July 27, 2005

اينجا همه چي يه جوره ديگه است

اينجا همه چي يه جوره ديگه است. انگار مي خواد يه اتفاقي بيفته انگار مي خواد امام زمان توم ظهور كنه!
ميگن مي خواهي ايمان بياري راستي كلمه ايمان رو كه مي گم نا خوداگاه ياد يه نفري مي افتم علي خجسته، خاطرات ورق مي زنم.
هي ؟؟؟
ليلي سياه
اينقدر برام عشوه نيا
تو كوچه تو گذر
هر جا بري همراتم
سگ و سوتك مي دونه كشته عشوه هاتم
آره كه
خيابونا ميدونن، آره بابام! واسه همينه كه اين كله پوكو مي گيرم بالا از بي سيگاري ميزنم زير آواز
اينقدر مي خونم تا اين گلو وامونده وا بمونه
بعدشم
مي چپم تو يه چهارديوار حلبي كه عمو بارون رو طاقش
عشق خيالي مو ضرب گرفته

خوب شام كه نيست زحمت خوردنشم نداريم
بعد دل و مي سپارم به صداي فلوت يدي كوره
كه هفتاد سال تمومه عاشق يه دختر چهارده ساله بوره
منم عشق خيالي مو سوت مي زنم كه خوابم ببره
هي ليلي سياه
اينقدر برام عشوه نيا
تو كوچه تو گذر
تو سرتاسر اين شهر هر جا بري همراتم
سگ و سوتك مي دونه
كشته عشوه هاتم

حرف كه مي زنم تازه ياد نوشته ها میافتم، تو خيال! ياد روز هاي دور، البت نه خيلي دور مي افتم
امروز بد جوري اسير نوستالوژي شدم
سالها پيش كه دل من به عشق ايمان داشت
اندر اين مزرعه
آفت زده شوم حيات
شاخه گلي كاشت
منتظر بودم
كه تو كي ميايي
بر سر شاخسار دل من كه تو كي ميخوني
........

مدتهاست كه با نوشتن غريبه شدم، امروز انگاري مي خوام عقده گشايي كنم نشسته ام پشت كي بورد و ول كن نيستم
دنبال كسي ميگردي مگه؟ دنبال چيزي هستي مگه؟ نه نميدونم

بي بي، بي خوداين ورق را زيرورو نكن
سربازت نيامده
قبول، من كه تك مانده ام
من هم سربازتو

بي بي بيخود اين ورق را زيرو رو نكن
حكم همان دل
ياد اين يارو كه بد جور دوسش دارم مي افتم     
شب از ستاره ها تنها تر است!

حالا مدتي است كه مي خوام يه مشت قواعد خيلي رايج رو بشكونم و يه جورايي از لاك هاي خودم درام. دارم مثل عنكبوتي ميشم كه دورو بر خودشو تار تنيده. بايد سيگاري بگيرانم. انگاري سنسور نوشتنم خراب شده بايد بفرستم تعمير!


گفتند با سيگار كشيده تر به نظر مياي
آما سيگار كه دود مي شد
زير سيگاري ام دفتري كه از خاطرات تو پر مي شد
حالا انگشتهاي تو لاي انگشتان من 
به چشمهاي تو پك مي زنم
غزل مي چكد

Posted by Shahrouz at 7:29 PM | Comments (2)

July 22, 2005

بی تو کلمه یتیم شد

همه چی رو می ریختم به هم. چشمامو تیز می کردم و با دقت دنبالشون می گشتم، کوچکترین نشونه ای که از هر کدومشون می دیدم با چکش می افتادم به جونش و تکه تکه-ش می کردم و می ریختم تو خاک انداز و یه راست تو سطل زباله. جاتون خالی زباله دونی خیلی بامزه شده بود. کاش می شد ازش عکس بگیرم. پر بود از عقاید رنگارنگ و متضاد و ایمان های جور واجور و خدا های عجیب و غریب. و اون خدا بزرگه که هیچ وقت یادم نمیره، مثل موش از این سوراخ به اون سوراخ می رفت و مثل آفتاب پرست رنگ عوض می کرد. بعد هم که پیداش کردم به هزار و یک جور حیله دست زد تا نتونم خوردش کنم و بندازمش دور.

چند ماهی باهاش در گیر بودم و گاهی هم حیله هاش جواب می داد و یکمی رامم می کرد. تا اینکه ... تا اینکه یکی از راه رسید و تو چشمام خیره شد. با صدای گرمش پرسید: "ببینم واقعا اینکاره ای؟! جرأت می خواد، فکر می کنی داری؟"

گرمی صداش می تونست هر چی کوه یخی از عقاید بی سر و ته رو آب کنه. تو دلم گفتم: "چه به موقع رسیدی!". آب دهنمو قورت دادم و گفتم: "آره! جرأتشو دارم و لی زور چکشم بهش نمی رسه!". دستشو کرد زیر پالتو کلفتی که پوشیده بود و یه پتک بزرگ در آورد و گفت: "این خوبه؟"

نگاهی به پتک انداختم، روی دسته-ش نوشته شده بود:

من بینوا بندگکی سر به راه نبودم
و راه بهشت مینوی من بزرو طوع و خاکساری نبود،
مرا دیگر گونه خدائی می بایست ...

