October 31, 2005

رمانتیک

اون: می گم هنوز رمانتیکی؟ من: ممم... نمی دونم. اون:هستی. حتما هستی. شاید عاشق نباشی ولی به محض اینکه عاشق بشی رمانتیک می شی... مگه برای رمانتیک بودن الزاما باید عاشق بود؟؟؟؟؟؟؟ اصلا تعریف کلمه رمانتیک چیه؟ حدس می زنم ریشه ش لاتین باشه. کاش الان یه فرهنگ لغت فارسی داشتم و می دیدم تعریفش چیه, هرچند که معلوم نیست کمکی می کرد یا نه. مگه تعریفی که هر کدوم مون از لغات داریم اصلا شبیه همدیگه هست که بخواد از یه الگو پیروی کنه؟ تعریفی که من در حال حاضر از یه ادم رمانتیک دارم اینه: شخصی که زیباییها رو ببینه (به قول کامیاری طبق سنجش دل خودش و نه اونطور که جامعه ازش انتظار داره) , بی تفاوت از کنارشون نگذره, فدرت لذت بردن ازشون رو داشته باشه و در عین حال هر چیز بی ربطی رو با احساسات قاتی(دیکته ش درسته؟) نکنه و انقدر شورش نکنه که حال ادم به هم بخوره. تعریف شما از این لغت چیه؟ این که نوشتم تعریفیه که من امروز از این کلمه دارم و ممکنه سال دیکه یا همین فردا تعریفم یه چیز کاملا متفاوت با امروز باشه. عادت دارین جدول حل کنین؟ پازل چطور, بازی می کنین؟ شطرنج چی؟ من هیچ کدوم از این کارها رو نمی کنم, ولی کسی این اطراف هست که حرف زدن باهاش بیشتر از هر ورزش فکری دیگه ای بهم کمک می کنه تا افکارم رو مرتب کنم و بهشون نظم بدم و ... . اهای کسایی که وقت شطرنج و حوصله پازل رو ندارید, بشتابید به سوی دوستان! (البته اگه همچین دوستایی دارین.)
Posted by Sahar at 3:53 AM | Comments (21)

October 29, 2005

باور خدا

اگر خدا را باور داشتن خطای دل است خدا را باور نداشتن خطای مغز است!

یکی می گفت این جمله از ارسطوست. من در اینمورد هیچ اطلاع موثفی(دیکتش درسته؟) ندارم و زیاد هم برام مهم نیست که این جمله از کیه. چیزی که دوست دارم بدونم اینه که شما راجع به این جمله چی فکر می کنید.

Posted by Sahar at 2:44 AM | Comments (35)

October 22, 2005

نوزاد

آرامش بخش ترین فعالیت برای یک بشر چی می تونه باشه؟ با خودتون فکر کنین ببینین چه کاری و یا چه چیزی به شما بیشتر از کارهای دیگه آرامش میده.
یه جا نوشته بود که یکی از آرامش بخش ترین کارها بین همه ملیت ها و گروه های سنی مختلف بغل کردن و خوابوندن نوزاده. وقتی دقت کردم دیدم در مورد من که کاملا صدق می کنه. حتی دیدن تصویر خوابوندن نوزاد برام خیلی خوشاینده. از شما چه پنهون یه فایل ویدئویی پیدا کرده بودم که برای چند دقیقه شیر خوردن یه نوزاد از سینه مادرش رو ثبت کرده بود. دیدن این تصویر اینقدر برام خوشایند بود که گاهی روزا وقتی میرسیدم خونه و میامدم سر کامپیوتر اول میرفتم سراغ این فایل و حسابی ازش لذت می بردم. انگاری که چیز دیگه ای نمی تونه به اندازه این تصویر خستگی رو از تنم در کنه.
یه تصویر دیگه هم داشتم، از یه نوزاد که توی بغل مادرش بود و با دوتا دستش یکی از سینه های مادرش رو گرفته بود و جوری ذل زده بود بهش که انگاری کره زمین تو دستشه، ذوق زدگی از چشماش می بارید. این تصویر هم از تاثیر گذار ترین تصویر ها تو ذهن من بوده و همیشه به یادش می آرم. حیف که گمش کردم.
حالا ببینم شما ها هم اینجوری هستین؟ این جونورای کوچولو برای شما هم تا این حد خوشایند و دوست داشتنی هستن؟ شک ندارم که بین خیلی ها این مساله مشترکه.
سوال آخر؛ چی تو نوزاد و یا بچه وجود داره که اینقدر خوشاینده؟ فکر نمی کنین این مساله یه جور نوستالژی برای همه ما هاست؟

