نظرات شما در مورد « از دل برود هر انکه از دیده برفت! »

ولی عادت می کنیم. به هر حال عادت می کنیم چون آدمیم.
و نیستیم اون موجود خیالی غیر واقعی که عادت نمی کنه. شاید بتونیم خوب ادا شو در بیاریم ولی نیستیم. حالا میگی واقعیت تلخه؟
من میگم شیرینه، چون دلم می خواد شیرین ببینمش.

Posted by کامیار at September 23, 2005 2:27 AM

درود بر تو کامیار جان
من خیلی راحت میتونم ای را باور کنم چون یه جورایی سر خودم هم آمده.
((اگه يکی رو خيلی دوست داری ولش کن اگه قسمت بود بر ميگرده اگه هم برنگشت از اولش ماله تو نبوده!!!))شکسپير.
شاید همین که ما این حرف رو باور نداریم اینجوریمون میکنه!!!!!!
عین این ضربالمثل را آلمانی ها هم دارند:
از دل برود هرآنکه از دیده برفت.
فدای تو.
بدرود.
(به روزم)

Posted by شهلا at September 23, 2005 4:05 AM

عادت می کنیم کامیار نازنین
عادت می کنیم

Posted by سرزمین رویایی at September 23, 2005 1:34 PM

مثل اینکه اینجا کسی عادت نداره اسم نویسنده رو بخونه. آخه قربون شکلتون کی میاد این همه ناز منو بکشه؟

Posted by کامیار at September 23, 2005 3:11 PM

به نخوندن اسم نويسنده هم عادت خواهيم کرد عزیز.

Posted by پویان at September 23, 2005 10:14 PM

آقا بد مخالفم .بعضی هارو یک روز میبینی اما یه عمر یادت میمونه.بعضی ها هم یه عمر باهات زندگی می کنن امابه دلت راه پیدانمیکنن.
خیلی ارادت داریم.

Posted by پیمان at September 24, 2005 12:29 AM

سلام
خيلي وقته كه مطلب درست و حسابي ننوشته ام
رجوع مي كنم به اعماق دلم
اونجا كه آدم با خودش خالصه بكر بكر
اونجا كه از خودش خجالت نمي كشه
مي بينم يه جورايي خيلي عميق همه چي نسبي بسبه
هر چقدر تلاش مي كنم يه مطلقي رو براش پيدا كنم چيزي پيدا نمي كنم
وقتي به دلم هم رجوع مي كنم مي بينم ذاتا نسبي زندگي كردم
چيز قشنگي است عاشق شدن
همه اش از سر اتفاق
اتفاق اول به مهموني دوستم دعوت شدم

اتفاق دوم موزيكي كه من دوست دارم
اتفاق سوم شرابي كه من ازش لذت مي برم
اتفاق چهارم همون روز به خاطر كار م تشويق شدم
اتفاق پنجم يه نفر شعر مورد علاقه ام رو مي خونه
اتفاق ششم يه نفر وارد مي شه جايي نيست مياد كنار ميز روبروي من مي شينه
اتفاق هفتم عاشق ميشم

با اين همه اتفاق از سر اتفاق زنده ام هنوز

به همين سادگي اگه هيچ اتفاقي رخ نمي داد من هم عاشق نمي شدم

چقدر پارامترهاي عشق دوستي محبت و .....نسبي هستند
همانقدر كه دور هستند اما نزديك به نظر مي
رسند و همانقدر كه نزديك هستند دور به نظر مي رسند


Posted by shahrouz at September 24, 2005 9:34 AM

چه راحت همه چیز بعضیا همه چیز رو عوض می کنن. چه راحت همه چیز رو فراموش می کنن و چه راحت چیزای دیگه ای رو به یاد می سپارن؛ این یعنی آدم هایی از جنس باد!

Posted by عصر ارتباطات at September 24, 2005 6:25 PM


کامیار منم وقتایی که یادم باشه سعی می کنم شیرین ببینمش ولی اکثر اوقات یادم میره یا اصلا دلم نمی خواد.

شهروز جان یادمه یه جا می خوندم که همین سلسله اتفاقهاست که قشنگش می کنه. (فکر کنم تو یکی از کتابای میلان کوندرا بود.)

عصر ارتباطات سنگ بودن و ایستا بودن بهتره یا باد بودن و در تحرک بودن؟ البته اگه بشه اسم عادت کردن و هماهنگ شدن با شرایط رو بشه گذاشت باد بودن.

Posted by سحر at September 26, 2005 4:11 PM

man ke baram etefagh nayoftade kasi enghadr be kasi va baste besham chon in taghirate badesho doost nadaram.

Posted by somayeh at September 27, 2005 12:21 AM

سمیه چان فکر نمی کنی تغییرات بعدشم می تونه قشنگ باشه؟ چه مثل کامیار شیرین ببینیمش و چه مثل من تلخ و شیرین. هرچند خود من هم بعید می دونم دیگه به کسی تا این حد وابسته بشم, انگار این شور بودن ها سن خاصی می خواد.

Posted by سحر at September 27, 2005 1:31 AM

cheghadr khobe ke adam az ehsasesh rahat sohbat kone va cheghadr bade ke adam bedoone ke ehsase khasi be kasi peida karde ke hame bahash mokhalefan va hata shayad khodesh cheghadr sakhte cheghadr sakhttare vaghti nemitooni rajebesh bakasi hata khodesh harf bezani pas chekhob ke aval az dide bere bad az yad

Posted by pegah at December 22, 2005 11:44 PM

سحرم !!!!!!!!!!!!!!!!

Posted by lvdl at May 16, 2006 4:24 PM
نظر بدهید









یادآوری مشخصات شما؟