هر روز تغییر رنگ میدن، یه روز راستی قرمزه و چپیه بنفش، فرداش هر دو تا آبی و پس فرداش یکی بنفش و یکی خاکستری. اما این موضوع بر می گرده به چند وقت پیشا. الان دیگه چشمام جور دیگه می بینن، دیواری که بهش تکیه میدم یه ترکیبی از آبی و خاکستری و نارنجیه. دیوار روبرو یه چیزی تو مایه های سفید و مشکی و نقره ای و دری که (دوباره تکرار می کنم) روی سینش قرار داره بی رنگه. زمان زیادی طول کشید تا بی رنگ بودن درو متوجه بشم. از اونجا که پشت در هیچی وجود نداره، حتی دیوار و سقف محدود کننده، برداشتت از اشیاء پشت در تعیین می کنه که در به چه رنگی دیده بشه. این راز بزرگ رو از میون جیر جیر های زنجره ای که شبا تا صبح کنار گوشم لالایی می خوند فهمیدم. بعدن شاید بفهمم زنجره و جیرجیرش هم پرداخته ذهن خودم بوده.

اما هنوز یه راز بزرگ دیگه مونده، دستگیره در کی می چرخه!

Posted by Kamyar at 8:57 PM | Comments (6)

May 13, 2005

بی معرفت!

گاهی آدم از دیدن یه صحنه اینقدر دلش میگیره که ... انگاری یه سیب تو گلو گیر کرده باشه ...

closed.jpg

از شما چه پنهون مدت ها بود روزانه فقط به دو تا وبلاگ سر میزدم. یه جورایی نامردیه! من که سرش داد می زنم:

"بی معرفت!"

Posted by Kamyar at 11:42 PM | Comments (10)
Design by MAQSAD.com: Web Design in Dubai - Powered by Movable Type 3.31
Dubai Community Online