Posted by Kamyar at 8:08 PM | Comments (6)

October 13, 2005

بی کلام

ShowLetter.jpg

Posted by Kamyar at 8:43 PM | Comments (6)

October 7, 2005

انقلاب مخملی نارنجی رنگ

اول نوشتم "خانوما، آقایون، باید جنگید." ولی حالا میزارمش وسط گیومه و دوباره می نویسم؛

خانوما، آقایون، حق داریم که بجنگیم. برای چی؟ برای اون آدمی که می خوایم باشیم. برای اونی که حق داریم باشیم. به احتمال زیاد قبلا هم این بیت رو اینجا نوشته باشم:

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

این یه بیت شعر برای من مثل میله بارفیکس می مونه. گاهی نیاز میشه که یه تکون محکمی به خودت بدی و چنگ بندازی به میله بارفیکس و چند باری خودتو بکشی بالا و باور کنی که هستی. باور کنی که هنوز توانشو داری که خودتو بالا تر بکشی. همّت می خواد.

کی بود نوشت کامیار مرد؟! چرا شایعه پراکنی می کنی قربون اون شکل ماهت. بنده سر و مر و گنده اینجا نشستم مثل شاخ شمشاد. همونطور انقلابی و بی ملاحظه و متغیّر و نترس. امروزم دوباره یه انقلاب کردم اساسی و الان هم دولت موقّت اوضاع رو کاملا تو دست خودش داره. حالا جریان انقلاب چیه!

اول یه دو دو تا چهار تا کردم دیدم عمر متوسط آدم اگه هفتاد سال باشه، نصف همه جمعه هاشو که جمع بزنی میشه یک چهاردهم زندگیش یعنی پنج سال. خود پنج سال اصلا کم نیست. فرض کنین از همین الان تا پنج سال دیگه شبانه روز از همه چیز لذت ببرین و روزگار به کامتون باشه. زیاده نه؟ پس نتیجه می گیریم حالا که تو هفته نمیشه نفس کشید، جمعه رو که ازت نگرفتن. فقط باید به قول غربیا refresh (تر و تازه) کنی خودتو. اینجوری شد که یه انقلاب مخملی تو خودم کردم؛

طرز انجام انقلاب مخملی:

وان حموم رو پر از آب ولرم می کنین، چراغ حموم خاموش. یه شمع روشن می کنین و کنارشم یه عود. دراز می کشین تو وان و آروم می گیرین. سکوت ... به هیچی نباید فکر کرد. البته که فکر آدم شیطونی می کنه و ورجه وورجه می کنه ولی باید تا حد ممکن سعی کرد. مثل یه بچه دست به سرش بکشین و آرومش کنین. با محبت البته نه با دعوا، حتی اگه برای بار صدم شیطونی کنه. خیره بشین به دودی که از عود بلند میشه و نرم و آروم می رقصه و بالا میره و محو میشه. محشره باور کنین، به امتحانش میارزه.

بعد که از حموم اومدین بیرون یه موسیقی که خیلی به دلتون میشینه، یه نور کم و آرامش بخش، یه چای داغ. اگرم اهل ساز هستین که یه ساز دستتون بگیرین و باهاش قاطی بشین...

آخر سر هم می تونین با یه فکر باز و گرسنه کتاب دلخواهتون رو بگیرین دستتون و توش غرق بشین. یه انقلاب مخملین و برای من نارنجی رنگ.

