June 24, 2005

دارد از توی صندوق چماق بيرون می‌آيد

نامه به روز:

يکی از دانشجويان دانشگاه آزاد يکی از شهرهای گيلان[ نام وی محفوظ است] در نامه ای با عنوان با اشگ نوشتم واقعه را چنين شرح داده است:

سه چهار روزست که به دانشگاه نمی توان رفت. وحشی شده‌اند. عکس خاتمی را پاره کردند. مراسم سالگرد دکتر شريعتی را به هم زدند. عينک آفتابی يکی از دخترها را گرفتند و شکستند. حرفشان هم اين است که برو شکايت کن. اين ها که زير عنوان بسيج دفتر تعطيل شده لعنتی شان را دوباره گشوده‌اند. همان تيمی هستند که در ستاد احمدی نژاد فعاليت دارند و تمام دانشگاه‌ها را پرکرده اند از عکس های وی. اما در مقابل نه عکسی از دکتر معين هست که در دور اول هم نبود و کار به زد و خورد کشيد و حالا نه عکسی از هاشمی رفسنجانی است. از سوی ديگر گوشه‌ها کمين می کنند و با تمسخر کاری می کنند که درگيری درست شود. دارم با اشگ می نویسم داريم تمام آن چه را در هشت سال گذشته به دست آورده ايم از دست می دهيم. من از روزی که وارد دانشگاه شدم با محيط شادی روبرو بودم اما در اين دو روزه دلم نمی خواهد به دانشگاه بروم. به چه کسی بايد گفت دارد از توی صندوق چماق بيرون می‌آيد.

پ.ن: حضراتی که مثل من بیرون از ایران در امنیت نشسته اید، من روزی همه اینها را با پوست و گوشت خود حس کرده ام. زخمی که سیلی یک بسیجی شانزده ساله بر روح انسان می گذارد به راحتی پاک شدنی نیست. متاسفانه گمان می کنم اگر قرار بود این سیلی بر صورت فرزندتان بنشیند، به خاطر همان یک سیلی بسیاری از شما دم از تحریم نمی زدید. صحبت از هزاران سیلی و هزاران شلاق و هزاران توهین و هزاران لجن مال کردن شخصیت انسانی است. اگر نگوئیم میلیون ها ...

Posted by Kamyar at 2:36 AM | Comments (4)

June 22, 2005

شعارشو من میدم، دردشو کی میکشه؟

یه جا می خوندم که چشم انسان بین رنگ های سفید و مشکی حدود سیصد رنگ طوسی مختلف رو می تونه تشخیص بده. همینطور تو بعضی فرهنگ ها عدد 1000 با عدد 1001 تفاوت مشخصی داره ولی تو یه فرهنگ دیگه اصطلاحن میگن بابا! "آب که از سر گذشت، چه یک وجب چه صد وجب!"

یه گله بکنم از خودم؟

من نوعی اینور آب تو آرامش نشستم و دغدغه کشورم رو دارم. از اینکه می شنوم یه بسیجی تو گوش یه جوون هموطنم میزنه خیلی دلم میگیره و حتی فرض کنیم بغض گلومو میگیره! خب! ولی باید سعی کنم درک کنم سیلی که فیزیکی به صورت اون جوون خورده قابل مقایسه با درد من نیست.
حالا من می خوام بشینم اینجا و برای اینکه دوستام و دور و بری هام برام هورا بکشن و بگن بابا این چقدر مبارزه و چقدر وطن پرسته و ... شعار بدم و دعوت کنم که آی ملت رأی ندین. کار خیلی آسونیه قبول دارین؟
فقط یه لحظه فکر کنیم، سیلی فیزیکی رو قراره کیا بخورن؟ جنگ با آمریکا رو قراره کیا جلو توپ و تانک برن؟ انفرادی و شکنجه رو قراره کیا تحمل کنن و هیچکس هم خبردار نشه؟ سنگسار و شلاقش مال کیاس؟ کی قراره هر روز از کنار میدونی رد بشه که تا دیروز توش گل و فواره میدیده و امروز سنگ قبر شهید؟ کدوم دخترکا باید مانتوی تنگ و رنگی که تازه چند ساله اجازه پوشیدنشو پیدا کردن دوباره با مانتو سیاه و گل و گشاد عوض کنن؟

حرفم سر این نیست که رأی بدم یا ندم. حرفم سر اینه که از روی شکم سیری و بی مبالاتی شعار ندم. همین و بس.