 انگاری تمام انرژی زمین از طریق پاهام وارد بدنم می شد، جوری که حس می کردم اینقدر قدرت دارم که می تونم چنگ بندازم تو آسمون و از اون بالا بکشمش پائین و بزارم زیر پاهام. در حالی که بلندتر و بلندتر تکرار می کردم "مرا دیگر گونه خدائی می بایست" پتک رو بردم بالا و با تمام وجودم کوبیدم توی سرش. توی سر بزرگ ترین چیزی که بشر می تونست تو ذهن کوچیکش جا بده. تکه تکه نشد، کاملا محو شد. اون لحظه بود که متوجه شدم خیلی حقیر تر از اونی بود که فکر می کردم.

حالا دیگه من مونده بودم و لوح سفیدی که می تونستم هرچی که دلم می خواد توش بنویسم. مرد پالتو پوش داشت یواش یواش دور می شد که فریاد زدم: "هی وایسا! تو میگی اینجا چی بنویسم؟!". صورتشو برگردوند و لبخندی زد و گفت: "خودتو بنویس، هر چی که عشقت می کشه آقا پسر. بنویس عشق، بنویس آزادی، بنویس انسان، بنویس زمین ... بنویس خودم خدای خودم!" ... و رفت!

و امروز بعد از سالها دوباره قلمم رو بر می دارم و به یاد استاد پالتو پوشم روی این لوح سفید می نویسم:

بی تو کلمه یتیم شد! 

 

 

Posted by Kamyar at 4:13 PM | Comments (6)

July 15, 2005

اکبر گنجي - این شمع در حال خاموش شدن است ...

...

این شمع در حال خاموش شدن است. ولی این صدا خاموش نخواهد شد. این صدا، صدای زندگی مسالمت آمیز، تحمل دیگری، عشق به انسانیت، ایثار برای مردم، حقیقت طلبی، آزادی‌خواهی، دموکراسی خواهی، احترام گذاردن به مخالفان، پذیرش سبک‌های مختلف زندگی، تفکیک دولت از جامعه‌ی مدنی، تفکیک سپهر خصوصی از سپهر عمومی، تمایزِ نهاد دین از نهاد دولت، برابری تمامی انسان‌ها، عقلانیت، فدرالیسم در چارچوب ایران دموکرات، نفی خشونت و... است.

این شمع در حال خاموش شدن است امّا این صدا، صداهای بلندتری به دنبال خواهد آورد:

شب با تابوت سیاه،
نشست توی چشم‌هاش
خاموش شد ستاره
افتاد روی خاک


اکبر گنجی زندان اوین
١٩/٠٤/١٣٨٤

پ.ن: آخرین عکس ها از اکبر گنجی - روز 35 اعتصاب غذا

Posted by Kamyar at 12:19 PM | Comments (9)

July 14, 2005

...

من فکر کنم ميخوام بلند شم باز راه بيفتم، آخه از شما چه پنهون يه چند ماهی انقدر ذهنم شلوغ پلوغ و قاطی پاتی بود که اين اخريا سفيدِ سفيد شده بود و اما از فردا قراره: ۱- به خودم گير ندم و سخت نگيرم . ۲- به هيچ موضوعی زياد عميق فکر نکنم. ۳- کتابهای رومان بخونم و انقلاب مشروطه و انقلاب فرانسه و تاريخ اديان و... تا اطلاع ثانوی تعطيل. ۴- زود به زود بيام اينجا پرحرفی کنم و قرار هم نيست نوشته م زيبايی ادبی داشته باشه. ۵- به محضِ اينکه برم پيش مامان هر روز صبح برم بالای همون بچه کوه که وقتی ميری رو قلّه ش شهر رو زير پات ميبينی و بد دراز بکشم رو تنها نيمکت چوبيش و سقوط کنم توآسون. ۶- به همه اونايی که دوسشون دارم و تو اين مدت نرفتم سراغشون سر بزنم. ۷- اين ۶ مورد رو نه بايد که حق دارم انجام بدم و اگه نشد از دست خودم عصبانی نميشم.

مرسی که اون شب يادم آوردی که:
(چرخ بر هم زنم ار غيرمرادم گردد من نه آنم که زبونی کشم ازچرخ فلک.) فکر کنم ۷ ماهی بود که حسابی فراموشش کرده بودم.
مرسی که اون شب گوشم رو پیچوندی و به قول خودت کلی رفتی بالای منبر. مي بينی اثرش رو؟
مرسی که هستی.
هميشه بمون! خوب؟

من اينجا رو خيلی دوست دارم. مدّتهاست می رم سر می زنم و عجيب به دلم میشينه نوشته هاش. جالبه که به هيچ عنوان هم نمی تونم براش پيشنهاد بذارم، فقط بعد از خوندن هر مطلب برای چند لحظه ساکت مي شم و فکر يا بهتره بگم حس می کنم.