 

گر بر فلکم دست بدی چو یزدان
برداشتمی من این فلک را ز میان
وز نو فلک دگر چنان ساختمی
کآزاده به کام دل رسیدی آسان

Posted by Kamyar at 7:58 PM | Comments (12)

October 2, 2005

به بهانه چند دقیقه صدای گرم و پر مهر تو، از عشق

همه لرزش دست و دلم از آن بود
که عشق پناهی گردد
پروازی نه!
گریز گاهی گردد،

آی عشق ... آی عشق
چهره آبیت پیدا نیست!

وقتی این صفحه رو باز کردم که بنویسم هیچ چی تو ذهنم نبود. یه لحظه چشمامو بستم و خورده ریزای تو مغزمو بالا پائین کردم ببینم چی توش پیدا میشه. از کمد آقای ووپی به هم ریخته تره آخه! نا خودآگاه چند عبارت بالا انگشتامو روی صفحه کلید بالا و پائین برد. احمد شاملو بزرگ ترین غول زیبای ذهنی من. اشتباه نشه البته، غول با بت فرق داره. از خود این غول یاد گرفتم که هیچ بتی رو نباید نشکسته گذاشت.

زیبا ترین مفاهیم تو ذهن من با واژه پردازی های این غول مخلوط شده. اونجا که زیبائی باشه بی درنگ به ذهنم میاد: میان خورشید های همیشه زیبائی تو لنگری است ...

بگذریم، آدم خودخواه تر از من تا حالا دیدین؟ تا حالا شده یه بار بنویسم و از خودم چیزی ننوشته باشم؟ (آره شده خوشبختانه). در جواب هزار و یک جور محبّت که بعید می دونم لایقش باشم و گهگاهی می پرسن که چرا نمی نویسی:

از دست های گرم تو
کودکان توامان آغوش خويش
سخن ها می توانم گفت
غم نان اگر بگذارد.

 کامیار مرد! یعنی اون کامیاری که می شناختین. این روزا دیگه نه خیامّی تو دستمه و نه شب قبل از خواب هدایت برام لالایی می خونه و نه با هوای تازه نفس می کشم. شدم یه آدم ماشینی که صبح میره سر کار و دو دو تا چهار تا می کنه و درهم و دلار و ریال به هم تبدیل می کنه و شب هم که میاد خونه اینقدر مشغله فکری و خستگی و بی حوصلگی داره که اگه وقت کنه دو تا تیتر خبری بخونه و ایمیل های عزیزاشو بخونه و جواب نده کلّی شاهکار کرده. روزایی بود که با خودم فکر می کردم محال من اینجوری بشم ولی خوب ... بوی گند پوسیدگی داره خفم می کنه.

دلم می خواد به در و دیوار چنگ بکشم و همه چیزو بریزم به هم. واقعا نمی دونم برای چی زندم. زنده که چه عرض کنم، بهتره بگم نمی دونم چرا نفس می کشم.

باز هم شاملو:

از نگفته ها، از نسروده ها پرم،
از اندیشه های نا شناخته و
از اشعاری که بدان ها نیاندیشیده ام.

عقده اشک من درد پری، درد سرشاری است.
و باقی نا گفته ها سکوت نیست، ناله ای است.

اکنون زمان گریستن است، اگر تنها بتوان گریست،
یا به رازداری دامان تو اعتمادی اگر بتوان داشت،
یا دست کم به درها - که در آنها احتمال گشودنی هست به روی نابکاران.

با این همه به زندان من بیا که تنها دریچه اش به حیاط دیوانه خانه می گشاید.

امّا چگونه، به راستی چگونه
در قعر شبی اینچنین بی ستاره،
زندانی مرا - بی سرود و صدا مانده - باز توانی شناخت؟!

Posted by Kamyar at 7:47 PM | Comments (5)
Design by MAQSAD.com: Web Design in Dubai - Powered by Movable Type 3.31
Dubai Community Online