چه کنم که بسته پایم
اومدم بنویسم، چشمامو بستم تا ببینم چی به ذهنم میاد. یه روزی می نوشتم که باشم. حالا دارم می نویسم که نوشته باشم. اینه اوضاع و احوال یه آدمی - یا بهتر بگم آدمکی - که هر روز صبح به امید اینکه هوا بارونی باشه چشماشو باز می کنه و نور خورشیدی که قراره به اصطلاح امید بخش باشه با شلاق می کوبه تو مردمکش که: "زود باش. کلی کار داری، باید پول در بیاری". خیلیا میگن هوای ابری و بارونی دلگیره. اما برای من هیچوقت اینجوری نبوده. تو هوای ابری دلم هوس می کنه مثل عقاب بالاشو باز کنه خودشو از رو زمین بکنه و بره یه جایی که نمی دونم کجاس. فعلا اسمشو میذارم بهشت. الان اگه بخوام بهشت خودمو براتون تصور کنم اینجوری از آب در میاد:
کنار ساحل خزر دراز کشیده باشم روی ماسه ها - جوری که انگار خودمو به صلیب کشیده باشم - و نگامو بدوزم به آسمونی که پر از ابرای با سخاوته و هر چند لحظه یکی از قطره های بارون فرود میاد تو چشمام و ناخودآگاه پلکام بسته میشن. اما مگه میشه بسته نگاهشون داشت؟ بوی دریا، صدای موج و تلنگرای انگشتای بارون که انگاری رو پوستت ضرب گرفتن. تازه اگرم هوس کنم و چشمامو ببندم، همه اون آدما و لحظه هایی که هر کدومشون به نوعی برام عزیزن و یه گوشه خاصی از وجودمو نقاشی کردن میان جلو چشمام رژه میرن و دلمو قلقلک میدن. دختر کوچولو که موهای سیاه و لختش ریخته تو صورتش و لپای خوشگلشو پوشونده و علامت سوالی که همیشه تو چشمای درشتش ورجه وورجه می کنه. اون جوونک شیدا که حرکات سرش نشون میده از بلند بودن موهاش خیلی لذت میبره و تا فکرشو انگولک می کنی دستاشو میاره جلو و می خونه "آی لیلی-ه سیا، اینقد برام عشوه نیا!". یا اون پسر آسمونی - همزاد دوران درویشی - که یه روزی از ته دل بهش گفتم "چشمات از خوشگلی مثل چشم گاو می مونه".
لیستم بلند شد اومدم سر خط که حوصلتون سر نره. یکی دیگشون چفیه به گردنش بسته و وقتی بهش میگم "نکنه از بی معرفتی ها دلخوری!" می خنده و میگه "صلوات بفرست سید. حاجی و دلخوری!؟". نفر بعدی خانمیه که وقتی شنیدم تازگیا شکسته شده آنقدر دلم گرفت که بلند شدم رفتم لب دریا. انگاری هنوز که هنوزه تو بغلشم و داره برام لالایی می خونه.
یا اون آب باقالی خور علاف که از هیچ فرصتی برای از ته دل خندیدن نمیگذره و ...
اوهوی پسرک خیال باف، هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟
- همه آرزویم اما ...
غرض از این همه آسمون و ریسمون بافتن اینکه امروزم هوا ابری نبود!
Posted by Kamyar at
9:09 PM
|
Comments (24)