Posted by Sahar at 6:45 AM | Comments (5)

July 14, 2005

پرومته در آتش

...

وینان دل به دریا افکنانند
به پای دارنده آتش ها
زندگانی دوشادوش مرگ
پیشاپیش مرگ،

هماره زنده از آن سپس که با مرگ
و همواره بدان نام که زیسته بودند،

که تباهی از درگاه بلند خاطرشان شرمسار و سرافکنده می گذرد.

کاشفان چشمه
کاشفان فروتن شوکران
جویندگان شادی در مجری آتشفشان ها
شعبده بازان لبخند در شب کلاه درد

با جا پائی ژرف تر از شادی در گذرگاه پرندگان

...
[احمد شاملو]

ممنون از سپنتا برای لینک

Posted by Kamyar at 12:22 AM | Comments (6)

July 8, 2005

سوخته سوزی

وقتی سایت گویا آن مدارک سوخته را منتشر می کرد هر بار که می خواندمشان از خودم می پرسیدم نویسنده چه هدفی از انتشار این اطلاعات ظاهر فریب دارد؟ و بسی جای تاسف است که جمهوری اسلامی مخالفانی چنین دارد که با دیدن اطلاعات سوخته به وجد می آیند و سال هاست که ناخواسته دارند مانند عروسک خیمه شب بازی رقصی مضحک را به خیال مبارزه سیاسی انجام می دهند.

Posted by Kamyar at 8:38 PM

July 4, 2005

مژده ای دل ...

دوستش دارم. از همون روز اولی که خوندمش و تا امروز که هفت هشت سالی گذشته، و با هر بار خوندن یا شنیدنش بیشتر به این نتیجه رسیدم. اهل غوغا و شعار و تخلیه احساسی نیست. همیشه بین مسیر احساسی شعار دادن و به به و چه چه شنیدن، و راه عقلانی صحبت کردن و متعادل بودن - حتی اگر خلاف مسیر دیگران باشه - و البته فحش و فضیحت شنیدن، راه دوم رو انتخاب کرده.

"برای ما پیروزی اهمیتی ناچیز دارد، اینجا موضوع بزرگ بودن در میان است و نه بزرگ جلوه کردن." -رومن رولان

دیگه اینکه اصولی داره که تو همه نوشته هاش اثرش دیده میشه. اولیش امید. تو هر شرایطی حرفاش بوی امید میده. دومی یادآوری مداوم چیزایی که نباید از ذهن جامعه پاک بشه. اتفاقایی که وقتی دو تا عاقل میشینن به دیکتاتور میگن: "آقا صلاح نیست فعلا!"، دیکتاتور جواب میده: "این ملت احمق تر از اونی هستن که یادشون بمونه!". و سومیش ادب. اونجایی که باید تحلیل کنه براش فرقی نمی کنه سوژه خمینی باشه یا محمدرضا پهلوی و یا آدولف هیتلر. همه رو با پیشوند "آقای" خطاب می کنه و نه بیش. در جواب فحش و بد وبیراه - چه از لوس آنجلس برسه و چه از سرمقاله نویس کیهان - تحلیل منطقی ارائه می کنه و مثال تاریخی می زنه و خیلی مواقع هم اصلا نشنیده میگیره.

یادمه تو یکی از نوشته های عبدالکریم سروش خوندم آدم وقتی با کسی وارد گود مبارزه میشه، قبل از هر چیز خودش رو با حریف در یک سطح قرار میده. و چقدر این اشاره زیباست و چقدر به آدم کمک می کنه تو مواقع ناخوشایند قدر و منزلت خودشو حفظ کنه.

از موضوع پرت شدم. مسعود بهنود شنیدنی شد و بالاخره بعد از اون روزای تاریک کذایی بعد از انتخابات یه نور گرمی به دل من یکی رسید. عجیب خوشحال شدم و امیدوارم سال های سال سالم و سر حال باشه و صدای گرمش امید بپاشه.

تا یادم نرفته یه چیز دیگه هم تعریف کنم، با یه دوست خیلی عزیزی می رفتیم و یه کتاب از سروش بهش دادم و گفتم یه نگاه بنداز. گفت بابا اینو مگه نمیشناسی؟ گفتم چطور؟ گفت این همونه که انقلاب فرهنگی راه انداخت.
پرسیدم چند تا کتاباشو خوندی، گفت: "هیچکدوم، مگه دیوانم وقتمو دور بریزم!" پرسیدم چند تا مقاله یا مصاحبه ازش خوندی گفت: "هیچی!" پرسیدم جریان انقلاب فرهنگی چی بوده برام تعریف کن، گفت: "همین که استادا رو از دانشگاه بیرون کردن و حزب اللهی ها رو آوردن".
جواب دادم: "منم اگه به اندازه تو راجع به یه نویسنده اطلاعات داشتم به همین محکمی و صراحت راجع بهش قضاوت می کردم و همه حرفاشو نفی می کردم!"

آقا بشنوید، یادتون نره!

Posted by Kamyar at 11:19 PM | Comments (3)
Design by MAQSAD.com: Web Design in Dubai - Powered by Movable Type 3.31
Dubai Community Online