Posted by Kamyar at 8:38 PM | Comments (4)

June 18, 2005

تبارک الله برادران

بروید در پستو هایتان تاریخ بخوانید تا هشت سال دیگر، شایدم نه، شانزده! نه بیست و چهار سال دیگر. گاهی باز ماندن یک دریچه، هر چقدر هم کوچک باشد برای روز مبادا غنیمت است.
منگ بودیم و نمی دانستیم و در به روی امیر کبیرمان بستند. حق داشتند که منگ خوابی تاریخی بودیم. هنوز بیدار نشده آفتاب چشممان را زد و پلک بر هم نهادیم تا در به روی مصدقمان ببندند. این بار را چگونه توجیه خواهیم کرد که خودمان در به روی خودمان بستیم؟!!

باری کله پا بنشینیم و ببینیم با این به اصطلاح عدم مشروعیتی که برای رژیم ساختیم چگونه کله پا می شوند!

من که از فردا فقط تاریخ به حلق خود میریزم. شما چطور؟ نهضت که به پایان نرسیده؟! نه! هنوز صد ها سال دیگر برای شعار دادن وقت کافی داریم.

پ.ن:
این آخوندا چی می خوان از جون ما؟ - رژیم باید از بین برود - ما آزادی می خوایم - الهی به حق محمد آمریکا بیاد اینا رو ورداره - دیگه چیزی به رفتن آخوندا نمونده - اینا دیگه تاریخ مصرفشون گذشته - ...
و ما رو شنفکریم به معنای متضاد عوام زدگی. هوراااااااا


پ.پ.ن:
آرام بخش برای اونا که همدردند

Posted by Kamyar at 6:29 PM | Comments (6)

June 10, 2005

صندوقچه

یه صندوقچه دارم، اندازش نمی دونم چقدره. شاید اندازه یه قوطی کبریت، یه کمد یک متر در دو متر و شایدم اندازه کل این اتاق. حالا بعدا میگم چرا اندازش معلوم نیست.
اما محتویات این صندوقچه، اینم توضیح دادنش زیاد آسون نیست ولی خوب سعی-ام رو می کنم. فکر کنم براتون پیش اومده باشه که گاهی وقتا یه نفر رو برای اولین بار ببینین، ولی تو همون نگاه های اول یه حس عمیق آشنایی بهتون دست بده. حوصله دارین یه مثال بزنم؟ نه! خوب شایدم حق با شماست. بیشتر اونایی که میان و وبلاگ می خونن دنبال این هستن که نوشته زودی تموم شه و برن سر قسمت نظرها و یه جمله ای بنویسن و خلاصه ... بگذریم، یه وقت به دل نگیرین!
مثالم رو می نویسم برای اونا که حوصله دارن و بقیه می تونن یه راست برن سر نظرها ...
یه شب تو یه مهمونی بودم و حسابی نسبت به آدمای اونجا احساس غریبی می کردم، وجه مشترک زیادی باهاشون نداشتم و بیشتر برای خالی نبودن عریضه می نشستم کنارشون و باهاشون گپ می زدم. تنها چیزی که بیشتر از دیگران باهاش احساس نزدیکی می کردم بطری شراب بود. بعد از یکی دو ساعت که دیگه داشت حوصلم سر می رفت یه مهمون جدید رسید. صاحب خونه به من معرفی کردش و هنوز نمی دونم تو نگاه اول چی دیدم، طرز نگاهش یا تن صداش و یا ظاهر صورتش، و حس می کردم برای اون هم برخورد با من مسئله جالبیه. همین که گرم صحبت شدیم انگار ده سالی بود که همدیگرو می شناختیم. خلاصه براتون بگم که از اون لحظه تا وقتی که همه مهمونا رفتن دو تایی دور تر از بقیه نشسته بودیم و به هم شراب تعارف می کردیم و گپ می زدیم. اون از نیما و سهراب و حافظ می خوند و منم طبق معمول از شاملو و خیام. 2-3 ساعتی انگاری هیچکس و هیچ چیز دور و بر ما نبود. با چیزایی که تعریف می کرد عجیب احساس نزدیکی می کردم. مثلا سال اول دانشگاه شریف رشته مهندسی رو ول کرده بود و دوباره کنکور داده بود برای رشته هنر و تو دانشگاه تهران مشغول رشته موسیقی بود.
سرتونو درد نیارم، روز اولی که خونشون بودم و صدای تارشو شنیدم هوش از سرم پرید و خلاصه الان یکی از عزیز ترین آدما تو زندگی منه. حالا فرقی نمی کنه سالی یه بار صداشو بشنوم یا صد بار.
بریم سر صندوقچه، اگه فرض کنیم صندوقچه اندازه یه قوطی کبریت باشه اینجور افراد رو میگیرم فشارشون میدم و اندازه چوب کبریت می کنمشون و میاندازمشون تو صندوقچه خودم. انوقت یه همچین شبایی که هوس می کنم تنها باشم، با نور خیلی کم و بوی عود و یکمی آب شنگولی، در صندوقچه رو باز می کنم و دلم برای همه چوب کبریتا تنگ میشه. هوس می کنم زنگ بزنم و صداشونو بشنوم ولی ممکن نیست. اگه بخوام با همشون تماس بگیرم دیگه آخر ماه پول بنزین زدن هم ندارم.

ولی خوب از اینجا فریاد می زنم که خیلی دوستشون دارم، چه تو تهران باشن، چه گرگان، چه دبی، چه نروژ، چه مشهد، چه استرالیا و چه هلند و چه هر جای دیگه ...

خب، من برم تا قوطی آب جو یخ نزده از تو فریزر ورش دارم. به سلامتی همتون چه اونا که حوصله کردن . چه اونا که نکردن و چه اونا که اصلا این نوشته بی سر و ته رو نخوندن ...

Posted by Kamyar at 10:37 PM | Comments (19)

June 4, 2005

آزادی برای مجتبی سمیعی نژاد


مجتبی سمیعی‌نژاد، وبلاگ‌نویس 25 ساله و دانشجوی رشته ارتباطات، نویسنده‌ی وبلاگ "من نه منم" و سپس "استیجه"، از تاریخ 11 آبان 1383 تا هشت بهمن 1383 را، "به دلیل انتشار خبر بازداشت 3 وبلاگ‌نویس دیگر" در بازداشت به سر برد. سپس بعد از آزادی موقت در بهمن‌ماه 1383، برای انتشار نظراتش وبلاگ جدیدی ایجاد کرد و همین امر موجب دستگیری مجدد وی، درست به فاصله‌ی چند روز پس از آزادی‌اش گردید که این حبس تا امروز نیز ادامه داشته است. مجتبی سمیعی‌نژاد اینک در زندان قزل حصار در میان مجرمان عادی و خلافکاران به‌سر می‌برد.
حکم دو سال زندان برای مجتبا، رسماً به وکیل وی ابلاغ شده است و جرم ناکرده‌ی او "وبلاگ‌نویسی" است؛ همان‌کاری که همه‌ی ما به آن مشغول‌ایم. این حکم در شعبه‌ی سیزده دادگاه انقلاب به‌وسیله‌ی قاضی سعادت صادر شده است. وظیفه‌ی انسانی و اخلاقی ما وبلاگ‌نویسان و همه‌ی کسانی که به حقوق بشر اعتقاد دارند، اعتراض به این ظلم مسلم است. از تمامی وبلاگ‌نویسان، نهادهای حقوق بشری و انسان‌های آزاده‌ی ایران و جهان خواستاریم تا صدای اعتراض خود را به این عمل غیر قانونی و حکم غیر انسانی بلند کرده و آزادی فوری مجتبا سمیعی‌نژاد را خواستار شوند.

توضیح:این حرکت به هیچ نهاد، شخص، گروه و ایدئولوژی وابسته نیست و در واقع حرکتی است مستقل و جوشیده از درون خود وبلاگ‌نویسان.

Posted by Kamyar at 4:07 PM
Design by MAQSAD.com: Web Design in Dubai - Powered by Movable Type 3.31
Dubai Community Online